خاموش روشن

نوشتن برای خواندن

خاموش روشن

نوشتن برای خواندن

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاریخ» ثبت شده است

اصحاب کهف (پارت اول) ؛

می‌گویند هر شهری، روزی بیدار می‌شود؛  

اما پیش از بیداری،  

شبِ سنگینی بر آن می‌گذرد.  

شبی که در آن،  

سنگ‌ها خدا می‌شوند  

و انسان‌ها،  

در برابر سنگ،  

سر تعظیم فرود می‌آورند.

 

شهر اصحاب کهف،  

در چنین شبی گرفتار بود.  

مردمش بت‌پرست بودند؛  

در کوچه‌ها،  

در میدان‌ها،  

در دل‌ها.  

اما در همان روزگار،  

در گوشه‌هایی پنهان،  

دینی دیگر نیز نفس می‌کشید...

مسیحیت.  

اما نه مسیحیتی یکپارچه؛  

دو پاره شده بود:  

گروهی مسیح را خدا می‌دانستند،  

و گروهی او را بنده و پیامبر خدا.  

این دوپارگی،  

نه فقط ایمان را،  

که جامعه را نیز زخمی کرده بود.

 

در چنین آشوبی،  

ایمان راستین،  

نه در کلیساها،  

که در قبرستان‌ها زمزمه می‌شد.  

در دل شب،  

در کنار سنگ‌های خاموش،  

مؤمنان پنهانی گرد هم می‌آمدند  

و نام خدای یگانه را آهسته بر زبان می‌آوردند؛  

تا گوش‌های جاسوسان نشنود  

و شمشیر جلادان،  

بر گردنشان فرود نیاید.

 

جویندگان حقیقت،  

یکی‌یکی کشته می‌شدند.  

نه با شمشیر تنها،  

که با تهمت،  

با تحقیر،  

با شکنجه‌هایی که نامی نداشت.  

حاکمان،  

ایمان به خدای یگانه را «دین بردگان» می‌نامیدند؛  

می‌گفتند این دین،  

برای انسان‌های پست است،  

نه برای اشراف.  

و هر که به سوی نور می‌رفت،  

در تاریکی ناپدید می‌شد.

 

در چنین زمانه‌ای بود  

که جوانانی از میان بزرگان شهر،  

دلشان به سوی حقیقت کشیده شد.  

آنان دیدند که نور،  

در دل بردگان زنده است،  

نه در دل صاحبان قدرت.  

دیدند که حقیقت،  

در قبرستان‌ها زمزمه می‌شود،  

نه در کاخ‌ها.  

و فهمیدند که اگر بایستند و فریاد بزنند،  

کشته می‌شوند؛  

و مرگشان،  

در میان غوغای تهمت‌ها،  

گم می‌شود.  

نه کسی می‌فهمید چه گفتند،  

نه کسی می‌دانست چرا مردند.

آنان به غار پناه بردند،  

پس از اندکی درنگ... 

خواب بر آنان چیره گشت

خوابشان،  

ادامه رسالتشان بود.

اما در  بیرون از غار ها، 

زنان  برخاستند؛  

همسرانی که مبلغ شدند،  

و پیام را به خانه‌ها بردند،  

به کودکان،  

به نسل‌های بعد.  

زیرا ایمان راستین،  

وقتی در دل زنی خانه کند،  

در نسل‌ها جاری می‌شود.

 و پس از سالیان،

زمانی که شک در دل مومنان بود...

  چگونه مردگان  دوباره زنده می شوند...

 خدا آنان را بیدار کرد...

وقتی بیدار شدند،  

جهان دیگر آن جهان نبود.  

تابوها شکسته شده بود،  

بت‌ها در دل مردم فرو ریخته بود،  

و ایمان،  

از پستوها بیرون آمده بود.  

مردم کم‌کم به حقیقت نزدیک شده بودند؛  

نه با شمشیر،  

که با زمان.  

نه با جنگ،  

که با بیداری آرام دل‌ها.

