خاموش روشن

نوشتن برای خواندن

خاموش روشن

نوشتن برای خواندن

۲ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

اسفندیار…  

نامی که چون آذرخش، بر تارکِ تاریخ می‌درخشد.  

جوانی که گویی از آتش زاده شده بود  

و از فولادِ ایمان، تن پوشیده بود.  

اما هیچ رویین‌تنی، در برابر فرمانِ تیره‌ی پدر،  

رویین‌دل نمی‌ماند.

 

در کتاب‌ها، تنها نبرد او با رستم را نشانمان دادند؛  

اما نگفتند پیش از آن نبرد،  

چه طوفان‌هایی از آزمون و خون،  

در مسیرش برخاست.  

نگفتند چگونه گام‌هایش،  

زمین را به لرزه می‌انداخت  

و چگونه نگاهش،  

دشمن را پیش از نبرد، در هم می‌شکست.

 

اسفندیار که بود؟  

فرزندِ شاه،  

اما اسیرِ تاج.  

پهلوانی که نه برای نام،  

که برای فرمانِ پدری آزمند،  

به میدان‌های مرگ فرستاده شد.  

خان‌ها را یکی‌یکی درنوردید،  

چنان‌که گویی تقدیر،  

خود زیر سم اسبش می‌گریخت.

 

اما سرانجام،  

در خاکِ خودی،  

در سرزمینی که برایش شمشیر زده بود،  

به دست رستم،  پهلوانِ بی‌همتای ایران، 
ایستاد.

و این، 
اندوهِ بزرگِ شاهنامه است: 
وقتی که ایران، در برابر ایران می‌ایستد 
و آسمان، از شرم، 
چهره در ابر می‌پوشاند.

رستم، 
آن کوهِ بی‌جنبش، 
آن تندرِ همیشه بیدار، 
با دستی که دیوان را به زانو درآورده بود، 
تیری رها کرد 
که نه بر سینه‌ی دشمن، 
که بر قلبِ آینده‌ی ایران نشست.

و پس از آن، 
خود نیز در آتشی که از دلِ این تقدیر برخاست، 
سوخت و فرو ریخت.

آنجاست که فریادِ تاریخ، 
چون غرشِ رعد برمی‌خیزد: 
وقتی خودی، بر چشمِ خود تیر می‌زند 
و تیر، از خویش به خویش می‌رسد… 
و ایران، 
برای لحظه‌ای، 
خود را در آینه‌ی خون می‌بیند.

***...***....***...****....****

 در ادامه داستان اسفندیار در شاهنامه را  ادامه است؛

آغاز داستان ...

 چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت

فرود آمد از تخت و بربست رخت

 

به بلخ گزین شد بران نوبهار

که یزدان پرستان بدان روزگار

 

مران جای را داشتندی چنان

که مر مکه را تازیان این زمان

 

بدان خانه شد شاه یزدان پرست

فرود آمد از جایگاه نشست

 

ببست آن در آفرین خانه را

نماند اندرو خویش و بیگانه را

 

بپوشید جامهٔ پرستش پلاس

خرد را چنان کرد باید سپاس

 

بیفگند یاره فرو هشت موی

سوی روشن دادگر کرد روی

 

همی بود سی سال پیشش به پای 

برینسان پرستید باید خدای

 

نیایش همی کرد خورشید را

چنان بوده بد راه جمشید را

 

چو گشتاسپ بر شد به تخت پدر

که هم فر او داشت و بخت پدر

 

به سر بر نهاد آن پدر داده تاج

که زیبنده باشد بر آزاده تاج

 

منم گفت یزدان پرستنده شاه

مرا ایزد پاک داد این کلاه

 

بدان داد ما را کلاه بزرگ

که بیرون کنیم از رم میش گرگ

 

سوی راه یزدان بیازیم چنگ

بر آزاده گیتی نداریم تنگ

 

چو آیین شاهان بجای آوریم

بدان را به دین خدای آوریم

 

یکی داد گسترد کز داد اوی

ابا گرگ میش آب خوردی به جوی

 

پس آن دختر نامور قیصرا

که ناهید بد نام آن دخترا

 

کتایونش خواندی گرانمایه شاه

دو فرزندش آمد چو تابنده ماه

 

یکی نامور فرخ اسفندیار

شه کارزاری نبرده سوار

 

پشوتن دگر گرد شمشیر زن

شه نامبردار لشکرشکن

 

چو گیتی بران شاه نو راست شد

فریدون دیگر همی خواست شد

 

گزیدش بدادند شاهان همه

نشستن دل نیک‌خواهان همه

 

مگر شاه ارجاسپ توران خدای

که دیوان بدندی به پیشش به پای

 

گزیتش نپذرفت و نشنید پند

اگر پند نشنید زو دید بند

 

وزو بستدی نیز هر سال باژ

چرا داد باید به هامال باژ

***...***...***...***...***

ظهور زرتشت...

چو یک چند سالان برآمد برین
درختی پدید آمد اندر زمین

در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ
درختی گشن بود بسیار شاخ

همه برگ وی پند و بارش خرد
کسی کو خرد پرورد کی مرد

خجسته پی و نام او زردهشت
که آهرمن بدکنش را بکشت

به شاه کیان گفت پیغمبرم
سوی تو خرد رهنمون آورم

جهان آفرین گفت بپذیر دین
نگه کن برین آسمان و زمین

که بی‌خاک و آبش برآورده‌ام
نگه کن بدو تاش چون کرده‌ام

نگر تا تواند چنین کرد کس
مگر من که هستم جهاندار و بس

گر ایدونک دانی که من کردم این
مرا خواند باید جهان‌آفرین

ز گوینده بپذیر به دین اوی
بیاموز ازو راه و آیین اوی

نگر تا چه گوید بران کار کن
خرد برگزین این جهان خوار کن

بیاموز آیین و دین بهی
که بی‌دین ناخوب باشد مهی

چو بشنید ازو شاه به دین به
پذیرفت ازو راه و آیین به

نبرده برادرش فرخ زریر
کجا ژنده پیل آوریدی به زیر

ز شاهان شه پیر گشته به بلخ
جهان بر دل ریش او گشته تلخ

شده زار و بیمار و بی‌هوش و توش
به نزدیک او زهر مانند نوش

سران و بزرگان و هر مهتران
پزشکان دانا و ناموران

بر آن جادوی چارها ساختند
نه سود آمد از هرچ انداختند

پس این زردهشت پیمبرش گفت
کزو دین ایزد نشاید نهفت

که چون دین پذیرد ز روز نخست
شود رسته از درد و گردد درست

شهنشاه و زین پس زریر سوار
همه دین پذیرنده از شهریار

همه سوی شاه زمین آمدند
ببستند کشتی به دین آمدند

پدید آمد آن فره ایزدی
برفت از دل بد سگالان بدی

پر از نور مینو ببد دخمه‌ها
وز آلودگی پاک شد تخمه‌ها

پس آزاده گشتاسپ برشد به گاه
فرستاد هرسو به کشور سپاه

پراگنده اندر جهان موبدان
نهاد از بر آذران گنبدان

نخست آذر مهربرزین نهاد
به کشمر نگر تا چه آیین نهاد

یکی سرو آزاده بود از بهشت
به پیش در آذر آن را بکشت

نبشتی بر زاد سرو سهی
که پذرفت گشتاسپ دین بهی

گوا کرد مر سرو آزاد را
چنین گستراند خرد داد را

چو چندی برآمد برین سالیان
مران سرو استبر گشتش میان

چنان گشت آزاد سرو بلند
که برگرد او برنگشتی کمند

چو بسیار برگشت و بسیار شاخ
بکرد از بر او یکی خوب کاخ

چهل رش به بالا و پهنا چهل
نکرد از بنه اندرو آب و گل

دو ایوان برآورد از زر پاک
زمینش ز سیم و ز عنبرش خاک

برو بر نگارید جمشید را
پرستنده مر ماه و خورشید را

فریدونش را نیز با گاوسار
بفرمود کردن برانجا نگار

همه مهتران را بر آن‌جا نگاشت
نگر تا چنان کامگاری که داشت

چو نیکو شد آن نامور کاخ زر
به دیوارها بر نشانده گهر

به گردش یکی باره کرد آهنین
نشست اندرو کرد شاه زمین

فرستاد هرسو به کشور پیام
که چون سرو کشمر به گیتی کدام

ز مینو فرستاد زی من خدای
مرا گفت زینجا به مینو گرای

کنون هرک این پند من بشنوید
پیاده سوی سرو کشمر روید

بگیرید پند ار دهد زردهشت
به سوی بت چین بدارید پشت

به برز و فر شاه ایرانیان
ببندید کشتی همه بر میان

در آیین پیشینیان منگرید
برین سایهٔ سروبن بگذرید

سوی گنبد آذر آرید روی
به فرمان پیغمبر راست‌گوی

پراگنده فرمانش اندر جهان
سوی نامداران و سوی مهان

همه نامداران به فرمان اوی
سوی سرو کشمر نهادند روی

پرستشکده گشت زان سان که پشت
ببست اندرو دیو را زردهشت

بهشتیش خوان ار ندانی همی
چرا سرو کشمرش خوانی همی

چراکش نخوانی نهال بهشت
که شاه کیانش به کشمر بکشت

چو چندی برآمد برین روزگار

خجسته ببود اختر شهریار

 

