خاموش روشن

نوشتن برای خواندن

خاموش روشن

نوشتن برای خواندن

اسفندیار…  

نامی که چون آذرخش، بر تارکِ تاریخ می‌درخشد.  

جوانی که گویی از آتش زاده شده بود  

و از فولادِ ایمان، تن پوشیده بود.  

اما هیچ رویین‌تنی، در برابر فرمانِ تیره‌ی پدر،  

رویین‌دل نمی‌ماند.

 

در کتاب‌ها، تنها نبرد او با رستم را نشانمان دادند؛  

اما نگفتند پیش از آن نبرد،  

چه طوفان‌هایی از آزمون و خون،  

در مسیرش برخاست.  

نگفتند چگونه گام‌هایش،  

زمین را به لرزه می‌انداخت  

و چگونه نگاهش،  

دشمن را پیش از نبرد، در هم می‌شکست.

 

اسفندیار که بود؟  

فرزندِ شاه،  

اما اسیرِ تاج.  

پهلوانی که نه برای نام،  

که برای فرمانِ پدری آزمند،  

به میدان‌های مرگ فرستاده شد.  

خان‌ها را یکی‌یکی درنوردید،  

چنان‌که گویی تقدیر،  

خود زیر سم اسبش می‌گریخت.

 

اما سرانجام،  

در خاکِ خودی،  

در سرزمینی که برایش شمشیر زده بود،  

به دست رستم،  پهلوانِ بی‌همتای ایران، 
ایستاد.

و این، 
اندوهِ بزرگِ شاهنامه است: 
وقتی که ایران، در برابر ایران می‌ایستد 
و آسمان، از شرم، 
چهره در ابر می‌پوشاند.

رستم، 
آن کوهِ بی‌جنبش، 
آن تندرِ همیشه بیدار، 
با دستی که دیوان را به زانو درآورده بود، 
تیری رها کرد 
که نه بر سینه‌ی دشمن، 
که بر قلبِ آینده‌ی ایران نشست.

و پس از آن، 
خود نیز در آتشی که از دلِ این تقدیر برخاست، 
سوخت و فرو ریخت.

آنجاست که فریادِ تاریخ، 
چون غرشِ رعد برمی‌خیزد: 
وقتی خودی، بر چشمِ خود تیر می‌زند 
و تیر، از خویش به خویش می‌رسد… 
و ایران، 
برای لحظه‌ای، 
خود را در آینه‌ی خون می‌بیند.

***...***....***...****....****

 در ادامه داستان اسفندیار در شاهنامه را  ادامه است؛

آغاز داستان ...

 چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت

فرود آمد از تخت و بربست رخت

 

به بلخ گزین شد بران نوبهار

که یزدان پرستان بدان روزگار

 

مران جای را داشتندی چنان

که مر مکه را تازیان این زمان

 

بدان خانه شد شاه یزدان پرست

فرود آمد از جایگاه نشست

 

ببست آن در آفرین خانه را

نماند اندرو خویش و بیگانه را

 

بپوشید جامهٔ پرستش پلاس

خرد را چنان کرد باید سپاس

 

بیفگند یاره فرو هشت موی

سوی روشن دادگر کرد روی

 

همی بود سی سال پیشش به پای 

برینسان پرستید باید خدای

 

نیایش همی کرد خورشید را

چنان بوده بد راه جمشید را

 

چو گشتاسپ بر شد به تخت پدر

که هم فر او داشت و بخت پدر

 

به سر بر نهاد آن پدر داده تاج

که زیبنده باشد بر آزاده تاج

 

منم گفت یزدان پرستنده شاه

مرا ایزد پاک داد این کلاه

 

بدان داد ما را کلاه بزرگ

که بیرون کنیم از رم میش گرگ

 

سوی راه یزدان بیازیم چنگ

بر آزاده گیتی نداریم تنگ

 

چو آیین شاهان بجای آوریم

بدان را به دین خدای آوریم

 

یکی داد گسترد کز داد اوی

ابا گرگ میش آب خوردی به جوی

 

پس آن دختر نامور قیصرا

که ناهید بد نام آن دخترا

 

کتایونش خواندی گرانمایه شاه

دو فرزندش آمد چو تابنده ماه

 

یکی نامور فرخ اسفندیار

شه کارزاری نبرده سوار

 

پشوتن دگر گرد شمشیر زن

شه نامبردار لشکرشکن

 

چو گیتی بران شاه نو راست شد

فریدون دیگر همی خواست شد

 

گزیدش بدادند شاهان همه

نشستن دل نیک‌خواهان همه

 

مگر شاه ارجاسپ توران خدای

که دیوان بدندی به پیشش به پای

 

گزیتش نپذرفت و نشنید پند

اگر پند نشنید زو دید بند

 

وزو بستدی نیز هر سال باژ

چرا داد باید به هامال باژ

***...***...***...***...***

ظهور زرتشت...

چو یک چند سالان برآمد برین
درختی پدید آمد اندر زمین

در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ
درختی گشن بود بسیار شاخ

همه برگ وی پند و بارش خرد
کسی کو خرد پرورد کی مرد

خجسته پی و نام او زردهشت
که آهرمن بدکنش را بکشت

به شاه کیان گفت پیغمبرم
سوی تو خرد رهنمون آورم

جهان آفرین گفت بپذیر دین
نگه کن برین آسمان و زمین

که بی‌خاک و آبش برآورده‌ام
نگه کن بدو تاش چون کرده‌ام

نگر تا تواند چنین کرد کس
مگر من که هستم جهاندار و بس

گر ایدونک دانی که من کردم این
مرا خواند باید جهان‌آفرین

ز گوینده بپذیر به دین اوی
بیاموز ازو راه و آیین اوی

نگر تا چه گوید بران کار کن
خرد برگزین این جهان خوار کن

بیاموز آیین و دین بهی
که بی‌دین ناخوب باشد مهی

چو بشنید ازو شاه به دین به
پذیرفت ازو راه و آیین به

نبرده برادرش فرخ زریر
کجا ژنده پیل آوریدی به زیر

ز شاهان شه پیر گشته به بلخ
جهان بر دل ریش او گشته تلخ

شده زار و بیمار و بی‌هوش و توش
به نزدیک او زهر مانند نوش

سران و بزرگان و هر مهتران
پزشکان دانا و ناموران

بر آن جادوی چارها ساختند
نه سود آمد از هرچ انداختند

پس این زردهشت پیمبرش گفت
کزو دین ایزد نشاید نهفت

که چون دین پذیرد ز روز نخست
شود رسته از درد و گردد درست

شهنشاه و زین پس زریر سوار
همه دین پذیرنده از شهریار

همه سوی شاه زمین آمدند
ببستند کشتی به دین آمدند

پدید آمد آن فره ایزدی
برفت از دل بد سگالان بدی

پر از نور مینو ببد دخمه‌ها
وز آلودگی پاک شد تخمه‌ها

پس آزاده گشتاسپ برشد به گاه
فرستاد هرسو به کشور سپاه

پراگنده اندر جهان موبدان
نهاد از بر آذران گنبدان

نخست آذر مهربرزین نهاد
به کشمر نگر تا چه آیین نهاد

یکی سرو آزاده بود از بهشت
به پیش در آذر آن را بکشت

نبشتی بر زاد سرو سهی
که پذرفت گشتاسپ دین بهی

گوا کرد مر سرو آزاد را
چنین گستراند خرد داد را

چو چندی برآمد برین سالیان
مران سرو استبر گشتش میان

چنان گشت آزاد سرو بلند
که برگرد او برنگشتی کمند

چو بسیار برگشت و بسیار شاخ
بکرد از بر او یکی خوب کاخ

چهل رش به بالا و پهنا چهل
نکرد از بنه اندرو آب و گل

دو ایوان برآورد از زر پاک
زمینش ز سیم و ز عنبرش خاک

برو بر نگارید جمشید را
پرستنده مر ماه و خورشید را

فریدونش را نیز با گاوسار
بفرمود کردن برانجا نگار

همه مهتران را بر آن‌جا نگاشت
نگر تا چنان کامگاری که داشت

چو نیکو شد آن نامور کاخ زر
به دیوارها بر نشانده گهر

به گردش یکی باره کرد آهنین
نشست اندرو کرد شاه زمین

فرستاد هرسو به کشور پیام
که چون سرو کشمر به گیتی کدام

ز مینو فرستاد زی من خدای
مرا گفت زینجا به مینو گرای

کنون هرک این پند من بشنوید
پیاده سوی سرو کشمر روید

بگیرید پند ار دهد زردهشت
به سوی بت چین بدارید پشت

به برز و فر شاه ایرانیان
ببندید کشتی همه بر میان

در آیین پیشینیان منگرید
برین سایهٔ سروبن بگذرید

سوی گنبد آذر آرید روی
به فرمان پیغمبر راست‌گوی

پراگنده فرمانش اندر جهان
سوی نامداران و سوی مهان

همه نامداران به فرمان اوی
سوی سرو کشمر نهادند روی

پرستشکده گشت زان سان که پشت
ببست اندرو دیو را زردهشت

بهشتیش خوان ار ندانی همی
چرا سرو کشمرش خوانی همی

چراکش نخوانی نهال بهشت
که شاه کیانش به کشمر بکشت

چو چندی برآمد برین روزگار

خجسته ببود اختر شهریار

 

به شاه کیان گفت زردشت پیر

که در دین ما این نباشد هژیر

 