**..**...***...***....****....***...***...**..**

اصحاب کهف پارت دوم؛ 

 

در روزگاری که تورم هر لحظه بالا می‌رود و قیمت‌ها چون سایه‌هایی بی‌قرار از ما پیشی می‌گیرند، گاهی با طنز تلخی می‌گوییم:  

«اصحاب کهف سیصد سال خوابیدند و فردای بیداری‌شان با چنین گرانی روبه‌رو نشدند.»  

اما این جمله، اگرچه خنده‌ای کوتاه بر لب می‌آورد، ما را از پرسش اصلی دور می‌کند:  

آیا پیام این داستان، در تجربه‌نکردن تورم است، یا در تجربه‌کردن حقیقت؟

 

داستان اصحاب کهف، در ظاهر حکایت چند جوان است که از ظلم گریختند و در غاری پناه یافتند؛ و قرآن از سرگذشت آنان به‌عنوان نشانه‌ای برای معاد یاد می‌کند.  

اما در باطن، روایتی است از انسانِ گرفتار میان دو بی‌نهایت:  

بی‌نهایتِ زمان و بی‌نهایتِ انتخاب.

*بی نهایت زمان 

 

ما در عصر سرعت زندگی می‌کنیم؛ عصری که در آن «کند بودن» گناهی نابخشودنی است.  

همه‌چیز باید فوری باشد:  

فکر، تصمیم، نتیجه، موفقیت، ثروت، تغییر.

 

اما اصحاب کهف، با خواب سیصدساله‌شان، در برابر این شتاب کور، حقیقتی بزرگ را فریاد می‌زنند:  

زمان همیشه دشمن نیست؛ گاهی تنها راه رسیدن به حقیقت، عبور از زمان است.

 

آن‌ها خوابیدند، نه برای فرار از دنیا، بلکه برای آن‌که دنیا به بلوغ برسد.  

گاهی جهان باید تغییر کند تا معنای انتخاب‌های ما آشکار شود.  

گاهی حقیقت، نه در لحظه، بلکه در فاصله میان لحظه‌ها متولد می‌شود.

 

*بی نهایت انتخاب 

 

در زندگی ما نیز انتخاب‌هایی هست که نتیجه‌شان فوری است:  

خریدی که امروز انجام می‌دهیم، تصمیمی که همین لحظه می‌گیریم، واکنشی که در یک ثانیه نشان می‌دهیم.

 

اما انتخاب‌هایی هم هست که اثرشان از عمر ما فراتر می‌رود:  

یک اندیشه، یک ارزش، یک کار نیک، یک ظلم، یک بی‌توجهی، یک ساختن یا یک ویران‌کردن.

 

اصحاب کهف انتخابی کردند که نتیجه‌اش نه در همان روز، نه در همان سال، بلکه قرن‌ها بعد آشکار شد.  

آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که ارزش یک انتخاب، با زمان سنجیده نمی‌شود؛ با حقیقت سنجیده می‌شود.

 

=》استقامت 

 

در جهانی که همه‌چیز «فست» شده—فست‌فود، فست‌فکر، فست‌نتیجه—استقامت تبدیل به کالایی کمیاب شده است.  

ما می‌خواهیم بکاریم و همان روز برداشت کنیم.  

می‌خواهیم تصمیم بگیریم و همان لحظه نتیجه ببینیم.

 

اما جهان همیشه با ریتم ما هماهنگ نیست.  

برخی ثمرات، زمان می‌خواهند؛ نه زمانِ ساعت و روز، بلکه زمانِ رشد، زمانِ تحول، زمانِ رسیدن.

 

اصحاب کهف، با خواب طولانی‌شان، به ما می‌گویند:  

اگر کاری ارزشمند است، ارزش صبر را هم دارد.  

و اگر انتخابی درست است، حتی اگر نتیجه‌اش قرن‌ها بعد دیده شود، باز هم درست است.

 

=》معجزه 

 

معجزه اصحاب کهف فقط این نبود که پس از قرن‌ها زنده شدند.  

معجزه بزرگ‌تر این بود که جامعه‌ای را بیدار کردند؛  

جامعه‌ای که میان شک و ایمان سرگردان بود، با بیداری آنان حقیقت را دوباره یافت.