به شاه کیان گفت زردشت پیر

که در دین ما این نباشد هژیر

 

که تو باژ بدهی به سالار چین

نه اندر خور دین ما باشد این

 

نباشم برین نیز همداستان

که شاهان ما درگه باستان

 

به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو

برین روزگار گذشته بتاو

 

پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیز

نفرمایمش دادن این باژ چیز

 

پس آگاه شد نره دیوی ازین

هم‌اندرز زمان شد سوی شاه چین

 

بدو گفت کای شهریار جهان

جهان یکسره پیش تو چون کهان

 

به جای آوریدند فرمان تو

نتابد کسی سر ز پیمان تو

 

مگر پورلهراسپ گشتاسپ شاه

که آرد همی سوی ترکان سپاه

 

برد آشکارا همه دشمنی

ابا تو چنو کرد یارد منی

 

چو ارجاسپ بشنید گفتار دیو

فرود آمد از گاه گیهان خدیو

 

از اندوه او سست و بیمار شد

دل و جان او پر ز تیمار شد

 

تگینان لشکرش را پیش خواند

شنیده سخن پیش ایشان براند

 

بدانید گفتا کز ایران زمین

بشد فره و دانش و پاک دین

 

یکی جادو آمد به دین آوری

به ایران به دعوی پیغمبری

 

همی گوید از آسمان آمدم

ز نزد خدای جهان آمدم

 

خداوند را دیدم اندر بهشت

من این زند و استا همه زو نوشت

 

بدوزخ درون دیدم آهرمنا

نیارستمش گشت پیرامنا

 

گروگر فرستادم از بهر دین

بیارای گفتا به دانش زمین

 

سرنامداران ایران سپاه

گرانمایه فرزند لهراسپ شاه

 

که گشتاسپ خوانندش ایرانیان

ببست او یکی کشتی بر میان

 

برادرش نیز آن سوار دلیر

سپهدار ایران که نامش زریر

 

همه پیش آن دین پژوه آمدند

ازان پیر جادو ستوه آمدند

 

گرفتند ازو سربسر دین اوی

جهان شد پر از راه و آیین اوی

 

نشست او به ایران به پیغمبری

به کاری چنان یافه و سرسری

 

یکی نامه باید نوشتن کنون

سوی آن زده سر ز فرمان برون

 

ببایدش دادن بسی خواسته

که نیکو بود داده ناخواسته

 

مر او را بگویی کزین راه زشت

بگرد و بترس از خدای بهشت

 

مر آن پیر ناپاک را دور کن

بر آیین ما بر یکی سور کن

 

گر ایدونک نپذیرد از ما سخن

کند روی تازه بما بر کهن

 

سپاه پراگنده باز آوریم

یکی خوب لشکر فراز آوریم

 

به ایران شویم از پس کار اوی

نترسیم از آزار و پیکار اوی

 

برانیمش از پیش و خوارش کنیم

ببندیم و زنده به دارش کنیم

برین ایستادند ترکان چین

دو تن نیز کردند زیشان گزین

 

یکی نام او بیدرفش بزرگ

گوی پیر و جادو ستنبه سترگ

 

دگر جادوی نام او نام خواست

که هرگز دلش جز تباهی نخواست

 

یکی نامه بنوشت خوب و هژیر

سوی نامور خسرو و دین پذیر

 

نوشتش به نام خدای جهان

شناسندهٔ آشکار و نهان

 

نوشتم یکی نامه‌ای شهریار

چنانچون بد اندر خور روزگار

 

سوی گرد گشتاسپ شاه زمین

سزاوار گاه کیان بافرین

 

گزین و مهین پور لهراسپ شاه

خداوند جیش و نگهدار گاه

 

ز ارجاسپ سالار گردان چین

سوار جهان‌دیده گرد زمین

 

نوشت اندران نامهٔ خسروی

نکو آفرینی خط یبغوی

 

که ای نامور شهریار جهان

فروزندهٔ تاج شاهنشهان

 

سرت سبز باد و تن و جان درست

مبادت کیانی کمرگاه سست

 

شنیدم که راهی گرفتی تباه

مرا روز روشن بکردی سیاه

 

بیامد یکی پیر مهتر فریب

ترا دل پر از بیم کرد و نهیب

 

سخن گفتش از دوزخ و از بهشت

به دلت اندرون هیچ شادی نهشت

 

تو او را پذیرفتی و دینش را

بیاراستی راه و آیینش را

 

برافگندی آیین شاهان خویش

بزرگان گیتی که بودند پیش

 

رها کردی آن پهلوی کیش را

چرا ننگریدی پس و پیش را

 

تو فرزند آنی که فرخنده شاه

بدو داد تاج از میان سپاه

 

ورا برگزید از گزینان خویش

ز جمشیدیان مر ترا داشت پیش

 

بران سان که کیخسرو کینه‌جوی

ترا بیش بود از کیان آبروی

 

بزرگی و شاهی و فرخندگی

توانایی و فر و زیبندگی

 

درفشان و پیلان آراسته

بسی لشکر و گنج و بس خواسته

 

همی بودت ای مهتر شهریار

همه مهتران مر ترا دوستدار

 

همی تافتی بر جهان یکسره

چو اردیبهشت آفتاب از بره

 

زگیتی ترا برگزیده خدای

مهانت همه پیش بوده به پای

 

نکردی خدای جهان را سپاس

نبودی بدین ره ورا حق شناس

 

ازان پس که ایزد ترا شاه کرد

یکی پیر جادوت بی راه کرد

 

چو آگاهی تو سوی من رسید

به روز سپیدم ستاره بدید

 

نوشتم یکی نامهٔ دوست وار

که هم دوست بودیم و هم نیک یار

 

چو نامه بخوانی سر و تن بشوی

فریبنده را نیز منمای روی

 

مران بند را از میان باز کن

به شادی می روشن آغاز کن

 

گرایدونک بپذیری از من تو پند

ز ترکان ترا نیز ناید گزند

 

زمین کشانی و ترکان چین

ترا باشد این همچو ایران زمین

 

به تو بخشم این بی‌کران گنجها

که آورده‌ام گرد با رنجها

 

نکورنگ اسپان با سیم و زر

به استامها در نشانده گهر

 

غلامان فرستمت با خواسته

نگاران با جعد آراسته

 

و ایدونک نپذیری این پند من

ببینی گران آهنین بند من

 

بیایم پس نامه تا چندگاه

کنم کشورت را سراسر تباه

 

سپاهی بیارم ز ترکان چین

که بنگاهشان بر نتابد زمین

 

بینبارم این رود جیحون به مشک

به مشک آب دریا کنم پاک خشک

 

بسوزم نگاریده کاخ ترا

ز بن برکنم بیخ و شاخ ترا

 

زمین را سراسر بسوزم همه

کتفتان به ناوک بدوزم همه

 

ز ایرانیان هرچ مردست پیر

کشان بنده کردن نباشد هژیر

 

ازیشان نیابی فزونی بها

کنمشان همه سر ز گردن جدا

 

زن و کودکانشان بیارم ز پیش

کنمشان همه بندهٔ شهر خویش

 

زمینشان همه پاک ویران کنم

درختانش از بیخ و بن برکنم

 

بگفتم همه گفتنی سر بسر

تو ژرف اندرین پند نامه نگر

بپیچید و نامه بکردش نشان

بدادش بدان هر دو گردنکشان

 

بفرمودشان گفت بخرد بوید

به ایوان او با هم اندر شوید

 

چو او را ببینید بر تخت و گاه

کنید آن زمان خویشتن را دو تاه

 

بر آیین شاهان نمازش برید

بر تاج و بر تخت او مگذرید

 

چو هر دو نشینید در پیش اوی

سوی تاج تابنده‌ش آرید روی

 

گزارید پیغام فرخش را

ازو گوش دارید پاسخش را

 

چو پاسخ ازو سر بسر بشنوید

زمین را ببوسید و بیرون شوید

 

چو از پیش او کینه‌ور بیدرفش

سوی بلخ بامی کشیدش درفش

 

ابا یار خود خیره سر نام خواست

که او بفگند آن نکو راه راست

 

چو از شهر توران به بلخ آمدند

به درگاه او بر پیاده شدند

 

پیاده برفتند تا پیش اوی

براین آستانه نهادند روی

 

چو رویش بدیدند بر گاه بر

چو خورشید و تیر از بر ماه بر

 

نیایش نمودند چون بندگان

به پیش گزین شاه فرخندگان

 

بدادندش آن نامهٔ خسروی

نوشته درو بر خط یبغوی

 

چو شاه جهان نامه را باز کرد

برآشفت و پیچیدن آغاز کرد

 

بخواند آن زمان پیر جاماسپ را

کجا راهبر بود گشتاسپ را

 

گزینان ایران و اسپهبدان

گوان جهان دیده و موبدان

 

بخواند آن همه آذران پیش خویش

بیاورد استا و بنهاد پیش

 

پیمبرش را خواند و موبدش را

زریر گزیده سپهبدش را

 

زریر سپهبد برادرش بود

که سالار گردان لشکرش بود

 