که تو باژ بدهی به سالار چین

نه اندر خور دین ما باشد این

 

نباشم برین نیز همداستان

که شاهان ما درگه باستان

 

به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو

برین روزگار گذشته بتاو

 

پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیز

نفرمایمش دادن این باژ چیز

 

پس آگاه شد نره دیوی ازین

هم‌اندرز زمان شد سوی شاه چین

 

بدو گفت کای شهریار جهان

جهان یکسره پیش تو چون کهان

 

به جای آوریدند فرمان تو

نتابد کسی سر ز پیمان تو

 

مگر پورلهراسپ گشتاسپ شاه

که آرد همی سوی ترکان سپاه

 

برد آشکارا همه دشمنی

ابا تو چنو کرد یارد منی

 

چو ارجاسپ بشنید گفتار دیو

فرود آمد از گاه گیهان خدیو

 

از اندوه او سست و بیمار شد

دل و جان او پر ز تیمار شد

 

تگینان لشکرش را پیش خواند

شنیده سخن پیش ایشان براند

 

بدانید گفتا کز ایران زمین

بشد فره و دانش و پاک دین

 

یکی جادو آمد به دین آوری

به ایران به دعوی پیغمبری

 

همی گوید از آسمان آمدم

ز نزد خدای جهان آمدم

 

خداوند را دیدم اندر بهشت

من این زند و استا همه زو نوشت

 

بدوزخ درون دیدم آهرمنا

نیارستمش گشت پیرامنا

 

گروگر فرستادم از بهر دین

بیارای گفتا به دانش زمین

 

سرنامداران ایران سپاه

گرانمایه فرزند لهراسپ شاه

 

که گشتاسپ خوانندش ایرانیان

ببست او یکی کشتی بر میان

 

برادرش نیز آن سوار دلیر

سپهدار ایران که نامش زریر

 

همه پیش آن دین پژوه آمدند

ازان پیر جادو ستوه آمدند

 

گرفتند ازو سربسر دین اوی

جهان شد پر از راه و آیین اوی

 

نشست او به ایران به پیغمبری

به کاری چنان یافه و سرسری

 

یکی نامه باید نوشتن کنون

سوی آن زده سر ز فرمان برون

 

ببایدش دادن بسی خواسته

که نیکو بود داده ناخواسته

 

مر او را بگویی کزین راه زشت

بگرد و بترس از خدای بهشت

 

مر آن پیر ناپاک را دور کن

بر آیین ما بر یکی سور کن

 

گر ایدونک نپذیرد از ما سخن

کند روی تازه بما بر کهن

 

سپاه پراگنده باز آوریم

یکی خوب لشکر فراز آوریم

 

به ایران شویم از پس کار اوی

نترسیم از آزار و پیکار اوی

 

برانیمش از پیش و خوارش کنیم

ببندیم و زنده به دارش کنیم

برین ایستادند ترکان چین

دو تن نیز کردند زیشان گزین

 

یکی نام او بیدرفش بزرگ

گوی پیر و جادو ستنبه سترگ

 

دگر جادوی نام او نام خواست

که هرگز دلش جز تباهی نخواست

 

یکی نامه بنوشت خوب و هژیر

سوی نامور خسرو و دین پذیر

 

نوشتش به نام خدای جهان

شناسندهٔ آشکار و نهان

 

نوشتم یکی نامه‌ای شهریار

چنانچون بد اندر خور روزگار

 

سوی گرد گشتاسپ شاه زمین

سزاوار گاه کیان بافرین

 

گزین و مهین پور لهراسپ شاه

خداوند جیش و نگهدار گاه

 

ز ارجاسپ سالار گردان چین

سوار جهان‌دیده گرد زمین

 

نوشت اندران نامهٔ خسروی

نکو آفرینی خط یبغوی

 

که ای نامور شهریار جهان

فروزندهٔ تاج شاهنشهان

 

سرت سبز باد و تن و جان درست

مبادت کیانی کمرگاه سست

 

شنیدم که راهی گرفتی تباه

مرا روز روشن بکردی سیاه

 

بیامد یکی پیر مهتر فریب

ترا دل پر از بیم کرد و نهیب

 

سخن گفتش از دوزخ و از بهشت

به دلت اندرون هیچ شادی نهشت

 

تو او را پذیرفتی و دینش را

بیاراستی راه و آیینش را

 

برافگندی آیین شاهان خویش

بزرگان گیتی که بودند پیش

 

رها کردی آن پهلوی کیش را

چرا ننگریدی پس و پیش را

 

تو فرزند آنی که فرخنده شاه

بدو داد تاج از میان سپاه

 

ورا برگزید از گزینان خویش

ز جمشیدیان مر ترا داشت پیش

 

بران سان که کیخسرو کینه‌جوی

ترا بیش بود از کیان آبروی

 

بزرگی و شاهی و فرخندگی

توانایی و فر و زیبندگی

 

درفشان و پیلان آراسته

بسی لشکر و گنج و بس خواسته

 

همی بودت ای مهتر شهریار

همه مهتران مر ترا دوستدار

 

همی تافتی بر جهان یکسره

چو اردیبهشت آفتاب از بره

 

زگیتی ترا برگزیده خدای

مهانت همه پیش بوده به پای

 

نکردی خدای جهان را سپاس

نبودی بدین ره ورا حق شناس

 

ازان پس که ایزد ترا شاه کرد

یکی پیر جادوت بی راه کرد

 

چو آگاهی تو سوی من رسید

به روز سپیدم ستاره بدید

 

نوشتم یکی نامهٔ دوست وار

که هم دوست بودیم و هم نیک یار

 

چو نامه بخوانی سر و تن بشوی

فریبنده را نیز منمای روی

 

مران بند را از میان باز کن

به شادی می روشن آغاز کن

 

گرایدونک بپذیری از من تو پند

ز ترکان ترا نیز ناید گزند

 

زمین کشانی و ترکان چین

ترا باشد این همچو ایران زمین

 

به تو بخشم این بی‌کران گنجها

که آورده‌ام گرد با رنجها

 

نکورنگ اسپان با سیم و زر

به استامها در نشانده گهر

 

غلامان فرستمت با خواسته

نگاران با جعد آراسته

 

و ایدونک نپذیری این پند من

ببینی گران آهنین بند من

 

بیایم پس نامه تا چندگاه

کنم کشورت را سراسر تباه

 

سپاهی بیارم ز ترکان چین

که بنگاهشان بر نتابد زمین

 

بینبارم این رود جیحون به مشک

به مشک آب دریا کنم پاک خشک

 

بسوزم نگاریده کاخ ترا

ز بن برکنم بیخ و شاخ ترا

 

زمین را سراسر بسوزم همه

کتفتان به ناوک بدوزم همه

 

ز ایرانیان هرچ مردست پیر

کشان بنده کردن نباشد هژیر

 

ازیشان نیابی فزونی بها

کنمشان همه سر ز گردن جدا

 

زن و کودکانشان بیارم ز پیش

کنمشان همه بندهٔ شهر خویش

 

زمینشان همه پاک ویران کنم

درختانش از بیخ و بن برکنم

 

بگفتم همه گفتنی سر بسر

تو ژرف اندرین پند نامه نگر

بپیچید و نامه بکردش نشان

بدادش بدان هر دو گردنکشان

 

بفرمودشان گفت بخرد بوید

به ایوان او با هم اندر شوید

 

چو او را ببینید بر تخت و گاه

کنید آن زمان خویشتن را دو تاه

 

بر آیین شاهان نمازش برید

بر تاج و بر تخت او مگذرید

 

چو هر دو نشینید در پیش اوی

سوی تاج تابنده‌ش آرید روی

 

گزارید پیغام فرخش را

ازو گوش دارید پاسخش را

 

چو پاسخ ازو سر بسر بشنوید

زمین را ببوسید و بیرون شوید

 

چو از پیش او کینه‌ور بیدرفش

سوی بلخ بامی کشیدش درفش

 

ابا یار خود خیره سر نام خواست

که او بفگند آن نکو راه راست

 

چو از شهر توران به بلخ آمدند

به درگاه او بر پیاده شدند

 

پیاده برفتند تا پیش اوی

براین آستانه نهادند روی

 

چو رویش بدیدند بر گاه بر

چو خورشید و تیر از بر ماه بر

 

نیایش نمودند چون بندگان

به پیش گزین شاه فرخندگان

 

بدادندش آن نامهٔ خسروی

نوشته درو بر خط یبغوی

 

چو شاه جهان نامه را باز کرد

برآشفت و پیچیدن آغاز کرد

 

بخواند آن زمان پیر جاماسپ را

کجا راهبر بود گشتاسپ را

 

گزینان ایران و اسپهبدان

گوان جهان دیده و موبدان

 

بخواند آن همه آذران پیش خویش

بیاورد استا و بنهاد پیش

 

پیمبرش را خواند و موبدش را

زریر گزیده سپهبدش را

 

زریر سپهبد برادرش بود

که سالار گردان لشکرش بود

 

جهان پهلوان بود آن روزگار

که کودک بد اسفندیار سوار

 

پناه سپه بود و پشت سپاه

سپهدار لشکر نگهدار گاه

 

جهان از بدی ویژه او داشتی

به رزم اندرون نیژه او داشتی

 

جهانجوی گفتا به فرخ زریر

به فرخنده جاماسپ و پور دلیر

 

که ارجاسپ سالار ترکان چین

یکی نامه کردست زی من چنین

 