 

گاهی معجزه، نه در تغییر طبیعت، بلکه در تغییر نگاه انسان‌هاست.  

گاهی معجزه، نه در زنده شدن جسم، بلکه در زنده شدن معناست.

 

 #در نهایت 

در دنیای امروز، ما اسیر «نتیجه فوری» شده‌ایم.  

اما داستان اصحاب کهف، آرام و عمیق در گوش ما زمزمه می‌کند:

 

کار تو شاید برای امروز نباشد.  

شاید برای فردا هم نباشد.  

اما اگر ریشه‌دار، درست و صادقانه باشد، روزی خواهد رسید—حتی اگر تو نباشی.

 

ثمره استقامت، گاهی دیر می‌رسد؛  

اما دیر رسیدن، دلیل بی‌ثمر بودن نیست.

***...***...***...***...***...***...***...***

اصحاب فیل؛

در روزگاری که قدرت‌ها با عدد و رقم سنجیده می‌شوند، و هر که سپاه بزرگ‌تر و ابزار بیشتر دارد، خود را پیروز میدان می‌پندارد، گاهی با حسرت می‌گوییم:  

«ای کاش ما هم در برابر مشکلات امروز، نیرویی داشتیم مثل آنچه مردم مکه در برابر سپاه ابرهه دیدند.»  

اما این جمله، اگرچه آهی از دل برمی‌آورد، ما را از پرسش اصلی دور می‌کند:  

آیا پیام داستان اصحاب فیل، در نابودی یک سپاه است، یا در آشکار شدن حقیقتی فراتر از قدرت ظاهری؟

 

داستان اصحاب فیل، در ظاهر حکایت سپاهی عظیم است که با فیل‌های جنگی برای ویران‌کردن کعبه آمد؛  

اما در باطن، روایتی است از انسانی که میان دو قدرت گرفتار است: قدرتی که دیده می‌شود، و قدرتی که نا پیداست .... 

 

ابر‌هه، با سپاهی مجهز و فیل‌هایی که در آن زمان نماد شکست‌ناپذیری بودند، به‌سوی مکه آمد.  

در نگاه او، پیروزی قطعی بود؛  

در نگاه مردم مکه، شکست حتمی.

 

اما حقیقت، نه در نگاه ابرهه بود و نه در ترس مردم؛  

حقیقت در جایی پنهان بود که تنها زمان می‌توانست آن را آشکار کند.

در عصرحال،

که  سرعت  حاکم بر زندگی است؛  

و سنجش قدرت  به وسیله  سرعتِ رسیدن به اهداف است...

  و امکانات و تجهیزات پیشرفته ،در سلطه قدرت است ... 

 داستان اصحاب فیل، آرام و عمیق می‌گوید

قدرت واقعی، همیشه در لحظه دیده نمی‌شود.  

گاهی باید صبر کرد تا زمان، پرده از حقیقت بردارد.

 

مردم مکه نه سپاه داشتند، نه سلاح، نه قدرت دفاعی.  

اما آن‌ها چیزی داشتند که ابرهه نداشت:  

ایمان....

 

وقتی جهان آماده فهم حقیقت می‌شود

دیگر ...

قدرت همیشه در بزرگی نیست  ؛

پیروزی همیشه در عدد نیست  ؛

 و شکست همیشه در ناتوانی نیست؛

 

و جهان آبستن یک حادثه بزرگ است ...

اگر همان روز،

همان لحظه،

همان ساعت،

سپاه ابرهه شکست می‌خورد،

شاید کسی اهمیتش را درک نمی‌کرد.  

اما زمان، این واقعه را در جای درستش نشاند؛  

در سالی که بعدها «عام‌الفیل» شد،  

در سالی که پیامبری بزرگ به دنیا آمد،  

در سالی که تاریخ باید ورق می‌خورد.

 

 ومعجزه؛ 

معجزه اصحاب فیل فقط این نبود که پرندگانی کوچک سپاهی عظیم را نابود کردند.  