جهان پهلوان بود آن روزگار

که کودک بد اسفندیار سوار

 

پناه سپه بود و پشت سپاه

سپهدار لشکر نگهدار گاه

 

جهان از بدی ویژه او داشتی

به رزم اندرون نیژه او داشتی

 

جهانجوی گفتا به فرخ زریر

به فرخنده جاماسپ و پور دلیر

 

که ارجاسپ سالار ترکان چین

یکی نامه کردست زی من چنین

 

بدیشان نمود آن سخنهای زشت

که نزدیک او شاه ترکان نوشت

 

چه بینید گفتا بدین اندرون

چه گویید کاین را سرانجام چون

 

که ناخوش بود دوستی با کسی

که مایه ندارد ز دانش بسی

 

من از تخمهٔ ایرج پاک زاد

وی از تخمهٔ تور جادو نژاد

 

چگونه بود در میان آشتی

ولیکن مرا بود پنداشتی

 

کسی کش بود نام و ماند بسی

سخن گفت بایدش با هرکسی

همان چون بگفت این سخن شهریار
زریر سپهدار و اسفندیار

کشیدند شمشیر و گفتند اگر
کسی باشد اندر جهان سربسر

که نپسندد او را به دین‌آوری
سر اندر نیارد به فرمانبری

نیاید بدرگاه فرخنده شاه
نبندد میان پیش رخشنده گاه

نگیرد ازو راه و دین بهی
مرین دین به را نباشد رهی

به شمشیر جان از تنش بر کنیم
سرش را به دار برین بر کنیم

سپهدار ایران که نامش زریر
نبرده دلیری چو درنده شیر

به شاه جهان گفت آزاده‌وار
که دستور باشد مرا شهریار

که پاسخ کنم جادو ارجاسپ را
پسند آمد این شاه گشتاسپ را

بدو گفت برخیز و پاسخ کنش
نکال تگینان خلخ کنش

زریر گرانمایه و اسفندیار
چو جاماسپ دستور ناباک‌دار

ز پیشش برفتند هر سه به هم
شده سر پر از کین و دلها دژم

نوشتند نامه به ارجاسپ زشت
هم اندر خور آن کجا او نوشت

زریر سپهبد گرفتش به دست
چنان هم گشاده ببردش نبست

سوی شاه برد و برو بر بخواند
جهانجوی گشتاسپ خیره بماند

ز دانا سپهبد زریر سوار
ز جاماسپ و ز فرخ اسفندیار

ببست و نوشت اندرو نام خویش
فرستادگان را همه خواند پیش

بگیرید گفت این و زی او برید
نگر زین سپس راه را نسپرید

که گر نیستی اندر استا و زند
فرستاده را زینهار از گزند

ازین خواب بیدارتان کردمی
همان زنده بر دارتان کردمی

چنین تا بدانستی آن گرگسار
که گردن نیازد ابا شهریار

بینداخت نامه بگفتا روید
مرین را سوی ترک جادو برید

بگویید هوشت فراز آمدست
به خون و به خاکت نیاز آمدست

زده باد گردنت خسته میان
به خاک اندرون ریخته استخوان

درین ماه ار ایدونک خواهد خدای
بپوشم به رزم آهنینه قبای

به توران زمین اندر آرم سپاه
کنم کشور گرگساران تباه

سخن چون بسر برد شاه زمین
سیه پیل را خواند و کرد آفرین

سپردش بدو گفت بردارشان
از ایران به آن مرز بگذارشان

فرستادگان سپهدار چین
ز پیش جهانجوی شاه زمین

برفتند هر دو شده خاکسار
جهاندارشان رانده و کرده خوار

از ایران فرخ به خلخ شدند
ولیکن به خلخ نه فرخ شدند

چو از دور دیدند ایوان شاه
زده بر سر او درفش سیاه

فرود آمدند از چمنده ستور
شکسته دل و چشمها گشته کور

پیاده برفتند تا پیش اوی
سیه‌شان شده جامه و زرد روی

بدادندش آن نامهٔ شهریار
سرآهنگ مردان نیزه گزار

دبیرش مران نامه را برگشاد
بخواندش بران شاه جادو نژاد

نوشته دران نامهٔ شهریار
ز گردان و مردان نیزه گزار

پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه
نگهبان گیتی سزاوار گاه

فرسته فرستاد زی او خدای
همه مهتران پیش او بر به پای

زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ
کجا پیکرش پیکر پیر گرگ

زده سر ز آیین و دین بهی
گزینه ره کوری و ابلهی

رسید آن نوشته فرومایه‌وار
که بنوشته بودی سوی شهریار

شنیدیم و دید آن سخنها کجا
نبودی تو مر گفتنش را سزا

نه پوشیدنی و نه بنمودنی
نه افگندنی و نه پیسودنی

چنان گفته بودی که من تا دو ماه
سوی کشور خرم آرم سپاه

نه دو ماه باید ز تو نی چهار
کجا من بیایم چو شیر شکار

تو بر خویشتن بر میفزای رنج
که ما بر گشادیم درهای گنج

بیارم ز گردان هزاران هزار
همه کار دیده همه نیزه‌دار

همه ایرجی زاده و پهلوی
نه افراسیابی و نه یبغوی

همه شاه چهر و همه ماه روی
همه سرو بالا همه راست‌گوی

همه از در پادشاهی و گاه
همه از در گنج و گاه و کلاه

جهانشان بفرسوده با رنج و ناز
همه شیرگیر و همه سرفراز

همه نیزه‌داران شمشیر زن
همه باره‌انگیز و لشکر شکن

چو دانند کم کوس بر پیل بست
سم اسپ ایشان کند کوه پست

ازیشان دو گرد گزیده سوار
زریر سپهدار و اسفندیار

چو ایشان بپوشند ز آهن قبای
به خورشید و ماه اندرآرند پای

چو بر گردن آرند رخشنده گرز
همی تابد از گرزشان فر و برز

چو ایشان بباشند پیش سپاه
ترا کرد باید بدیشان نگاه

به خورشید مانند با تاج و تخت
همی تابد از نیزه‌شان فر و بخت

چنینم گوانند و اسپهبدان
گزین و پسندیدهٔ موبدان

تو سیحون مینبار و جیحون به مشک
که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک

چنان بردوانند باره بر آب
که تاری شود چشمهٔ آفتاب

به روز نبرد ار بخواهد خدای
به رزم اندر آرم سرت زیر پای

چو سالار پیکند نامه بخواند
فرود آمد از گاه و خیره بماند

سپهبدش را گفت فردا پگاه
بخوان از همه پادشاهی سپاه

تگینان لشکرش ترکان چین
برفتند هر سو به توران زمین

بدو باز خواندند لشکرش را
سر مرزداران کشورش را

برادر بد او را دو آهرمنان
یکی کهرم و دیگری اندمان

بفرمودشان تا نبرده سوار
گزیدند گردان لشکر هزار

بدادندشان کوس و پیل و درفش
بیاراسته زرد و سرخ و بنفش

بدیشان ببخشید سیصد هزار
گوان گزیده نبرده سوار

در گنج بگشاد و روزی بداد
بزد نای رویین بنه بر نهاد

بخواند آن زمان مر برادرش را
بدو داد یک دست لشکرش را

باندیدمان داد دست دگر
خود اندر میان رفت با یک پسر

یکی ترک بد نام او گرگسار
گذشته بروبر بسی روزگار

سپه را بدو داد اسپهبدی
تو گفتی نداند همی جز بدی

چو غارتگری داد بر بیدرفش
بدادش یکی پیل پیکر درفش

یکی بود نامش خشاش دلیر
پذیره نرفتی ورا نره شیر

سپه دیده‌بان کردش و پیش رو
کشیدش درفش و بشد پیش گو

دگر ترک بد نام او هوش دیو
پیامش فرستاد ترکان خدیو

نگه دار گفتا تو پشت سپاه
گر از ما کسی باز گردد به راه

هم آنجا که بینی مر او را بکش
نگر تا بدانجا نجنبدت هش

بران سان همی رفت بایین خشم
پر از خون شده دل پر از آب چشم

همی کرد غارت همی سوخت کاخ
درختان همی کند از بیخ و شاخ

در آورد لشکر به ایران زمین
همه خیره و دل پراگنده کین

چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه

که سالار چین جملگی با سپاه

 

بیاراسته آمد از جای خویش

خشاش یلش را فرستاد پیش

 

چو بشنید کو رفت با لشکرش

که ویران کند آن نکو کشورش

 

سپهبدش را گفت فردا پگاه

بیارای پیل و بیاور سپاه

 

سوی مرزدارانش نامه نوشت

که خاقان ره راد مردی بهشت

 

بیایید یکسر به درگاه من

که بر مرز بگذشت بد خواه من

 

چو نامه سوی راد مردان رسید

که آمد جهانجوی دشمن پدید

 

سپاهی بیامد به درگاه شاه

که چندان نبد بر زمین بر گیاه

 

ز بهر جهانگیر شاه کیان

ببستند گردان گیتی میان

 

به درگاه خسرو نهادند روی

همه مرزداران به فرمان اوی

 

برین برنیامد بسی روزگار

که گرد از گزیده هزاران هزار

 