بدیشان نمود آن سخنهای زشت

که نزدیک او شاه ترکان نوشت

 

چه بینید گفتا بدین اندرون

چه گویید کاین را سرانجام چون

 

که ناخوش بود دوستی با کسی

که مایه ندارد ز دانش بسی

 

من از تخمهٔ ایرج پاک زاد

وی از تخمهٔ تور جادو نژاد

 

چگونه بود در میان آشتی

ولیکن مرا بود پنداشتی

 

کسی کش بود نام و ماند بسی

سخن گفت بایدش با هرکسی

همان چون بگفت این سخن شهریار
زریر سپهدار و اسفندیار

کشیدند شمشیر و گفتند اگر
کسی باشد اندر جهان سربسر

که نپسندد او را به دین‌آوری
سر اندر نیارد به فرمانبری

نیاید بدرگاه فرخنده شاه
نبندد میان پیش رخشنده گاه

نگیرد ازو راه و دین بهی
مرین دین به را نباشد رهی

به شمشیر جان از تنش بر کنیم
سرش را به دار برین بر کنیم

سپهدار ایران که نامش زریر
نبرده دلیری چو درنده شیر

به شاه جهان گفت آزاده‌وار
که دستور باشد مرا شهریار

که پاسخ کنم جادو ارجاسپ را
پسند آمد این شاه گشتاسپ را

بدو گفت برخیز و پاسخ کنش
نکال تگینان خلخ کنش

زریر گرانمایه و اسفندیار
چو جاماسپ دستور ناباک‌دار

ز پیشش برفتند هر سه به هم
شده سر پر از کین و دلها دژم

نوشتند نامه به ارجاسپ زشت
هم اندر خور آن کجا او نوشت

زریر سپهبد گرفتش به دست
چنان هم گشاده ببردش نبست

سوی شاه برد و برو بر بخواند
جهانجوی گشتاسپ خیره بماند

ز دانا سپهبد زریر سوار
ز جاماسپ و ز فرخ اسفندیار

ببست و نوشت اندرو نام خویش
فرستادگان را همه خواند پیش

بگیرید گفت این و زی او برید
نگر زین سپس راه را نسپرید

که گر نیستی اندر استا و زند
فرستاده را زینهار از گزند

ازین خواب بیدارتان کردمی
همان زنده بر دارتان کردمی

چنین تا بدانستی آن گرگسار
که گردن نیازد ابا شهریار

بینداخت نامه بگفتا روید
مرین را سوی ترک جادو برید

بگویید هوشت فراز آمدست
به خون و به خاکت نیاز آمدست

زده باد گردنت خسته میان
به خاک اندرون ریخته استخوان

درین ماه ار ایدونک خواهد خدای
بپوشم به رزم آهنینه قبای

به توران زمین اندر آرم سپاه
کنم کشور گرگساران تباه

سخن چون بسر برد شاه زمین
سیه پیل را خواند و کرد آفرین

سپردش بدو گفت بردارشان
از ایران به آن مرز بگذارشان

فرستادگان سپهدار چین
ز پیش جهانجوی شاه زمین

برفتند هر دو شده خاکسار
جهاندارشان رانده و کرده خوار

از ایران فرخ به خلخ شدند
ولیکن به خلخ نه فرخ شدند

چو از دور دیدند ایوان شاه
زده بر سر او درفش سیاه

فرود آمدند از چمنده ستور
شکسته دل و چشمها گشته کور

پیاده برفتند تا پیش اوی
سیه‌شان شده جامه و زرد روی

بدادندش آن نامهٔ شهریار
سرآهنگ مردان نیزه گزار

دبیرش مران نامه را برگشاد
بخواندش بران شاه جادو نژاد

نوشته دران نامهٔ شهریار
ز گردان و مردان نیزه گزار

پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه
نگهبان گیتی سزاوار گاه

فرسته فرستاد زی او خدای
همه مهتران پیش او بر به پای

زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ
کجا پیکرش پیکر پیر گرگ

زده سر ز آیین و دین بهی
گزینه ره کوری و ابلهی

رسید آن نوشته فرومایه‌وار
که بنوشته بودی سوی شهریار

شنیدیم و دید آن سخنها کجا
نبودی تو مر گفتنش را سزا

نه پوشیدنی و نه بنمودنی
نه افگندنی و نه پیسودنی

چنان گفته بودی که من تا دو ماه
سوی کشور خرم آرم سپاه

نه دو ماه باید ز تو نی چهار
کجا من بیایم چو شیر شکار

تو بر خویشتن بر میفزای رنج
که ما بر گشادیم درهای گنج

بیارم ز گردان هزاران هزار
همه کار دیده همه نیزه‌دار

همه ایرجی زاده و پهلوی
نه افراسیابی و نه یبغوی

همه شاه چهر و همه ماه روی
همه سرو بالا همه راست‌گوی

همه از در پادشاهی و گاه
همه از در گنج و گاه و کلاه

جهانشان بفرسوده با رنج و ناز
همه شیرگیر و همه سرفراز

همه نیزه‌داران شمشیر زن
همه باره‌انگیز و لشکر شکن

چو دانند کم کوس بر پیل بست
سم اسپ ایشان کند کوه پست

ازیشان دو گرد گزیده سوار
زریر سپهدار و اسفندیار

چو ایشان بپوشند ز آهن قبای
به خورشید و ماه اندرآرند پای

چو بر گردن آرند رخشنده گرز
همی تابد از گرزشان فر و برز

چو ایشان بباشند پیش سپاه
ترا کرد باید بدیشان نگاه

به خورشید مانند با تاج و تخت
همی تابد از نیزه‌شان فر و بخت

چنینم گوانند و اسپهبدان
گزین و پسندیدهٔ موبدان

تو سیحون مینبار و جیحون به مشک
که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک

چنان بردوانند باره بر آب
که تاری شود چشمهٔ آفتاب

به روز نبرد ار بخواهد خدای
به رزم اندر آرم سرت زیر پای

چو سالار پیکند نامه بخواند
فرود آمد از گاه و خیره بماند

سپهبدش را گفت فردا پگاه
بخوان از همه پادشاهی سپاه

تگینان لشکرش ترکان چین
برفتند هر سو به توران زمین

بدو باز خواندند لشکرش را
سر مرزداران کشورش را

برادر بد او را دو آهرمنان
یکی کهرم و دیگری اندمان

بفرمودشان تا نبرده سوار
گزیدند گردان لشکر هزار

بدادندشان کوس و پیل و درفش
بیاراسته زرد و سرخ و بنفش

بدیشان ببخشید سیصد هزار
گوان گزیده نبرده سوار

در گنج بگشاد و روزی بداد
بزد نای رویین بنه بر نهاد

بخواند آن زمان مر برادرش را
بدو داد یک دست لشکرش را

باندیدمان داد دست دگر
خود اندر میان رفت با یک پسر

یکی ترک بد نام او گرگسار
گذشته بروبر بسی روزگار

سپه را بدو داد اسپهبدی
تو گفتی نداند همی جز بدی

چو غارتگری داد بر بیدرفش
بدادش یکی پیل پیکر درفش

یکی بود نامش خشاش دلیر
پذیره نرفتی ورا نره شیر

سپه دیده‌بان کردش و پیش رو
کشیدش درفش و بشد پیش گو

دگر ترک بد نام او هوش دیو
پیامش فرستاد ترکان خدیو

نگه دار گفتا تو پشت سپاه
گر از ما کسی باز گردد به راه

هم آنجا که بینی مر او را بکش
نگر تا بدانجا نجنبدت هش

بران سان همی رفت بایین خشم
پر از خون شده دل پر از آب چشم

همی کرد غارت همی سوخت کاخ
درختان همی کند از بیخ و شاخ

در آورد لشکر به ایران زمین
همه خیره و دل پراگنده کین

چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه

که سالار چین جملگی با سپاه

 

بیاراسته آمد از جای خویش

خشاش یلش را فرستاد پیش

 

چو بشنید کو رفت با لشکرش

که ویران کند آن نکو کشورش

 

سپهبدش را گفت فردا پگاه

بیارای پیل و بیاور سپاه

 

سوی مرزدارانش نامه نوشت

که خاقان ره راد مردی بهشت

 

بیایید یکسر به درگاه من

که بر مرز بگذشت بد خواه من

 

چو نامه سوی راد مردان رسید

که آمد جهانجوی دشمن پدید

 

سپاهی بیامد به درگاه شاه

که چندان نبد بر زمین بر گیاه

 

ز بهر جهانگیر شاه کیان

ببستند گردان گیتی میان

 

به درگاه خسرو نهادند روی

همه مرزداران به فرمان اوی

 

برین برنیامد بسی روزگار

که گرد از گزیده هزاران هزار

 

فراز آمده بود مر شاه را

کی نامدار و نکو خواه را

 

به لشکرگه آمد سپه را بدید

که شایسته بد رزم را برگزید

 

ازان شادمان گشت فرخنده شاه

دلش خیره آمد زبی مر سپاه

 

دگر روز گشتاسپ با موبدان

ردان و بزرگان و اسپهبدان

 

گشاد آن در گنج پر کرده جم

سپه را بداد او دو ساله درم

 

چو روزی ببخشید و جوشن بداد

بزد نای و کوس و بنه بر نهاد

 

بفرمود بردن ز پیش سپاه

درفش همایون فرخنده شاه

 

سوی رزم ارجاسپ لشکر کشید

سپاهی که هرگز چنان کس ندید

 