 بلکه ان بودکه هر کوچکی بی‌اثر نیست  ،

 حتی یک سنگ کوچک،

بر دهان پرندگانی کوچک،

می تواند لشکری بزرگ را از پای در اورد.... 

شاید امروز ما سپاهی در برابر مشکلات نداشته باشیم،  

شاید ابزار و قدرت ظاهری کم باشد،  

اما اگر راه درست را برویم،  

اگر ایمان و استقامت داشته باشیم،  

زمان، دیر یا زود، حقیقت را نشان خواهد داد.

***...***...***...***...***...***...***...***...***

 

اصحاب الرَّقیم

 

قرآن تنها یک‌بار نامشان را می‌آورد:  

«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا»  

و سپس سکوت می‌کند؛  

سکوتی که نه پایان داستان،  

بلکه آغاز تعقل در میان نشانه‌هاست.

 

راویان گفته‌اند اصحاب الرَّقیم جوانانی بودند با ایمانی روشن در روزگاری تاریک؛  

زمانه‌ای که ایمان جرم بود و آزادگی گناه،  

و گفتن حق، تیغی بود بر گردن گوینده.  

نه قدرتی داشتند برای برپایی عدالت،  

نه سپاهی برای جنگیدن،  

نه یارانی برای شورش.  

اگر می‌ماندند و عدالت را فریاد می‌زدند، کشته می‌شدند؛  

و کشته‌شدنشان بی‌ثمر بود.  

هیچ‌کس نمی‌فهمید که چه کسانی بودند،  

چه خواستند،  

و برای چه جان دادند.  

توطئه‌ها و دسیسه‌ها،  

صدایشان را پیش از رسیدن به گوش مردم خاموش می‌کرد.  

جامعه آن روزگار،  

جامعه‌ای مرده بود؛  

خونی بی‌گناه هم آن را بیدار نمی‌کرد.

پس از دست ظلم،  

نه به دنیا،  

که به خدا پناه بردند؛  

در غاری خاموش،  

در دل کوهی بی‌نام.  

نه برای نجات جان،  

بلکه برای نجات نفس بیدار.  

بسا اینکه مقاومت، تنها در میدان جنگ یافت نمی‌شود؛  

گاهی در پنهان کردن شعله‌ای است  

که اگر آشکار شود، خاموشش می‌کنند.

 

در آن غار ماندند،  

و جانشان را در آغوش سکوت سپردند.  

اما مردم همان زمان،  

وقتی پیکرهای خاموششان را یافتند،  

فهمیدند اینان مردانی بودند که برای حقیقت زیسته‌اند.  

پس نامشان را همان‌جا، همان روز،  

بر سنگی نوشتند؛  

سنگی که بعدها «الرَّقیم» نام گرفت.  

غار را بستند،  

نه برای پنهان کردن،  

 برای حفظ کردن نام ها؛  

حتی  اگر داستانشان در این هیاهو 

 به گوش نرسد،

یا گم شود...

 

سال‌ها گذشت.  

نسل‌ها آمدند و رفتند.  

وقتی غار دوباره گشوده شد،  

دیگر خبری از جسد نبود...  

روایت‌ها فراموش شده بود،  

اما نام‌ها بر سنگ مانده بود؛  

نام‌هایی که چون جرقه‌ای خاموش،  

هنوز از ایمان سخن می‌گفتند.

اصحاب الرَّقیم،  

با مرگ خاموششان،  

به ما آموختند که نتیجه درست،  

گاهی هرگز دیده نمی‌شود

اما ثبت می‌شود.

گاهی باید بایستی و بجنگی،  

گاهی باید بایستی و بمانی،  

و گاهی باید بایستی و پنهان شوی؛  

آنان،

قهرمانان پیروزی نبودند؛  

قهرمانان حفظ حقیقت بودند.  

نه معجزه دیدند،  

نه بیدار شدند،  

نه داستانشان کامل نقل شد.  

اما نامشان،  

بر سنگی خاموش،  

در دل تاریخی فراموش‌کار،  

ماند.

 

  • Bidar Bidar