فراز آمده بود مر شاه را

کی نامدار و نکو خواه را

 

به لشکرگه آمد سپه را بدید

که شایسته بد رزم را برگزید

 

ازان شادمان گشت فرخنده شاه

دلش خیره آمد زبی مر سپاه

 

دگر روز گشتاسپ با موبدان

ردان و بزرگان و اسپهبدان

 

گشاد آن در گنج پر کرده جم

سپه را بداد او دو ساله درم

 

چو روزی ببخشید و جوشن بداد

بزد نای و کوس و بنه بر نهاد

 

بفرمود بردن ز پیش سپاه

درفش همایون فرخنده شاه

 

سوی رزم ارجاسپ لشکر کشید

سپاهی که هرگز چنان کس ندید

 

ز تاریکی و گرد پای سپاه

کسی روز روشن ندید ایچ راه

 

ز بس بانگ اسپان و از بس خروش

همی نالهٔ کوس نشنید گوش

 

درفش فراوان برافراشته

همه نیزه‌ها ز ابر بگذاشته

 

چو رسته درخت از بر کوهسار

چو بیشه نیستان به وقت بهار

 

ازین سان همی رفت گشتاسپ شاه

ز کشور به کشور همی شد سپاه

چو از بلخ بامی به جیحون رسید
سپهدار لشکر فرود آورید

بشد شهریار از میان سپاه
فرود آمد از باره بر شد به گاه

بخواند او گرانمایه جاماسپ را
کجا رهنمون بود گشتاسپ را

سر موبدان بودو شاه ردان
چراغ بزرگان و اسپهبدان

چنان پاک تن بود و تابنده جان
که بودی بر او آشکارا نهان

ستاره‌شناس و گرانمایه بود
ابا او به دانش کرا پایه بود

بپرسید ازو شاه و گفتا خدای
ترا دین به داد و پاکیزه رای

چو تو نیست اندر جهان هیچ کس
جهاندار دانش ترا داد و بس

ببایدت کردن ز اختر شمار
بگویی همی مر مرا روی کار

که چون باشد آغاز و فرجام جنگ
کرا بیشتر باشد اینجا درنگ

نیامد خوش آن پیر جاماسپ را
به روی دژم گفت گشتاسپ را

که میخواستم کایزد دادگر
ندادی مرا این خرد وین هنر

مرا گر نبودی خرد شهریار
نکردی زمن بودنی خواستار

مگر با من از داد پیمان کند
که نه بد کند خود نه فرمان کند

جهانجوی گفتا به نام خدای
بدین و به دین آور پاک رای

به جان زریر آن نبرده سوار
به جان گرانمایه اسفندیار

که نه هرگزت روی دشمن کنم
نفرمایمت بد نه خود من کنم

تو هرچ اندرین کار دانی بگوی
که تو چاره‌دانی و من چاره‌جوی

خردمند گفت ای گرانمایه شاه
همیشه بتو تازه بادا کلاه

ز بنده میازار و بنداز خشم
خنک آنکسی کو نبیند به چشم

بدان ای نبرده کی نامجوی
چو در رزم روی اندر آری بروی

بدانگه کجا بانگ و ویله کنند
تو گویی همی کوه را برکنند

به پیش اندر آیند مردان مرد
هوا تیره گردد ز گرد نبرد

جهان را ببینی بگشته کبود
زمین پر ز آتش هوا پر زدود

وزان زخم آن گُرزهای گران
چنان پتک پولاد آهنگران

به گوش اندر آید ترنگا ترنگ
هوا پر شده نعرهٔ بور و خنگ

شکسته شود چرخ گردونها
زمین سرخ گردد از ان خونها

تو گویی هوا ابر دارد همی
وزان ابر الماس بارد همی

بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر

نخستین کس نام‌دار اردشیر
پس شهریار آن نبرده دلیر

به پیش افگند اسپ تازان خویش
به خاک افگند هر ک آیدش پیش

پیاده کند ترک چندان سوار
کز اختر نباشد مر آن را شمار

ولیکن سرانجام کشته شود
نکونامش اندر نوشته شود

دریغ آنچنان مرد نام آورا
ابا رادمردان همه سرورا

پس آزاده شیدسپ فرزند شاه
چو رستم درآید به روی سپاه

پس آنگاه مر تیغ را برکشد
بتازد بسی اسپ و دشمن کشد

بسی نامداران و گردان چین
که آن شیر مرد افگند بر زمین

سرانجام بختش کند خاکسار
برهنه کند آن سر تاجدار

بیاید پس آنگاه فرزند من
ببسته میان را جگر بند من

ابر کین شیدسپ فرزند شاه
به میدان کند تیز اسپ سیاه

بسی رنج بیند به رزم اندرون
شه خسروان را بگویم که چون

درفش فروزندهٔ کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان

گرامی بگیرد به دندان درفش
به دندان بدارد درفش بنفش

به یک دست شمشیر و دیگر کلاه
به دندان درفش فریدون شاه

برین سان همی‌افگند دشمنان
همی برکند جان آهرمنان

سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود

پس ازاده بستور پور زریر
به پیش افگند اسپ چون نره شیر

بسی دشمنان را کند ناپدید
شگفتی‌تر از کار او کس ندید

چو آید سرانجام پیروز باز
ابر دشمنان دست کرده دراز

بیاید پس آن برگزیده سوار
پس شهریار جهان نامدار

ز آهرمنان بفگند شست گرد
نماید یکی پهلوی دستبرد

سرانجام ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند

بیاید پس آن نره شیر دلیر
سوار دلاور که نامش زریر

به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته بر اسفندیاری سمند

ابا جوشن زر درخشان چو ماه
بدو اندرون خیره گشته سپاه

بگیرد ز گردان لشکر هزار
ببندد فرستد بر شهریار

به هر سو کجا بنهد آن شاه روی
همی راند از خون بدخواه جوی

نه استد کس آن پهلوان شاه را
ستوه آورد شاه خرگاه را

پس افگنده بیند بزرگ اردشیر
سیه گشته رخسار و تن چون زریر

بگرید برو زار و گردد نژند
برانگیزد اسفندیاری سمند

به خاقان نهد روی پر خشم و تیز
تو گویی ندیدست هرگز گریز

چو اندر میان بیند ارجاسپ را
ستایش کند شاه گشتاسپ را

صف دشمنان سر بسر بردرد
ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد

همی خواند او زند زردشت را
به یزدان نهاده کیی پشت را

سرانجام گردد برو تیره‌بخت
بریده کندش آن نکو تاج و تخت

بیاید یکی نام او بیدرفش
به سرنیزه دارد درفش بنفش

نیارد شدن پیش گرد گزین
نشیند به راه وی اندر کمین

باستد بران راه چون پیل مست
یکی تیغ زهر آب داده به دست

چو شاه جهان بازگردد ز رزم
گرفته جهان را و کشته گُرَزم

بیندازد آن ترک تیری بروی
نیارد شدن آشکارا بروی

پس از دست آن بیدرفش پلید
شود شاه آزادگان ناپدید

به ترکان برد باره و زین اوی
بخواهد پسرت آن زمان کین اوی

پس آن لشکر نامدار بزرگ
به دشمن درافتد چو شیر سترگ

همی تازند این بر آن آن برین
ز خون یلان سرخ گردد زمین

یلان را بباشد همه روی زرد
چو لرزه برافتد به مردان مرد

برآید به خورشید گرد سپاه
نبیند کس از گرد تاریک راه

فروغ سر نیزه و تیر و تیغ
بتابد چنان چون ستاره ز میغ

وزان زخم مردان کجا می‌زنند
و بر یکدگر بر همی افگند

همه خسته و کشته بر یکدگر
پسر بر پدر بر پدر بر پسر

وزان ناله و زاری خستگان
به بند اندر آیند نابستگان

شود کشته چندان ز هر سو سپاه
که از خونشان پر شود رزمگاه

پس آن بیدرفش پلید و سترگ
به پیش اندر آید چو ارغنده گرگ

همان تیغ زهر آب داده به دست
همی تازد او باره چون پیل مست

به دست وی اندر فراوان سپاه
تبه گردد از برگزینان شاه

بیاید پس آن فرخ اسفندیار
سپاه از پس پشت و یزدانش یار

ابر بیدرفش افگند اسپ تیز
برو جامه پر خون و دل پر ستیز

مر او را یکی تیغ هندی زند
ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند

بگیرد پس آن آهنین گُرز را
بتاباند آن فره و برز را

به یک حمله از جایشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمین کی هلد