ز تاریکی و گرد پای سپاه

کسی روز روشن ندید ایچ راه

 

ز بس بانگ اسپان و از بس خروش

همی نالهٔ کوس نشنید گوش

 

درفش فراوان برافراشته

همه نیزه‌ها ز ابر بگذاشته

 

چو رسته درخت از بر کوهسار

چو بیشه نیستان به وقت بهار

 

ازین سان همی رفت گشتاسپ شاه

ز کشور به کشور همی شد سپاه

چو از بلخ بامی به جیحون رسید
سپهدار لشکر فرود آورید

بشد شهریار از میان سپاه
فرود آمد از باره بر شد به گاه

بخواند او گرانمایه جاماسپ را
کجا رهنمون بود گشتاسپ را

سر موبدان بودو شاه ردان
چراغ بزرگان و اسپهبدان

چنان پاک تن بود و تابنده جان
که بودی بر او آشکارا نهان

ستاره‌شناس و گرانمایه بود
ابا او به دانش کرا پایه بود

بپرسید ازو شاه و گفتا خدای
ترا دین به داد و پاکیزه رای

چو تو نیست اندر جهان هیچ کس
جهاندار دانش ترا داد و بس

ببایدت کردن ز اختر شمار
بگویی همی مر مرا روی کار

که چون باشد آغاز و فرجام جنگ
کرا بیشتر باشد اینجا درنگ

نیامد خوش آن پیر جاماسپ را
به روی دژم گفت گشتاسپ را

که میخواستم کایزد دادگر
ندادی مرا این خرد وین هنر

مرا گر نبودی خرد شهریار
نکردی زمن بودنی خواستار

مگر با من از داد پیمان کند
که نه بد کند خود نه فرمان کند

جهانجوی گفتا به نام خدای
بدین و به دین آور پاک رای

به جان زریر آن نبرده سوار
به جان گرانمایه اسفندیار

که نه هرگزت روی دشمن کنم
نفرمایمت بد نه خود من کنم

تو هرچ اندرین کار دانی بگوی
که تو چاره‌دانی و من چاره‌جوی

خردمند گفت ای گرانمایه شاه
همیشه بتو تازه بادا کلاه

ز بنده میازار و بنداز خشم
خنک آنکسی کو نبیند به چشم

بدان ای نبرده کی نامجوی
چو در رزم روی اندر آری بروی

بدانگه کجا بانگ و ویله کنند
تو گویی همی کوه را برکنند

به پیش اندر آیند مردان مرد
هوا تیره گردد ز گرد نبرد

جهان را ببینی بگشته کبود
زمین پر ز آتش هوا پر زدود

وزان زخم آن گُرزهای گران
چنان پتک پولاد آهنگران

به گوش اندر آید ترنگا ترنگ
هوا پر شده نعرهٔ بور و خنگ

شکسته شود چرخ گردونها
زمین سرخ گردد از ان خونها

تو گویی هوا ابر دارد همی
وزان ابر الماس بارد همی

بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر

نخستین کس نام‌دار اردشیر
پس شهریار آن نبرده دلیر

به پیش افگند اسپ تازان خویش
به خاک افگند هر ک آیدش پیش

پیاده کند ترک چندان سوار
کز اختر نباشد مر آن را شمار

ولیکن سرانجام کشته شود
نکونامش اندر نوشته شود

دریغ آنچنان مرد نام آورا
ابا رادمردان همه سرورا

پس آزاده شیدسپ فرزند شاه
چو رستم درآید به روی سپاه

پس آنگاه مر تیغ را برکشد
بتازد بسی اسپ و دشمن کشد

بسی نامداران و گردان چین
که آن شیر مرد افگند بر زمین

سرانجام بختش کند خاکسار
برهنه کند آن سر تاجدار

بیاید پس آنگاه فرزند من
ببسته میان را جگر بند من

ابر کین شیدسپ فرزند شاه
به میدان کند تیز اسپ سیاه

بسی رنج بیند به رزم اندرون
شه خسروان را بگویم که چون

درفش فروزندهٔ کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان

گرامی بگیرد به دندان درفش
به دندان بدارد درفش بنفش

به یک دست شمشیر و دیگر کلاه
به دندان درفش فریدون شاه

برین سان همی‌افگند دشمنان
همی برکند جان آهرمنان

سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود

پس ازاده بستور پور زریر
به پیش افگند اسپ چون نره شیر

بسی دشمنان را کند ناپدید
شگفتی‌تر از کار او کس ندید

چو آید سرانجام پیروز باز
ابر دشمنان دست کرده دراز

بیاید پس آن برگزیده سوار
پس شهریار جهان نامدار

ز آهرمنان بفگند شست گرد
نماید یکی پهلوی دستبرد

سرانجام ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند

بیاید پس آن نره شیر دلیر
سوار دلاور که نامش زریر

به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته بر اسفندیاری سمند

ابا جوشن زر درخشان چو ماه
بدو اندرون خیره گشته سپاه

بگیرد ز گردان لشکر هزار
ببندد فرستد بر شهریار

به هر سو کجا بنهد آن شاه روی
همی راند از خون بدخواه جوی

نه استد کس آن پهلوان شاه را
ستوه آورد شاه خرگاه را

پس افگنده بیند بزرگ اردشیر
سیه گشته رخسار و تن چون زریر

بگرید برو زار و گردد نژند
برانگیزد اسفندیاری سمند

به خاقان نهد روی پر خشم و تیز
تو گویی ندیدست هرگز گریز

چو اندر میان بیند ارجاسپ را
ستایش کند شاه گشتاسپ را

صف دشمنان سر بسر بردرد
ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد

همی خواند او زند زردشت را
به یزدان نهاده کیی پشت را

سرانجام گردد برو تیره‌بخت
بریده کندش آن نکو تاج و تخت

بیاید یکی نام او بیدرفش
به سرنیزه دارد درفش بنفش

نیارد شدن پیش گرد گزین
نشیند به راه وی اندر کمین

باستد بران راه چون پیل مست
یکی تیغ زهر آب داده به دست

چو شاه جهان بازگردد ز رزم
گرفته جهان را و کشته گُرَزم

بیندازد آن ترک تیری بروی
نیارد شدن آشکارا بروی

پس از دست آن بیدرفش پلید
شود شاه آزادگان ناپدید

به ترکان برد باره و زین اوی
بخواهد پسرت آن زمان کین اوی

پس آن لشکر نامدار بزرگ
به دشمن درافتد چو شیر سترگ

همی تازند این بر آن آن برین
ز خون یلان سرخ گردد زمین

یلان را بباشد همه روی زرد
چو لرزه برافتد به مردان مرد

برآید به خورشید گرد سپاه
نبیند کس از گرد تاریک راه

فروغ سر نیزه و تیر و تیغ
بتابد چنان چون ستاره ز میغ

وزان زخم مردان کجا می‌زنند
و بر یکدگر بر همی افگند

همه خسته و کشته بر یکدگر
پسر بر پدر بر پدر بر پسر

وزان ناله و زاری خستگان
به بند اندر آیند نابستگان

شود کشته چندان ز هر سو سپاه
که از خونشان پر شود رزمگاه

پس آن بیدرفش پلید و سترگ
به پیش اندر آید چو ارغنده گرگ

همان تیغ زهر آب داده به دست
همی تازد او باره چون پیل مست

به دست وی اندر فراوان سپاه
تبه گردد از برگزینان شاه

بیاید پس آن فرخ اسفندیار
سپاه از پس پشت و یزدانش یار

ابر بیدرفش افگند اسپ تیز
برو جامه پر خون و دل پر ستیز

مر او را یکی تیغ هندی زند
ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند

بگیرد پس آن آهنین گُرز را
بتاباند آن فره و برز را

به یک حمله از جایشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمین کی هلد

بنوک سر نیزه‌شان بر چند
کندشان تبه پاک و بپراگند

گریزد سرانجام سالار چین
از اسفندیار آن گو بافرین

به ترکان نهد روی بگریخته
شکسته سپر نیزها ریخته

بیابان گذارد به اندک سپاه
شود شاه پیروز و دشمن تباه

بدان ای گزیده شه خسروان
که من هرچ گفتم نباشد جز آن

نباشد ازین یک سخن بیش و کم
تو زین پس مکن روی بر من دژم

که من آنچ گفتم نگفتم مگر
به فرمانت ای شاه پیروزگر

وزان کم بپرسید فرخنده شاه
ازین ژرف دریا و تاریک راه

ندیدم که بر شاه بنهفتمی
وگرنه من این راز کی گفتمی

چو شاه جهاندار بشنید راز
بران گوشهٔ تخت خسپید باز

ز دستش بیفتاد زرینه گُرز
تو گفتی برفتش همی فر و برز

به روی اندر افتاد و بیهوش گشت
نگفتش سخن نیز و خاموش گشت

چو با هوش آمد جهان شهریار
فرود آمد از تخت و بگریست زار

چه باید مرا گفت شاهی و گاه
که روزم همی گشت خواهد سیاه

که آنان که بر من گرامی‌ترند
گزین سپاهند و نامی‌ترند

همی رفت و خواهند از پیش من
ز تن برکنند این دل ریش من

به جاماسپ گفت ار چنینست کار
به هنگام رفتن سوی کارزار

نخوانم نبرده برادرم را
نسوزم دل پیر مادرم را

نفرمایمش نیز رفتن به رزم
سپه را سپارم به فرخ گُرَزم

کیان زادگان و جوانان من
که هر یک چنانند چون جان من

بخوانم همه سربسر پیش خویش
زره‌شان نپوشم نشانم به پیش

چگونه رسد نوک تیر خدنگ
برین آسمان بر شده کوه سنگ

خردمند گفتا به شاه زمین
که ای نیک‌خو مهتر بافرین

گر ایشان نباشند پیش سپاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه

که یارد شدن پیش ترکان چین
که بازآورد فره پاک دین

تو زین خاک برخیز و برشو به گاه
مکن فره پادشاهی تباه

که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست

ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود

مکن دلت را بیشتر زین نژند
بداد خدای جهان کن بسند

بدادش بسی پند و بشنید شاه
چو خورشید گون گشت بر شد به گاه

نشست از برگاه و بنهاد دل
به رزم جهانجوی شاه چگل

از اندیشهٔ دل نیامدش خواب
به رزم و به بزمش گرفته شتاب

چو جاماسپ گفت این سپیده دمید

فروغ ستاره بشد ناپدید

 