بنوک سر نیزه‌شان بر چند
کندشان تبه پاک و بپراگند

گریزد سرانجام سالار چین
از اسفندیار آن گو بافرین

به ترکان نهد روی بگریخته
شکسته سپر نیزها ریخته

بیابان گذارد به اندک سپاه
شود شاه پیروز و دشمن تباه

بدان ای گزیده شه خسروان
که من هرچ گفتم نباشد جز آن

نباشد ازین یک سخن بیش و کم
تو زین پس مکن روی بر من دژم

که من آنچ گفتم نگفتم مگر
به فرمانت ای شاه پیروزگر

وزان کم بپرسید فرخنده شاه
ازین ژرف دریا و تاریک راه

ندیدم که بر شاه بنهفتمی
وگرنه من این راز کی گفتمی

چو شاه جهاندار بشنید راز
بران گوشهٔ تخت خسپید باز

ز دستش بیفتاد زرینه گُرز
تو گفتی برفتش همی فر و برز

به روی اندر افتاد و بیهوش گشت
نگفتش سخن نیز و خاموش گشت

چو با هوش آمد جهان شهریار
فرود آمد از تخت و بگریست زار

چه باید مرا گفت شاهی و گاه
که روزم همی گشت خواهد سیاه

که آنان که بر من گرامی‌ترند
گزین سپاهند و نامی‌ترند

همی رفت و خواهند از پیش من
ز تن برکنند این دل ریش من

به جاماسپ گفت ار چنینست کار
به هنگام رفتن سوی کارزار

نخوانم نبرده برادرم را
نسوزم دل پیر مادرم را

نفرمایمش نیز رفتن به رزم
سپه را سپارم به فرخ گُرَزم

کیان زادگان و جوانان من
که هر یک چنانند چون جان من

بخوانم همه سربسر پیش خویش
زره‌شان نپوشم نشانم به پیش

چگونه رسد نوک تیر خدنگ
برین آسمان بر شده کوه سنگ

خردمند گفتا به شاه زمین
که ای نیک‌خو مهتر بافرین

گر ایشان نباشند پیش سپاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه

که یارد شدن پیش ترکان چین
که بازآورد فره پاک دین

تو زین خاک برخیز و برشو به گاه
مکن فره پادشاهی تباه

که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست

ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود

مکن دلت را بیشتر زین نژند
بداد خدای جهان کن بسند

بدادش بسی پند و بشنید شاه
چو خورشید گون گشت بر شد به گاه

نشست از برگاه و بنهاد دل
به رزم جهانجوی شاه چگل

از اندیشهٔ دل نیامدش خواب
به رزم و به بزمش گرفته شتاب

چو جاماسپ گفت این سپیده دمید

فروغ ستاره بشد ناپدید

 

سپه را به هامون فرود آورید

بزد کوس بر پیل و لشکر کشید

 

وزانجا خرامید تا رزمگاه

فرود آورید آن گزیده سپاه

 

به گاهی که باد سپیده دمان

به کاخ آرد از باغ بوی گلان

 

فرستاده بد هر سوی دیده‌بان

چنانچون بود رسم آزادگان

 

بیامد سواری و گفتا به شاه

که شاها به نزدیکی آمد سپاه

 

سپاهیست ای شهریار زمین

که هرگز چنان نامد از ترک و چین

 

به نزدیکی ما فرود آمدند

به کوه و در و دشت خیمه زدند

 

سپهدارشان دیده‌بان برگزید

فرستاد و دیده به دیده رسید

 

پس آزاده گشتاسپ شاه دلیر

سپهبدش را خواند فرخ زریر

 

درفشی بدو داد و گفتا بتاز

بیارای پیلان و لشکر بساز

 

سپهبد بشد لشکرش راست کرد

همی رزم سالار چین خواست کرد

 

بدادش جهاندار پنجه هزار

سوار گزیده به اسفندیار

 

بدو داد یک دست زان لشکرش

که شیری دلش بود و پیلی برش

 

دگر دست لشکرش را همچنان

برآراست از شیر دل سرکشان

 

به گرد گرامی سپرد آن سپاه

که شیر جهان بود و همتای شاه

 

پس پشت لشکر به بستور داد

چراغ سپهدار خسرو نژاد

 

چو لشکر بیاراست و بر شد به کوه

غمی گشته از رنج و گشته ستوه

 

نشست از بر خوب تابنده گاه

همی کرد زانجا به لشکر نگاه

 

پس ارجاسپ شاه دلیران چین

بیاراست لشکرش را همچنین

 

جدا کرد از خلخی سی هزار

جهان آزموده نبرده سوار

 

فرستادشان سوی آن بیدرفش

که کوس مهین داشت و رنگین درفش

 

بدو داد یک دست زان لشکرش

که شیر ژیان نامدی همبرش

 

دگر دست را داد بر گرگسار

بدادش سوار گزین صدهزار

 

میان‌گاه لشکرش را همچنین

سپاهی بیاراست خوب و گزین

 

بدادش بدان جادوی خویش کام

کجا نام خواست و هزارانش نام

 

خود و صدهزاران سواران گرد

نموده همه در جهان دستبرد

 

نگاهش همی داشت پشت سپاه

همی کرد هر سوی لشکر نگاه

 

پسر داشتی یک گرانمایه مرد

جهاندیده و دیده هر گرم و سرد

 

سواری جهاندیده نامش کهرم

رسیده بسی بر سرش سرد و گرم

 

مران پور خود را سپهدار کرد

بران لشکر گشن سالار کرد

چو جاماسپ گفت این سپیده دمید
فروغ ستاره بشد ناپدید

سپه را به هامون فرود آورید
بزد کوس بر پیل و لشکر کشید

وزانجا خرامید تا رزمگاه
فرود آورید آن گزیده سپاه

به گاهی که باد سپیده دمان
به کاخ آرد از باغ بوی گلان

فرستاده بد هر سوی دیده‌بان
چنانچون بود رسم آزادگان

بیامد سواری و گفتا به شاه
که شاها به نزدیکی آمد سپاه

سپاهیست ای شهریار زمین
که هرگز چنان نامد از ترک و چین

به نزدیکی ما فرود آمدند
به کوه و در و دشت خیمه زدند

سپهدارشان دیده‌بان برگزید
فرستاد و دیده به دیده رسید

پس آزاده گشتاسپ شاه دلیر
سپهبدش را خواند فرخ زریر

درفشی بدو داد و گفتا بتاز
بیارای پیلان و لشکر بساز

سپهبد بشد لشکرش راست کرد
همی رزم سالار چین خواست کرد

بدادش جهاندار پنجه هزار
سوار گزیده به اسفندیار

بدو داد یک دست زان لشکرش
که شیری دلش بود و پیلی برش

دگر دست لشکرش را همچنان
برآراست از شیر دل سرکشان

به گرد گرامی سپرد آن سپاه
که شیر جهان بود و همتای شاه

پس پشت لشکر به بستور داد
چراغ سپهدار خسرو نژاد

چو لشکر بیاراست و بر شد به کوه
غمی گشته از رنج و گشته ستوه

نشست از بر خوب تابنده گاه
همی کرد زانجا به لشکر نگاه

پس ارجاسپ شاه دلیران چین
بیاراست لشکرش را همچنین

جدا کرد از خلخی سی هزار
جهان آزموده نبرده سوار

فرستادشان سوی آن بیدرفش
که کوس مهین داشت و رنگین درفش

بدو داد یک دست زان لشکرش
که شیر ژیان نامدی همبرش

دگر دست را داد بر گرگسار
بدادش سوار گزین صدهزار

میان‌گاه لشکرش را همچنین
سپاهی بیاراست خوب و گزین

بدادش بدان جادوی خویش کام
کجا نام خواست و هزارانش نام

خود و صدهزاران سواران گرد
نموده همه در جهان دستبرد

نگاهش همی داشت پشت سپاه
همی کرد هر سوی لشکر نگاه

پسر داشتی یک گرانمایه مرد
جهاندیده و دیده هر گرم و سرد

سواری جهاندیده نامش کهرم
رسیده بسی بر سرش سرد و گرم

مران پور خود را سپهدار کرد
بران لشکر گشن سالار کرد

چو اندر گذشت آن شب و بود روز

بتابید خورشید گیهان فروز

 

به زین بر نشستند هر دو سپاه

همی دید زان کوه گشتاسپ شاه

 

چو از کوه دید آن شه بافرین

کجا برنشستند گردان به زین

 

سیه رنگ بهزاد را پیش خواست

تو گفتی که بیستونست راست

 

برو بر فگندند برگستوان

برو بر نشست آن شه خسروان

 

چو هر دو برابر فرود آمدند

ابر پیل بر نای رویین زدند

 

یکی رزمگاهی بیاراستند

یلان هم نبردان همی خواستند

 

بکردند یک تیرباران نخست

بسان تگرگ بهاران درست

 

بشد آفتاب از جهان ناپدید

چه داند کسی کان شگفتی ندید

 

بپوشیده شد چشمهٔ آفتاب

ز پیکانهاشان درفشان چو آب

 

تو گفتی جهان ابر دارد همی

وزان ابر الماس بارد همی

 

وزان گرزداران و نیزه‌وران

همی تاختند آن برین این بران

 

هوازی جهان بود شبگون شده

زمین سربسر پاک گلگون شده

 

بیامد نخست آن سوار هژیر

پس شهریار جهان اردشیر

 

به آوردگه رفت نیزه به دست

تو گفتی مگر طوس اسپهبدست

 

برین سان همی گشت پیش سپاه

نبود آگه از بخش خورشید و ماه

 

بیامد یکی ناوکش بر میان

گذارنده شد بر سلیح کیان

 

ز بور اندر افتاد خسرو نگون

تن پاکش آلوده شد پر ز خون

 

دریغ آن نکو روی همرنگ ماه

که بازش ندید آن خردمند شاه

 