سپه را به هامون فرود آورید

بزد کوس بر پیل و لشکر کشید

 

وزانجا خرامید تا رزمگاه

فرود آورید آن گزیده سپاه

 

به گاهی که باد سپیده دمان

به کاخ آرد از باغ بوی گلان

 

فرستاده بد هر سوی دیده‌بان

چنانچون بود رسم آزادگان

 

بیامد سواری و گفتا به شاه

که شاها به نزدیکی آمد سپاه

 

سپاهیست ای شهریار زمین

که هرگز چنان نامد از ترک و چین

 

به نزدیکی ما فرود آمدند

به کوه و در و دشت خیمه زدند

 

سپهدارشان دیده‌بان برگزید

فرستاد و دیده به دیده رسید

 

پس آزاده گشتاسپ شاه دلیر

سپهبدش را خواند فرخ زریر

 

درفشی بدو داد و گفتا بتاز

بیارای پیلان و لشکر بساز

 

سپهبد بشد لشکرش راست کرد

همی رزم سالار چین خواست کرد

 

بدادش جهاندار پنجه هزار

سوار گزیده به اسفندیار

 

بدو داد یک دست زان لشکرش

که شیری دلش بود و پیلی برش

 

دگر دست لشکرش را همچنان

برآراست از شیر دل سرکشان

 

به گرد گرامی سپرد آن سپاه

که شیر جهان بود و همتای شاه

 

پس پشت لشکر به بستور داد

چراغ سپهدار خسرو نژاد

 

چو لشکر بیاراست و بر شد به کوه

غمی گشته از رنج و گشته ستوه

 

نشست از بر خوب تابنده گاه

همی کرد زانجا به لشکر نگاه

 

پس ارجاسپ شاه دلیران چین

بیاراست لشکرش را همچنین

 

جدا کرد از خلخی سی هزار

جهان آزموده نبرده سوار

 

فرستادشان سوی آن بیدرفش

که کوس مهین داشت و رنگین درفش

 

بدو داد یک دست زان لشکرش

که شیر ژیان نامدی همبرش

 

دگر دست را داد بر گرگسار

بدادش سوار گزین صدهزار

 

میان‌گاه لشکرش را همچنین

سپاهی بیاراست خوب و گزین

 

بدادش بدان جادوی خویش کام

کجا نام خواست و هزارانش نام

 

خود و صدهزاران سواران گرد

نموده همه در جهان دستبرد

 

نگاهش همی داشت پشت سپاه

همی کرد هر سوی لشکر نگاه

 

پسر داشتی یک گرانمایه مرد

جهاندیده و دیده هر گرم و سرد

 

سواری جهاندیده نامش کهرم

رسیده بسی بر سرش سرد و گرم

 

مران پور خود را سپهدار کرد

بران لشکر گشن سالار کرد

چو جاماسپ گفت این سپیده دمید
فروغ ستاره بشد ناپدید

سپه را به هامون فرود آورید
بزد کوس بر پیل و لشکر کشید

وزانجا خرامید تا رزمگاه
فرود آورید آن گزیده سپاه

به گاهی که باد سپیده دمان
به کاخ آرد از باغ بوی گلان

فرستاده بد هر سوی دیده‌بان
چنانچون بود رسم آزادگان

بیامد سواری و گفتا به شاه
که شاها به نزدیکی آمد سپاه

سپاهیست ای شهریار زمین
که هرگز چنان نامد از ترک و چین

به نزدیکی ما فرود آمدند
به کوه و در و دشت خیمه زدند

سپهدارشان دیده‌بان برگزید
فرستاد و دیده به دیده رسید

پس آزاده گشتاسپ شاه دلیر
سپهبدش را خواند فرخ زریر

درفشی بدو داد و گفتا بتاز
بیارای پیلان و لشکر بساز

سپهبد بشد لشکرش راست کرد
همی رزم سالار چین خواست کرد

بدادش جهاندار پنجه هزار
سوار گزیده به اسفندیار

بدو داد یک دست زان لشکرش
که شیری دلش بود و پیلی برش

دگر دست لشکرش را همچنان
برآراست از شیر دل سرکشان

به گرد گرامی سپرد آن سپاه
که شیر جهان بود و همتای شاه

پس پشت لشکر به بستور داد
چراغ سپهدار خسرو نژاد

چو لشکر بیاراست و بر شد به کوه
غمی گشته از رنج و گشته ستوه

نشست از بر خوب تابنده گاه
همی کرد زانجا به لشکر نگاه

پس ارجاسپ شاه دلیران چین
بیاراست لشکرش را همچنین

جدا کرد از خلخی سی هزار
جهان آزموده نبرده سوار

فرستادشان سوی آن بیدرفش
که کوس مهین داشت و رنگین درفش

بدو داد یک دست زان لشکرش
که شیر ژیان نامدی همبرش

دگر دست را داد بر گرگسار
بدادش سوار گزین صدهزار

میان‌گاه لشکرش را همچنین
سپاهی بیاراست خوب و گزین

بدادش بدان جادوی خویش کام
کجا نام خواست و هزارانش نام

خود و صدهزاران سواران گرد
نموده همه در جهان دستبرد

نگاهش همی داشت پشت سپاه
همی کرد هر سوی لشکر نگاه

پسر داشتی یک گرانمایه مرد
جهاندیده و دیده هر گرم و سرد

سواری جهاندیده نامش کهرم
رسیده بسی بر سرش سرد و گرم

مران پور خود را سپهدار کرد
بران لشکر گشن سالار کرد

چو اندر گذشت آن شب و بود روز

بتابید خورشید گیهان فروز

 

به زین بر نشستند هر دو سپاه

همی دید زان کوه گشتاسپ شاه

 

چو از کوه دید آن شه بافرین

کجا برنشستند گردان به زین

 

سیه رنگ بهزاد را پیش خواست

تو گفتی که بیستونست راست

 

برو بر فگندند برگستوان

برو بر نشست آن شه خسروان

 

چو هر دو برابر فرود آمدند

ابر پیل بر نای رویین زدند

 

یکی رزمگاهی بیاراستند

یلان هم نبردان همی خواستند

 

بکردند یک تیرباران نخست

بسان تگرگ بهاران درست

 

بشد آفتاب از جهان ناپدید

چه داند کسی کان شگفتی ندید

 

بپوشیده شد چشمهٔ آفتاب

ز پیکانهاشان درفشان چو آب

 

تو گفتی جهان ابر دارد همی

وزان ابر الماس بارد همی

 

وزان گرزداران و نیزه‌وران

همی تاختند آن برین این بران

 

هوازی جهان بود شبگون شده

زمین سربسر پاک گلگون شده

 

بیامد نخست آن سوار هژیر

پس شهریار جهان اردشیر

 

به آوردگه رفت نیزه به دست

تو گفتی مگر طوس اسپهبدست

 

برین سان همی گشت پیش سپاه

نبود آگه از بخش خورشید و ماه

 

بیامد یکی ناوکش بر میان

گذارنده شد بر سلیح کیان

 

ز بور اندر افتاد خسرو نگون

تن پاکش آلوده شد پر ز خون

 

دریغ آن نکو روی همرنگ ماه

که بازش ندید آن خردمند شاه

 

بیامد بر شاه شیر اورمزد

کجا زو گرفتی شهنشاه پزد

 

ز پیش اندر آمد به دشت اندرا

به زهر آب داده یکی خنجرا

 

خروشی برآورد برسان شیر

که آورد خواهد ژیان گور زیر

 

ابر کین آن شاهزاده سوار

بکشت از سواران دشمن هزار

 

به هنگامهٔ بازگشتن ز جنگ

که روی زمین گشته بد لاله رنگ

 

بیامد یکی تیرش اندر قفا

شد آن خسرو شاهزاده فنا

 

بیامد پسش باز شیدسپ شاه

که مانندهٔ شاه بد همچو ماه

 

یکی دیزه‌ای بر نشسته چو نیل

به تگ همچو آهو به تن همچو پیل

 

به آوردگه گشت و نیزه بگاشت

چو لختی بگردید نیزه بداشت

 

کدامست گفتا کهرم سترگ

کجا پیکرش پیکر پیر گرگ

 

بیامد یکی دیو گفتا منم

که با گرسنه شیر دندان زنم

 

به نیزه بگشتند هر دو چو باد

بزد ترک را نیزهٔ شاهزاد

 