بیامد بر شاه شیر اورمزد

کجا زو گرفتی شهنشاه پزد

 

ز پیش اندر آمد به دشت اندرا

به زهر آب داده یکی خنجرا

 

خروشی برآورد برسان شیر

که آورد خواهد ژیان گور زیر

 

ابر کین آن شاهزاده سوار

بکشت از سواران دشمن هزار

 

به هنگامهٔ بازگشتن ز جنگ

که روی زمین گشته بد لاله رنگ

 

بیامد یکی تیرش اندر قفا

شد آن خسرو شاهزاده فنا

 

بیامد پسش باز شیدسپ شاه

که مانندهٔ شاه بد همچو ماه

 

یکی دیزه‌ای بر نشسته چو نیل

به تگ همچو آهو به تن همچو پیل

 

به آوردگه گشت و نیزه بگاشت

چو لختی بگردید نیزه بداشت

 

کدامست گفتا کهرم سترگ

کجا پیکرش پیکر پیر گرگ

 

بیامد یکی دیو گفتا منم

که با گرسنه شیر دندان زنم

 

به نیزه بگشتند هر دو چو باد

بزد ترک را نیزهٔ شاهزاد

 

ز باره در آورد و ببرید سر

به خاک اندر افگنده زرین کمر

 

همی گشت بر پیش گردان چین

بسان یکی کوه بر پشت زین

 

همانا چنو نیز دیده ندید

ز خوبی کجا بود چشمش رسید

 

یکی ترک تیری برو برگماشت

ز پشتش سر تیر بیرون گذاشت

 

دریغ آن شه پروریده به ناز

بشد روی او باب نادیده باز

بیامد سر سروران سپاه
پسر تهم جاماسپ دستور شاه

نبرده سواری گرامیش نام
به مانندهٔ پور دستان سام

یکی چرمه‌ای برنشسته سمند
یکی گام زن بارهٔ بی‌گزند

چمانندهٔ چرمهٔ نونده جوان
یکی کوه پاره ست گوی روان

به پیش صف چینیان ایستاد
خداوند بهزاد را کرد یاد

کدامست گفت از شما شیردل
که آید سوی نیزهٔ جان گسل

کجا باشد آن جادوی خویش کام
کجا خواست نام و هزارانش نام

برفت آن زمان پیش او نامخواست
تو گفتی که همچو ستونست راست

بگشتند هر دو سوار هژیر
به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر

گرامی گوی بود با زور شیر
نتابید با او سوار دلیر

گرفت از گرامی نبرده گریغ
گرامی کفش بود برنده تیغ

گرامی خرامید با خشم تیز
دل از کینهٔ کشتگان پر ستیز

میان صف دشمن اندر فتاد
پس از دامن کوه برخاست باد

سپاه از دو رو بر هم آویختند
و گرد از دو لشکر برانگیختند

بدان شورش اندر میان سپاه
ازان زخم گردان و گرد سیاه

بیفتاد از دست ایرانیان
درفش فروزندهٔ کاویان

گرامی بدید آن درفش چو نیل
که افگنده بودند از پشت پیل

فرود آمد و بر گرفت آن ز خاک
بیفشاند از خاک و بسترد پاک

چو او را بدیدند گردان چین
که آن نیزهٔ نامدار گزین

ازان خاک برداشت ، بسترد و برد
به گردش گرفتند مردان گرد

ز هر سو به گردش همی تاختند
به شمشیر دستش بینداختند

درفش فریدون به دندان گرفت
همی زد به یک دست گرز ای شگفت

سرانجام کارش بکشتند زار
بران گرم خاکش فگندند خوار

دریغ آن نبرده سوار هژبر
که بازش ندید آن خردمند پیر

بیامد هم آنگاه بستور شیر
نبرده کیان زاده پور زریر

بکشت او ازان دشمنان بی‌شمار
که آویخت اندر بد روزگار

سرانجام برگشت پیروز و شاد
به پیش پدر باز شد و ایستاد

بیامد پس آن برگزیده سوار
پس شهریار جهان نیوزار

به زیر اندرون تیزرو شولکی
که نبود چنان از هزاران یکی

بیامد بران تیره آوردگاه
به آواز گفت ای گزیده سپاه

کدامست مرد از شما نامدار
جهاندیده و گرد و نیزه‌گزار

که پیش من آیند نیزه به دست
که امروز در پیش مرد آمدست

سواران چین پیش او تاختند
برافگندنش را همی ساختند

سوار جهانجوی مرد دلیر
چو پیل دژآگاه و چون نره شیر

همی گشت بر گرد مردان چین
تو گفتی همی بر نوردد زمین

بکشت از گوان جهان شست مرد
دران تاختنها به گرز نبرد

سرانجامش آمد یکی تیر چرخ
چنان آمده بودش از چرخ برخ

بیفتاد زان شولک خوب رنگ
بمرد و نرست اینت فرجام جنگ

دریغ آن سوار گرانمایه نیز
که افگنده شد رایگان بر نه چیز

که همچون پدر بود و همتای اوی
دریغ آن نکو روی و بالای اوی

چو کشته شد آن نامبرده سوار
ز گردان به گردش هزاران هزار

بهر گوشه‌ای بر هم آویختند
ز روی زمین گرد انگیختند

برآمد برین رزم کردن دو هفت
کزیشان سواری زمانی نخفت

زمینها پر از کشته و خسته شد
سراپرده‌ها نیز بربسته شد

در و دشتها شد همه لاله‌گون
به دشت و بیابان همی رفت خون

چنان بد ز بس کشته آن رزمگاه
که بد می‌توانست رفتن به راه

دو هفته برآمد برین کارزار
که هزمان همی تیره‌تر گشت کار

به پیش اندر آمد نبرده زریر
سمندی بزرگ اندر آورده زیر

به لشکرگه دشمن اندر فتاد
چو اندر گیا آتش و تیز باد

همی کشت زیشان همی خوابنید
مر او را نه استاد هرکش بدید

چو ارجاسپ دانست کان پورشاه
سپه را همی کرد خواهد تباه

بدان لشکر خویش آواز داد
که چونین همی داد خواهید داد

دو هفته برآمد برین بر درنگ
نبینم همی روی فرجام جنگ

بکردند گردان گشتاسپ شاه
بسی نامداران لشکر تباه

کنون اندر آمد میانه زریر
چو گرگ دژآگاه و شیر دلیر

بکشت او همه پاک مردان من
سرافراز گردان و ترکان من

یکی چاره باید سگالیدنا
و گرنه ره ترک مالیدنا

برین گر بماند زمانی چنین
نه ایتاش ماند نه خلخ نه چین

کدامست مرد از شما نام خواه
که آید پدید از میان سپاه

یکی ترگ داری خرامد به پیش
خنیده کند در جهان نام خویش

هران کز میان باره انگیزند
بگرداندش پشت و بگریزند

من او را دهم دختر خویش را
سپارم بدو لشکر خویش را

سپاهش ندادند پاسوخ باز
بترسیده بد لشکر سرفراز

چو شیر اندرافتاد و چون پیل مست
همی کشت زیشان همی کرد پست

همی کوفتشان هر سوی زیر پای
سپهدار ایران فرخنده رای

چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شد
که روز سپیدش شب تیره شد

دگر باره گفت ای بزرگان من
تگینان لشکر گزینان من

ببینید خویشان و پیوستگان
ببینید نالیدن خستگان

ازان زخم آن پهلو آتشی
که سامیش گرزست و تیر آرشی

که گفتی بسوزد همی لشکرم
کنون برفروزد همی کشورم

کدامست مرد از شما چیره دست
که بیرون شود پیش این پیل مست

هرانکو بدان گردکش یازدا
مر او را  ازان باره بندازدا

چو بخشنده‌ام بیش بسپارمش
کلاه از بر چرخ بگذارمش

همیدون نداد ایچ کس پاسخش
بشد خیره و زرد گشت آن رخش

سه بار این سخن را بریشان براند
چو پاسخ نیامدش خامش بماند

بیامد پس آن بیدرفش سترگ
پلید و بد و جادوی و پیر گرگ

به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاب
به زور و به تن همچو افراسیاب

به پیش تو آوردم این جان خویش
سپر کردم این جان شیرینت پیش

شوم پیش آن پیل آشفته مست
گر ایدونک یابم بران پیل دست

به خاک افگنم تنش ای شهریار
مگر بر دهد گردش روزگار

ازو شاد شد شاه و کرد آفرین
بدادش بدو بارهٔ خویش و زین

بدو داد ژوپین زهرابدار
که از آهنین کوه کردی گذار

چو شد جادوی زشت ناباکدار
سوی آن خردمند گرد سوار

چو از دور دیدش برآورد خشم
پر از خاک روی و پر از خون دو چشم

به دست اندرون گرز چون سام یل
به پیش اندرون کشته چون کوه تل

نیارست رفتنش بر پیش روی
ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی

بینداخت ژوپین زهرابدار
ز پنهان بران شاهزاده سوار

گذاره شد از خسروی جوشنش
به خون غرقه شد شهریاری تنش

ز باره در افتاد پس شهریار
دریغ آن نکو شاهزاده سوار

فرود آمد آن بیدرفش پلید
سلیحش همه پاک بیرون کشید

سوی شاه چین برد اسپ و کمرش
درفش سیه افسر پرگهرش

سپاهش همه بانگ برداشتند
همی نعره از ابر بگذاشتند

چو گشتاسپ از کوه سر بنگرید
مر او را بدان رزمگه بر ندید

گمانی برم گفت کان گرد ماه
که روشن بدی زو همه رزمگاه

نبرده برادرم فرخ زریر
که شیر ژیان آوریدی به زیر

فگندست بر باره از تاختن
بماندند گردان ز انداختن

نیاید همی بانگ شه زادگان
مگر کشته شد شاه آزادگان

هیونی بتازید تا رزمگاه
به نزدیکی آن درفش سیاه

ببینید کان شاه من چون شدست
کم از درد او دل پر از خون شدست

بدین اندرون بود شاه جهان
که آمد یکی خون ز دیده چکان

به شاه جهان گفت ماه ترا
نگهدار تاج و سپاه ترا

جهان پهلوان آن زریر سوار
سواران ترکان بکشتند زار

سر جادوان جهان بیدرفش
مر او را بیفگند و برد آن درفش

چو آگاهی کشتن او رسید
به شاه جهانجوی و مرگش بدید

همه جامه تا پای بدرید پاک
بران خسروی تاج پاشید خاک

همی گفت گشتاسپ کای شهریار
چراغ دلت را بکشتند زار

ز پس گفت داننده جاماسپ را
چه گویم کنون شاه لهراسپ را

چگونه فرستم فرسته بدر
چه گویم بدان پیر گشته پدر

چه گویم چه کردم نگار ترا
که برد آن نبرده سوار ترا

دریغ آن گو شاهزاده دریغ
چو تابنده ماه اندرون شد به میغ

بیارید گلگون لهراسپی
نهید از برش زین گشتاسپی

بیاراست مر جستن کینش را
به ورزیدن دین و آیینش را

جهاندیده دستور گفتا به پای
به کینه شدن مر ترا نیست رای

به فرمان دستور دانای راز
فرود آمد از باره بنشست باز

به لشکر بگفتا کدامست شیر
که باز آورد کین فرخ زریر

که پیش افگند باره بر کین اوی
که باز آورد باره و زین اوی

پذیرفتن اندر خدای جهان
پذیرفتن راستان و مهان

که هر کز میانه نهد پیش پای
مر او را دهم دخترم را همای

نجنبید زیشان کس از جای خویش
ز لشکر نیاورد کس پای پیش

***...***...***...***...***...***...***

 

  • Bidar Bidar

اصحاب کهف (پارت اول) ؛

می‌گویند هر شهری، روزی بیدار می‌شود؛  

اما پیش از بیداری،  

شبِ سنگینی بر آن می‌گذرد.  

شبی که در آن،  

سنگ‌ها خدا می‌شوند  

و انسان‌ها،  

در برابر سنگ،  

سر تعظیم فرود می‌آورند.

 

شهر اصحاب کهف،  

در چنین شبی گرفتار بود.  

مردمش بت‌پرست بودند؛  

در کوچه‌ها،  

در میدان‌ها،  

در دل‌ها.  

اما در همان روزگار،  

در گوشه‌هایی پنهان،  

دینی دیگر نیز نفس می‌کشید...

مسیحیت.  

اما نه مسیحیتی یکپارچه؛  

دو پاره شده بود:  

گروهی مسیح را خدا می‌دانستند،  

و گروهی او را بنده و پیامبر خدا.  

این دوپارگی،  

نه فقط ایمان را،  

که جامعه را نیز زخمی کرده بود.

 

در چنین آشوبی،  

ایمان راستین،  

نه در کلیساها،  

که در قبرستان‌ها زمزمه می‌شد.  

در دل شب،  

در کنار سنگ‌های خاموش،  

مؤمنان پنهانی گرد هم می‌آمدند  

و نام خدای یگانه را آهسته بر زبان می‌آوردند؛  

تا گوش‌های جاسوسان نشنود  

و شمشیر جلادان،  

بر گردنشان فرود نیاید.

 

جویندگان حقیقت،  

یکی‌یکی کشته می‌شدند.  

نه با شمشیر تنها،  

که با تهمت،  

با تحقیر،  

با شکنجه‌هایی که نامی نداشت.  

حاکمان،  

ایمان به خدای یگانه را «دین بردگان» می‌نامیدند؛  

می‌گفتند این دین،  

برای انسان‌های پست است،  

نه برای اشراف.  

و هر که به سوی نور می‌رفت،  

در تاریکی ناپدید می‌شد.

 

در چنین زمانه‌ای بود  

که جوانانی از میان بزرگان شهر،  

دلشان به سوی حقیقت کشیده شد.  

آنان دیدند که نور،  

در دل بردگان زنده است،  

نه در دل صاحبان قدرت.  

دیدند که حقیقت،  

در قبرستان‌ها زمزمه می‌شود،  

نه در کاخ‌ها.  

و فهمیدند که اگر بایستند و فریاد بزنند،  

کشته می‌شوند؛  

و مرگشان،  

در میان غوغای تهمت‌ها،  

گم می‌شود.  

نه کسی می‌فهمید چه گفتند،  

نه کسی می‌دانست چرا مردند.

آنان به غار پناه بردند،  

پس از اندکی درنگ... 

خواب بر آنان چیره گشت

خوابشان،  

ادامه رسالتشان بود.

اما در  بیرون از غار ها، 

زنان  برخاستند؛  

همسرانی که مبلغ شدند،  

و پیام را به خانه‌ها بردند،  

به کودکان،  

به نسل‌های بعد.  

زیرا ایمان راستین،  

وقتی در دل زنی خانه کند،  

در نسل‌ها جاری می‌شود.

 و پس از سالیان،

زمانی که شک در دل مومنان بود...

  چگونه مردگان  دوباره زنده می شوند...

 خدا آنان را بیدار کرد...

وقتی بیدار شدند،  

جهان دیگر آن جهان نبود.  

تابوها شکسته شده بود،  

بت‌ها در دل مردم فرو ریخته بود،  

و ایمان،  

از پستوها بیرون آمده بود.  

مردم کم‌کم به حقیقت نزدیک شده بودند؛  

نه با شمشیر،  

که با زمان.  

نه با جنگ،  

که با بیداری آرام دل‌ها.

**..**...***...***....****....***...***...**..**

اصحاب کهف پارت دوم؛ 

 

در روزگاری که تورم هر لحظه بالا می‌رود و قیمت‌ها چون سایه‌هایی بی‌قرار از ما پیشی می‌گیرند، گاهی با طنز تلخی می‌گوییم:  

«اصحاب کهف سیصد سال خوابیدند و فردای بیداری‌شان با چنین گرانی روبه‌رو نشدند.»  

اما این جمله، اگرچه خنده‌ای کوتاه بر لب می‌آورد، ما را از پرسش اصلی دور می‌کند:  

آیا پیام این داستان، در تجربه‌نکردن تورم است، یا در تجربه‌کردن حقیقت؟

 

داستان اصحاب کهف، در ظاهر حکایت چند جوان است که از ظلم گریختند و در غاری پناه یافتند؛ و قرآن از سرگذشت آنان به‌عنوان نشانه‌ای برای معاد یاد می‌کند.  

اما در باطن، روایتی است از انسانِ گرفتار میان دو بی‌نهایت:  

بی‌نهایتِ زمان و بی‌نهایتِ انتخاب.

*بی نهایت زمان 

 

ما در عصر سرعت زندگی می‌کنیم؛ عصری که در آن «کند بودن» گناهی نابخشودنی است.  

همه‌چیز باید فوری باشد:  

فکر، تصمیم، نتیجه، موفقیت، ثروت، تغییر.

 

اما اصحاب کهف، با خواب سیصدساله‌شان، در برابر این شتاب کور، حقیقتی بزرگ را فریاد می‌زنند:  

زمان همیشه دشمن نیست؛ گاهی تنها راه رسیدن به حقیقت، عبور از زمان است.

 

آن‌ها خوابیدند، نه برای فرار از دنیا، بلکه برای آن‌که دنیا به بلوغ برسد.  

گاهی جهان باید تغییر کند تا معنای انتخاب‌های ما آشکار شود.  

گاهی حقیقت، نه در لحظه، بلکه در فاصله میان لحظه‌ها متولد می‌شود.

 

*بی نهایت انتخاب 

 

در زندگی ما نیز انتخاب‌هایی هست که نتیجه‌شان فوری است:  

خریدی که امروز انجام می‌دهیم، تصمیمی که همین لحظه می‌گیریم، واکنشی که در یک ثانیه نشان می‌دهیم.

 

اما انتخاب‌هایی هم هست که اثرشان از عمر ما فراتر می‌رود:  

یک اندیشه، یک ارزش، یک کار نیک، یک ظلم، یک بی‌توجهی، یک ساختن یا یک ویران‌کردن.

 

اصحاب کهف انتخابی کردند که نتیجه‌اش نه در همان روز، نه در همان سال، بلکه قرن‌ها بعد آشکار شد.  

آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که ارزش یک انتخاب، با زمان سنجیده نمی‌شود؛ با حقیقت سنجیده می‌شود.