ز باره در آورد و ببرید سر

به خاک اندر افگنده زرین کمر

 

همی گشت بر پیش گردان چین

بسان یکی کوه بر پشت زین

 

همانا چنو نیز دیده ندید

ز خوبی کجا بود چشمش رسید

 

یکی ترک تیری برو برگماشت

ز پشتش سر تیر بیرون گذاشت

 

دریغ آن شه پروریده به ناز

بشد روی او باب نادیده باز

بیامد سر سروران سپاه
پسر تهم جاماسپ دستور شاه

نبرده سواری گرامیش نام
به مانندهٔ پور دستان سام

یکی چرمه‌ای برنشسته سمند
یکی گام زن بارهٔ بی‌گزند

چمانندهٔ چرمهٔ نونده جوان
یکی کوه پاره ست گوی روان

به پیش صف چینیان ایستاد
خداوند بهزاد را کرد یاد

کدامست گفت از شما شیردل
که آید سوی نیزهٔ جان گسل

کجا باشد آن جادوی خویش کام
کجا خواست نام و هزارانش نام

برفت آن زمان پیش او نامخواست
تو گفتی که همچو ستونست راست

بگشتند هر دو سوار هژیر
به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر

گرامی گوی بود با زور شیر
نتابید با او سوار دلیر

گرفت از گرامی نبرده گریغ
گرامی کفش بود برنده تیغ

گرامی خرامید با خشم تیز
دل از کینهٔ کشتگان پر ستیز

میان صف دشمن اندر فتاد
پس از دامن کوه برخاست باد

سپاه از دو رو بر هم آویختند
و گرد از دو لشکر برانگیختند

بدان شورش اندر میان سپاه
ازان زخم گردان و گرد سیاه

بیفتاد از دست ایرانیان
درفش فروزندهٔ کاویان

گرامی بدید آن درفش چو نیل
که افگنده بودند از پشت پیل

فرود آمد و بر گرفت آن ز خاک
بیفشاند از خاک و بسترد پاک

چو او را بدیدند گردان چین
که آن نیزهٔ نامدار گزین

ازان خاک برداشت ، بسترد و برد
به گردش گرفتند مردان گرد

ز هر سو به گردش همی تاختند
به شمشیر دستش بینداختند

درفش فریدون به دندان گرفت
همی زد به یک دست گرز ای شگفت

سرانجام کارش بکشتند زار
بران گرم خاکش فگندند خوار

دریغ آن نبرده سوار هژبر
که بازش ندید آن خردمند پیر

بیامد هم آنگاه بستور شیر
نبرده کیان زاده پور زریر

بکشت او ازان دشمنان بی‌شمار
که آویخت اندر بد روزگار

سرانجام برگشت پیروز و شاد
به پیش پدر باز شد و ایستاد

بیامد پس آن برگزیده سوار
پس شهریار جهان نیوزار

به زیر اندرون تیزرو شولکی
که نبود چنان از هزاران یکی

بیامد بران تیره آوردگاه
به آواز گفت ای گزیده سپاه

کدامست مرد از شما نامدار
جهاندیده و گرد و نیزه‌گزار

که پیش من آیند نیزه به دست
که امروز در پیش مرد آمدست

سواران چین پیش او تاختند
برافگندنش را همی ساختند

سوار جهانجوی مرد دلیر
چو پیل دژآگاه و چون نره شیر

همی گشت بر گرد مردان چین
تو گفتی همی بر نوردد زمین

بکشت از گوان جهان شست مرد
دران تاختنها به گرز نبرد

سرانجامش آمد یکی تیر چرخ
چنان آمده بودش از چرخ برخ

بیفتاد زان شولک خوب رنگ
بمرد و نرست اینت فرجام جنگ

دریغ آن سوار گرانمایه نیز
که افگنده شد رایگان بر نه چیز

که همچون پدر بود و همتای اوی
دریغ آن نکو روی و بالای اوی

چو کشته شد آن نامبرده سوار
ز گردان به گردش هزاران هزار

بهر گوشه‌ای بر هم آویختند
ز روی زمین گرد انگیختند

برآمد برین رزم کردن دو هفت
کزیشان سواری زمانی نخفت

زمینها پر از کشته و خسته شد
سراپرده‌ها نیز بربسته شد

در و دشتها شد همه لاله‌گون
به دشت و بیابان همی رفت خون

چنان بد ز بس کشته آن رزمگاه
که بد می‌توانست رفتن به راه

دو هفته برآمد برین کارزار
که هزمان همی تیره‌تر گشت کار

به پیش اندر آمد نبرده زریر
سمندی بزرگ اندر آورده زیر

به لشکرگه دشمن اندر فتاد
چو اندر گیا آتش و تیز باد

همی کشت زیشان همی خوابنید
مر او را نه استاد هرکش بدید

چو ارجاسپ دانست کان پورشاه
سپه را همی کرد خواهد تباه

بدان لشکر خویش آواز داد
که چونین همی داد خواهید داد

دو هفته برآمد برین بر درنگ
نبینم همی روی فرجام جنگ

بکردند گردان گشتاسپ شاه
بسی نامداران لشکر تباه

کنون اندر آمد میانه زریر
چو گرگ دژآگاه و شیر دلیر

بکشت او همه پاک مردان من
سرافراز گردان و ترکان من

یکی چاره باید سگالیدنا
و گرنه ره ترک مالیدنا

برین گر بماند زمانی چنین
نه ایتاش ماند نه خلخ نه چین

کدامست مرد از شما نام خواه
که آید پدید از میان سپاه

یکی ترگ داری خرامد به پیش
خنیده کند در جهان نام خویش

هران کز میان باره انگیزند
بگرداندش پشت و بگریزند

من او را دهم دختر خویش را
سپارم بدو لشکر خویش را

سپاهش ندادند پاسوخ باز
بترسیده بد لشکر سرفراز

چو شیر اندرافتاد و چون پیل مست
همی کشت زیشان همی کرد پست

همی کوفتشان هر سوی زیر پای
سپهدار ایران فرخنده رای

چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شد
که روز سپیدش شب تیره شد

دگر باره گفت ای بزرگان من
تگینان لشکر گزینان من

ببینید خویشان و پیوستگان
ببینید نالیدن خستگان

ازان زخم آن پهلو آتشی
که سامیش گرزست و تیر آرشی

که گفتی بسوزد همی لشکرم
کنون برفروزد همی کشورم

کدامست مرد از شما چیره دست
که بیرون شود پیش این پیل مست

هرانکو بدان گردکش یازدا
مر او را  ازان باره بندازدا

چو بخشنده‌ام بیش بسپارمش
کلاه از بر چرخ بگذارمش

همیدون نداد ایچ کس پاسخش
بشد خیره و زرد گشت آن رخش

سه بار این سخن را بریشان براند
چو پاسخ نیامدش خامش بماند

بیامد پس آن بیدرفش سترگ
پلید و بد و جادوی و پیر گرگ

به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاب
به زور و به تن همچو افراسیاب

به پیش تو آوردم این جان خویش
سپر کردم این جان شیرینت پیش

شوم پیش آن پیل آشفته مست
گر ایدونک یابم بران پیل دست

به خاک افگنم تنش ای شهریار
مگر بر دهد گردش روزگار

ازو شاد شد شاه و کرد آفرین
بدادش بدو بارهٔ خویش و زین

بدو داد ژوپین زهرابدار
که از آهنین کوه کردی گذار

چو شد جادوی زشت ناباکدار
سوی آن خردمند گرد سوار

چو از دور دیدش برآورد خشم
پر از خاک روی و پر از خون دو چشم

به دست اندرون گرز چون سام یل
به پیش اندرون کشته چون کوه تل

نیارست رفتنش بر پیش روی
ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی

بینداخت ژوپین زهرابدار
ز پنهان بران شاهزاده سوار

گذاره شد از خسروی جوشنش
به خون غرقه شد شهریاری تنش

ز باره در افتاد پس شهریار
دریغ آن نکو شاهزاده سوار

فرود آمد آن بیدرفش پلید
سلیحش همه پاک بیرون کشید

سوی شاه چین برد اسپ و کمرش
درفش سیه افسر پرگهرش

سپاهش همه بانگ برداشتند
همی نعره از ابر بگذاشتند

چو گشتاسپ از کوه سر بنگرید
مر او را بدان رزمگه بر ندید

گمانی برم گفت کان گرد ماه
که روشن بدی زو همه رزمگاه

نبرده برادرم فرخ زریر
که شیر ژیان آوریدی به زیر

فگندست بر باره از تاختن
بماندند گردان ز انداختن

نیاید همی بانگ شه زادگان
مگر کشته شد شاه آزادگان

هیونی بتازید تا رزمگاه
به نزدیکی آن درفش سیاه

ببینید کان شاه من چون شدست
کم از درد او دل پر از خون شدست

بدین اندرون بود شاه جهان
که آمد یکی خون ز دیده چکان

به شاه جهان گفت ماه ترا
نگهدار تاج و سپاه ترا

جهان پهلوان آن زریر سوار
سواران ترکان بکشتند زار

سر جادوان جهان بیدرفش
مر او را بیفگند و برد آن درفش

چو آگاهی کشتن او رسید
به شاه جهانجوی و مرگش بدید

همه جامه تا پای بدرید پاک
بران خسروی تاج پاشید خاک

همی گفت گشتاسپ کای شهریار
چراغ دلت را بکشتند زار

ز پس گفت داننده جاماسپ را
چه گویم کنون شاه لهراسپ را

چگونه فرستم فرسته بدر
چه گویم بدان پیر گشته پدر

چه گویم چه کردم نگار ترا
که برد آن نبرده سوار ترا

دریغ آن گو شاهزاده دریغ
چو تابنده ماه اندرون شد به میغ

بیارید گلگون لهراسپی
نهید از برش زین گشتاسپی

بیاراست مر جستن کینش را
به ورزیدن دین و آیینش را

جهاندیده دستور گفتا به پای
به کینه شدن مر ترا نیست رای

به فرمان دستور دانای راز
فرود آمد از باره بنشست باز

به لشکر بگفتا کدامست شیر
که باز آورد کین فرخ زریر

که پیش افگند باره بر کین اوی
که باز آورد باره و زین اوی

پذیرفتن اندر خدای جهان
پذیرفتن راستان و مهان

که هر کز میانه نهد پیش پای
مر او را دهم دخترم را همای

نجنبید زیشان کس از جای خویش
ز لشکر نیاورد کس پای پیش

***...***...***...***...***...***...***

 

  • Bidar Bidar

اصحاب کهف (پارت اول) ؛

می‌گویند هر شهری، روزی بیدار می‌شود؛  

اما پیش از بیداری،  

شبِ سنگینی بر آن می‌گذرد.  

شبی که در آن،  

سنگ‌ها خدا می‌شوند  

و انسان‌ها،  

در برابر سنگ،  

سر تعظیم فرود می‌آورند.

 

شهر اصحاب کهف،  

در چنین شبی گرفتار بود.  

مردمش بت‌پرست بودند؛  

در کوچه‌ها،  

در میدان‌ها،  

در دل‌ها.  

اما در همان روزگار،  

در گوشه‌هایی پنهان،  

دینی دیگر نیز نفس می‌کشید...

مسیحیت.  

اما نه مسیحیتی یکپارچه؛  

دو پاره شده بود:  

گروهی مسیح را خدا می‌دانستند،  

و گروهی او را بنده و پیامبر خدا.  

این دوپارگی،  

نه فقط ایمان را،  

که جامعه را نیز زخمی کرده بود.

 

در چنین آشوبی،  

ایمان راستین،  

نه در کلیساها،  

که در قبرستان‌ها زمزمه می‌شد.  

در دل شب،  

در کنار سنگ‌های خاموش،  

مؤمنان پنهانی گرد هم می‌آمدند  

و نام خدای یگانه را آهسته بر زبان می‌آوردند؛  

تا گوش‌های جاسوسان نشنود  

و شمشیر جلادان،  

بر گردنشان فرود نیاید.

 

جویندگان حقیقت،  

یکی‌یکی کشته می‌شدند.  

نه با شمشیر تنها،  

که با تهمت،  

با تحقیر،  

با شکنجه‌هایی که نامی نداشت.  

حاکمان،  

ایمان به خدای یگانه را «دین بردگان» می‌نامیدند؛  

می‌گفتند این دین،  

برای انسان‌های پست است،  

نه برای اشراف.  

و هر که به سوی نور می‌رفت،  

در تاریکی ناپدید می‌شد.

 

در چنین زمانه‌ای بود  

که جوانانی از میان بزرگان شهر،  

دلشان به سوی حقیقت کشیده شد.  

آنان دیدند که نور،  

در دل بردگان زنده است،  

نه در دل صاحبان قدرت.  

دیدند که حقیقت،  

در قبرستان‌ها زمزمه می‌شود،  

نه در کاخ‌ها.  

و فهمیدند که اگر بایستند و فریاد بزنند،  

کشته می‌شوند؛  

و مرگشان،  

در میان غوغای تهمت‌ها،  

گم می‌شود.  

نه کسی می‌فهمید چه گفتند،  

نه کسی می‌دانست چرا مردند.

آنان به غار پناه بردند،  

پس از اندکی درنگ... 

خواب بر آنان چیره گشت

خوابشان،  

ادامه رسالتشان بود.

اما در  بیرون از غار ها، 

زنان  برخاستند؛  

همسرانی که مبلغ شدند،  

و پیام را به خانه‌ها بردند،  

به کودکان،  

به نسل‌های بعد.  

زیرا ایمان راستین،  

وقتی در دل زنی خانه کند،  

در نسل‌ها جاری می‌شود.

 و پس از سالیان،

زمانی که شک در دل مومنان بود...

  چگونه مردگان  دوباره زنده می شوند...

 خدا آنان را بیدار کرد...

وقتی بیدار شدند،  

جهان دیگر آن جهان نبود.  

تابوها شکسته شده بود،  

بت‌ها در دل مردم فرو ریخته بود،  

و ایمان،  

از پستوها بیرون آمده بود.  

مردم کم‌کم به حقیقت نزدیک شده بودند؛  

نه با شمشیر،  

که با زمان.  

نه با جنگ،  

که با بیداری آرام دل‌ها.

**..**...***...***....****....***...***...**..**

اصحاب کهف پارت دوم؛ 

 

در روزگاری که تورم هر لحظه بالا می‌رود و قیمت‌ها چون سایه‌هایی بی‌قرار از ما پیشی می‌گیرند، گاهی با طنز تلخی می‌گوییم:  

«اصحاب کهف سیصد سال خوابیدند و فردای بیداری‌شان با چنین گرانی روبه‌رو نشدند.»  

اما این جمله، اگرچه خنده‌ای کوتاه بر لب می‌آورد، ما را از پرسش اصلی دور می‌کند:  

آیا پیام این داستان، در تجربه‌نکردن تورم است، یا در تجربه‌کردن حقیقت؟

 

داستان اصحاب کهف، در ظاهر حکایت چند جوان است که از ظلم گریختند و در غاری پناه یافتند؛ و قرآن از سرگذشت آنان به‌عنوان نشانه‌ای برای معاد یاد می‌کند.  

اما در باطن، روایتی است از انسانِ گرفتار میان دو بی‌نهایت:  

بی‌نهایتِ زمان و بی‌نهایتِ انتخاب.

*بی نهایت زمان 

 

ما در عصر سرعت زندگی می‌کنیم؛ عصری که در آن «کند بودن» گناهی نابخشودنی است.  

همه‌چیز باید فوری باشد:  

فکر، تصمیم، نتیجه، موفقیت، ثروت، تغییر.

 

اما اصحاب کهف، با خواب سیصدساله‌شان، در برابر این شتاب کور، حقیقتی بزرگ را فریاد می‌زنند:  

زمان همیشه دشمن نیست؛ گاهی تنها راه رسیدن به حقیقت، عبور از زمان است.

 

آن‌ها خوابیدند، نه برای فرار از دنیا، بلکه برای آن‌که دنیا به بلوغ برسد.  

گاهی جهان باید تغییر کند تا معنای انتخاب‌های ما آشکار شود.  

گاهی حقیقت، نه در لحظه، بلکه در فاصله میان لحظه‌ها متولد می‌شود.

 

*بی نهایت انتخاب 

 

در زندگی ما نیز انتخاب‌هایی هست که نتیجه‌شان فوری است:  

خریدی که امروز انجام می‌دهیم، تصمیمی که همین لحظه می‌گیریم، واکنشی که در یک ثانیه نشان می‌دهیم.

 

اما انتخاب‌هایی هم هست که اثرشان از عمر ما فراتر می‌رود:  

یک اندیشه، یک ارزش، یک کار نیک، یک ظلم، یک بی‌توجهی، یک ساختن یا یک ویران‌کردن.

 

اصحاب کهف انتخابی کردند که نتیجه‌اش نه در همان روز، نه در همان سال، بلکه قرن‌ها بعد آشکار شد.  

آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که ارزش یک انتخاب، با زمان سنجیده نمی‌شود؛ با حقیقت سنجیده می‌شود.

 

=》استقامت 

 

در جهانی که همه‌چیز «فست» شده—فست‌فود، فست‌فکر، فست‌نتیجه—استقامت تبدیل به کالایی کمیاب شده است.  

ما می‌خواهیم بکاریم و همان روز برداشت کنیم.  

می‌خواهیم تصمیم بگیریم و همان لحظه نتیجه ببینیم.

 

اما جهان همیشه با ریتم ما هماهنگ نیست.  

برخی ثمرات، زمان می‌خواهند؛ نه زمانِ ساعت و روز، بلکه زمانِ رشد، زمانِ تحول، زمانِ رسیدن.

 

اصحاب کهف، با خواب طولانی‌شان، به ما می‌گویند:  

اگر کاری ارزشمند است، ارزش صبر را هم دارد.  

و اگر انتخابی درست است، حتی اگر نتیجه‌اش قرن‌ها بعد دیده شود، باز هم درست است.

 

=》معجزه 

 

معجزه اصحاب کهف فقط این نبود که پس از قرن‌ها زنده شدند.  

معجزه بزرگ‌تر این بود که جامعه‌ای را بیدار کردند؛  

جامعه‌ای که میان شک و ایمان سرگردان بود، با بیداری آنان حقیقت را دوباره یافت.

 

گاهی معجزه، نه در تغییر طبیعت، بلکه در تغییر نگاه انسان‌هاست.  

گاهی معجزه، نه در زنده شدن جسم، بلکه در زنده شدن معناست.

 

 #در نهایت 

در دنیای امروز، ما اسیر «نتیجه فوری» شده‌ایم.  

اما داستان اصحاب کهف، آرام و عمیق در گوش ما زمزمه می‌کند:

 

کار تو شاید برای امروز نباشد.  