 

=》استقامت 

 

در جهانی که همه‌چیز «فست» شده—فست‌فود، فست‌فکر، فست‌نتیجه—استقامت تبدیل به کالایی کمیاب شده است.  

ما می‌خواهیم بکاریم و همان روز برداشت کنیم.  

می‌خواهیم تصمیم بگیریم و همان لحظه نتیجه ببینیم.

 

اما جهان همیشه با ریتم ما هماهنگ نیست.  

برخی ثمرات، زمان می‌خواهند؛ نه زمانِ ساعت و روز، بلکه زمانِ رشد، زمانِ تحول، زمانِ رسیدن.

 

اصحاب کهف، با خواب طولانی‌شان، به ما می‌گویند:  

اگر کاری ارزشمند است، ارزش صبر را هم دارد.  

و اگر انتخابی درست است، حتی اگر نتیجه‌اش قرن‌ها بعد دیده شود، باز هم درست است.

 

=》معجزه 

 

معجزه اصحاب کهف فقط این نبود که پس از قرن‌ها زنده شدند.  

معجزه بزرگ‌تر این بود که جامعه‌ای را بیدار کردند؛  

جامعه‌ای که میان شک و ایمان سرگردان بود، با بیداری آنان حقیقت را دوباره یافت.

 

گاهی معجزه، نه در تغییر طبیعت، بلکه در تغییر نگاه انسان‌هاست.  

گاهی معجزه، نه در زنده شدن جسم، بلکه در زنده شدن معناست.

 

 #در نهایت 

در دنیای امروز، ما اسیر «نتیجه فوری» شده‌ایم.  

اما داستان اصحاب کهف، آرام و عمیق در گوش ما زمزمه می‌کند:

 

کار تو شاید برای امروز نباشد.  

شاید برای فردا هم نباشد.  

اما اگر ریشه‌دار، درست و صادقانه باشد، روزی خواهد رسید—حتی اگر تو نباشی.

 

ثمره استقامت، گاهی دیر می‌رسد؛  

اما دیر رسیدن، دلیل بی‌ثمر بودن نیست.

***...***...***...***...***...***...***...***

اصحاب فیل؛

در روزگاری که قدرت‌ها با عدد و رقم سنجیده می‌شوند، و هر که سپاه بزرگ‌تر و ابزار بیشتر دارد، خود را پیروز میدان می‌پندارد، گاهی با حسرت می‌گوییم:  

«ای کاش ما هم در برابر مشکلات امروز، نیرویی داشتیم مثل آنچه مردم مکه در برابر سپاه ابرهه دیدند.»  

اما این جمله، اگرچه آهی از دل برمی‌آورد، ما را از پرسش اصلی دور می‌کند:  

آیا پیام داستان اصحاب فیل، در نابودی یک سپاه است، یا در آشکار شدن حقیقتی فراتر از قدرت ظاهری؟

 

داستان اصحاب فیل، در ظاهر حکایت سپاهی عظیم است که با فیل‌های جنگی برای ویران‌کردن کعبه آمد؛  

اما در باطن، روایتی است از انسانی که میان دو قدرت گرفتار است: قدرتی که دیده می‌شود، و قدرتی که نا پیداست .... 

 

ابر‌هه، با سپاهی مجهز و فیل‌هایی که در آن زمان نماد شکست‌ناپذیری بودند، به‌سوی مکه آمد.  

در نگاه او، پیروزی قطعی بود؛  

در نگاه مردم مکه، شکست حتمی.

 

اما حقیقت، نه در نگاه ابرهه بود و نه در ترس مردم؛  

حقیقت در جایی پنهان بود که تنها زمان می‌توانست آن را آشکار کند.

در عصرحال،

که  سرعت  حاکم بر زندگی است؛  

و سنجش قدرت  به وسیله  سرعتِ رسیدن به اهداف است...

  و امکانات و تجهیزات پیشرفته ،در سلطه قدرت است ... 

 داستان اصحاب فیل، آرام و عمیق می‌گوید

قدرت واقعی، همیشه در لحظه دیده نمی‌شود.  

گاهی باید صبر کرد تا زمان، پرده از حقیقت بردارد.

 

مردم مکه نه سپاه داشتند، نه سلاح، نه قدرت دفاعی.  

اما آن‌ها چیزی داشتند که ابرهه نداشت:  

ایمان....

 

وقتی جهان آماده فهم حقیقت می‌شود

دیگر ...

قدرت همیشه در بزرگی نیست  ؛

پیروزی همیشه در عدد نیست  ؛

 و شکست همیشه در ناتوانی نیست؛

 

و جهان آبستن یک حادثه بزرگ است ...

اگر همان روز،

همان لحظه،

همان ساعت،

سپاه ابرهه شکست می‌خورد،

شاید کسی اهمیتش را درک نمی‌کرد.  

اما زمان، این واقعه را در جای درستش نشاند؛  

در سالی که بعدها «عام‌الفیل» شد،  

در سالی که پیامبری بزرگ به دنیا آمد،  

در سالی که تاریخ باید ورق می‌خورد.

 

 ومعجزه؛ 

معجزه اصحاب فیل فقط این نبود که پرندگانی کوچک سپاهی عظیم را نابود کردند.  

 بلکه ان بودکه هر کوچکی بی‌اثر نیست  ،

 حتی یک سنگ کوچک،

بر دهان پرندگانی کوچک،

می تواند لشکری بزرگ را از پای در اورد.... 

شاید امروز ما سپاهی در برابر مشکلات نداشته باشیم،  

شاید ابزار و قدرت ظاهری کم باشد،  

اما اگر راه درست را برویم،  

اگر ایمان و استقامت داشته باشیم،  

زمان، دیر یا زود، حقیقت را نشان خواهد داد.

***...***...***...***...***...***...***...***...***

 

اصحاب الرَّقیم

 

قرآن تنها یک‌بار نامشان را می‌آورد:  

«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا»  

و سپس سکوت می‌کند؛  

سکوتی که نه پایان داستان،  

بلکه آغاز تعقل در میان نشانه‌هاست.

 

راویان گفته‌اند اصحاب الرَّقیم جوانانی بودند با ایمانی روشن در روزگاری تاریک؛  

زمانه‌ای که ایمان جرم بود و آزادگی گناه،  

و گفتن حق، تیغی بود بر گردن گوینده.  

نه قدرتی داشتند برای برپایی عدالت،  

نه سپاهی برای جنگیدن،  

نه یارانی برای شورش.  

اگر می‌ماندند و عدالت را فریاد می‌زدند، کشته می‌شدند؛  

و کشته‌شدنشان بی‌ثمر بود.  

هیچ‌کس نمی‌فهمید که چه کسانی بودند،  

چه خواستند،  

و برای چه جان دادند.  

توطئه‌ها و دسیسه‌ها،  

صدایشان را پیش از رسیدن به گوش مردم خاموش می‌کرد.  

جامعه آن روزگار،  

جامعه‌ای مرده بود؛  

خونی بی‌گناه هم آن را بیدار نمی‌کرد.

پس از دست ظلم،  

نه به دنیا،  

که به خدا پناه بردند؛  

در غاری خاموش،  

در دل کوهی بی‌نام.  

نه برای نجات جان،  

بلکه برای نجات نفس بیدار.  

بسا اینکه مقاومت، تنها در میدان جنگ یافت نمی‌شود؛  

گاهی در پنهان کردن شعله‌ای است  

که اگر آشکار شود، خاموشش می‌کنند.

 

در آن غار ماندند،  

و جانشان را در آغوش سکوت سپردند.  

اما مردم همان زمان،  

وقتی پیکرهای خاموششان را یافتند،  

فهمیدند اینان مردانی بودند که برای حقیقت زیسته‌اند.  

پس نامشان را همان‌جا، همان روز،  

بر سنگی نوشتند؛  

سنگی که بعدها «الرَّقیم» نام گرفت.  

غار را بستند،  

نه برای پنهان کردن،  

 برای حفظ کردن نام ها؛  

حتی  اگر داستانشان در این هیاهو 

 به گوش نرسد،

یا گم شود...

 

سال‌ها گذشت.  

نسل‌ها آمدند و رفتند.  

وقتی غار دوباره گشوده شد،  

دیگر خبری از جسد نبود...  

روایت‌ها فراموش شده بود،  

اما نام‌ها بر سنگ مانده بود؛  

نام‌هایی که چون جرقه‌ای خاموش،  

هنوز از ایمان سخن می‌گفتند.

اصحاب الرَّقیم،  

با مرگ خاموششان،  

به ما آموختند که نتیجه درست،  

گاهی هرگز دیده نمی‌شود

اما ثبت می‌شود.

گاهی باید بایستی و بجنگی،  

گاهی باید بایستی و بمانی،  

و گاهی باید بایستی و پنهان شوی؛  

آنان،

قهرمانان پیروزی نبودند؛  

قهرمانان حفظ حقیقت بودند.  

نه معجزه دیدند،  

نه بیدار شدند،  

نه داستانشان کامل نقل شد.  

اما نامشان،  

بر سنگی خاموش،  

در دل تاریخی فراموش‌کار،  

ماند.

 

  • Bidar Bidar