شاید برای فردا هم نباشد.  

اما اگر ریشه‌دار، درست و صادقانه باشد، روزی خواهد رسید—حتی اگر تو نباشی.

 

ثمره استقامت، گاهی دیر می‌رسد؛  

اما دیر رسیدن، دلیل بی‌ثمر بودن نیست.

***...***...***...***...***...***...***...***

اصحاب فیل؛

در روزگاری که قدرت‌ها با عدد و رقم سنجیده می‌شوند، و هر که سپاه بزرگ‌تر و ابزار بیشتر دارد، خود را پیروز میدان می‌پندارد، گاهی با حسرت می‌گوییم:  

«ای کاش ما هم در برابر مشکلات امروز، نیرویی داشتیم مثل آنچه مردم مکه در برابر سپاه ابرهه دیدند.»  

اما این جمله، اگرچه آهی از دل برمی‌آورد، ما را از پرسش اصلی دور می‌کند:  

آیا پیام داستان اصحاب فیل، در نابودی یک سپاه است، یا در آشکار شدن حقیقتی فراتر از قدرت ظاهری؟

 

داستان اصحاب فیل، در ظاهر حکایت سپاهی عظیم است که با فیل‌های جنگی برای ویران‌کردن کعبه آمد؛  

اما در باطن، روایتی است از انسانی که میان دو قدرت گرفتار است: قدرتی که دیده می‌شود، و قدرتی که نا پیداست .... 

 

ابر‌هه، با سپاهی مجهز و فیل‌هایی که در آن زمان نماد شکست‌ناپذیری بودند، به‌سوی مکه آمد.  

در نگاه او، پیروزی قطعی بود؛  

در نگاه مردم مکه، شکست حتمی.

 

اما حقیقت، نه در نگاه ابرهه بود و نه در ترس مردم؛  

حقیقت در جایی پنهان بود که تنها زمان می‌توانست آن را آشکار کند.

در عصرحال،

که  سرعت  حاکم بر زندگی است؛  

و سنجش قدرت  به وسیله  سرعتِ رسیدن به اهداف است...

  و امکانات و تجهیزات پیشرفته ،در سلطه قدرت است ... 

 داستان اصحاب فیل، آرام و عمیق می‌گوید

قدرت واقعی، همیشه در لحظه دیده نمی‌شود.  

گاهی باید صبر کرد تا زمان، پرده از حقیقت بردارد.

 

مردم مکه نه سپاه داشتند، نه سلاح، نه قدرت دفاعی.  

اما آن‌ها چیزی داشتند که ابرهه نداشت:  

ایمان....

 

وقتی جهان آماده فهم حقیقت می‌شود

دیگر ...

قدرت همیشه در بزرگی نیست  ؛

پیروزی همیشه در عدد نیست  ؛

 و شکست همیشه در ناتوانی نیست؛

 

و جهان آبستن یک حادثه بزرگ است ...

اگر همان روز،

همان لحظه،

همان ساعت،

سپاه ابرهه شکست می‌خورد،

شاید کسی اهمیتش را درک نمی‌کرد.  

اما زمان، این واقعه را در جای درستش نشاند؛  

در سالی که بعدها «عام‌الفیل» شد،  

در سالی که پیامبری بزرگ به دنیا آمد،  

در سالی که تاریخ باید ورق می‌خورد.

 

 ومعجزه؛ 

معجزه اصحاب فیل فقط این نبود که پرندگانی کوچک سپاهی عظیم را نابود کردند.  

 بلکه ان بودکه هر کوچکی بی‌اثر نیست  ،

 حتی یک سنگ کوچک،

بر دهان پرندگانی کوچک،

می تواند لشکری بزرگ را از پای در اورد.... 

شاید امروز ما سپاهی در برابر مشکلات نداشته باشیم،  

شاید ابزار و قدرت ظاهری کم باشد،  

اما اگر راه درست را برویم،  

اگر ایمان و استقامت داشته باشیم،  

زمان، دیر یا زود، حقیقت را نشان خواهد داد.

***...***...***...***...***...***...***...***...***

 

اصحاب الرَّقیم

 

قرآن تنها یک‌بار نامشان را می‌آورد:  

«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا»  

و سپس سکوت می‌کند؛  

سکوتی که نه پایان داستان،  

بلکه آغاز تعقل در میان نشانه‌هاست.

 

راویان گفته‌اند اصحاب الرَّقیم جوانانی بودند با ایمانی روشن در روزگاری تاریک؛  

زمانه‌ای که ایمان جرم بود و آزادگی گناه،  

و گفتن حق، تیغی بود بر گردن گوینده.  

نه قدرتی داشتند برای برپایی عدالت،  

نه سپاهی برای جنگیدن،  

نه یارانی برای شورش.  

اگر می‌ماندند و عدالت را فریاد می‌زدند، کشته می‌شدند؛  

و کشته‌شدنشان بی‌ثمر بود.  

هیچ‌کس نمی‌فهمید که چه کسانی بودند،  

چه خواستند،  

و برای چه جان دادند.  

توطئه‌ها و دسیسه‌ها،  

صدایشان را پیش از رسیدن به گوش مردم خاموش می‌کرد.  

جامعه آن روزگار،  

جامعه‌ای مرده بود؛  

خونی بی‌گناه هم آن را بیدار نمی‌کرد.

پس از دست ظلم،  

نه به دنیا،  

که به خدا پناه بردند؛  

در غاری خاموش،  

در دل کوهی بی‌نام.  

نه برای نجات جان،  

بلکه برای نجات نفس بیدار.  

بسا اینکه مقاومت، تنها در میدان جنگ یافت نمی‌شود؛  

گاهی در پنهان کردن شعله‌ای است  

که اگر آشکار شود، خاموشش می‌کنند.

 

در آن غار ماندند،  

و جانشان را در آغوش سکوت سپردند.  

اما مردم همان زمان،  

وقتی پیکرهای خاموششان را یافتند،  

فهمیدند اینان مردانی بودند که برای حقیقت زیسته‌اند.  

پس نامشان را همان‌جا، همان روز،  

بر سنگی نوشتند؛  

سنگی که بعدها «الرَّقیم» نام گرفت.  

غار را بستند،  

نه برای پنهان کردن،  

 برای حفظ کردن نام ها؛  

حتی  اگر داستانشان در این هیاهو 

 به گوش نرسد،

یا گم شود...

 

سال‌ها گذشت.  

نسل‌ها آمدند و رفتند.  

وقتی غار دوباره گشوده شد،  

دیگر خبری از جسد نبود...  

روایت‌ها فراموش شده بود،  

اما نام‌ها بر سنگ مانده بود؛  

نام‌هایی که چون جرقه‌ای خاموش،  

هنوز از ایمان سخن می‌گفتند.

اصحاب الرَّقیم،  

با مرگ خاموششان،  

به ما آموختند که نتیجه درست،  

گاهی هرگز دیده نمی‌شود

اما ثبت می‌شود.

گاهی باید بایستی و بجنگی،  

گاهی باید بایستی و بمانی،  

و گاهی باید بایستی و پنهان شوی؛  

آنان،

قهرمانان پیروزی نبودند؛  

قهرمانان حفظ حقیقت بودند.  

نه معجزه دیدند،  

نه بیدار شدند،  

نه داستانشان کامل نقل شد.  

اما نامشان،  

بر سنگی خاموش،  

در دل تاریخی فراموش‌کار،  

ماند.

 

  • Bidar Bidar

پینوکیو...  

یکی از بهترین انیمیشن‌هایی که می‌توان به آن اشاره کرد، بی‌تردید انیمیشن پینوکیو است؛ بسیار عمیق و چندلایه...  

داستان پسرک چوبی‌ای که با هر دروغ، دماغش دراز می‌شود...

 

در اولین لایه، چیزی که مخاطب می‌تواند به آن پی ببرد این است که: دروغ‌گویی بد است.

 

در لایه‌ی دوم، وقتی به روابط و اتفاقاتی که در مسیر برای پینوکیو رخ می‌دهد نگاه می‌کنیم، درمی‌یابیم که ساده‌لوحی و ناآگاهی، زمینه‌ساز تباهی‌ست.  

نمونه‌ی آن را می‌توان در سکانس کاشتن سکه‌ها در خاک دید، و همچنین در سکانس شهر بازی؛  

جایی که وعده‌های فریبنده، پینوکیو را از مسیر رشد منحرف می‌کنند.

 

در لایه‌ی سوم، داستان پینوکیو بازتابی از روابط خانوادگی است.  

پینوکیو به توصیه‌ی پدر ژپتو برای رفتن به مدرسه گوش نمی‌دهد، و همین باعث می‌شود از خانه و مسیر تربیت دور بیفتد.  

از طرفی، ژپتو با عشق و نگرانی، خانه را رها می‌کند و به دنبال پینوکیو می‌رود؛  

تا جایی که در شکم نهنگ گرفتار می‌شود.  

در پایان، با رسیدن دوباره‌ی پدر و پسر، داستان به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد.  

و این نشان می‌دهد که خانواده، اصلی‌ترین جایگاه هر فرد است.

 

در لایه‌ی بعدی، پینوکیو نماد انسان معاصر است—کسی که در جهانی پر از وعده‌های دروغین، سرگرمی‌های بی‌هدف، و نظام‌های فریبنده، به دنبال معنا و حقیقت می‌گردد.  

شهر بازی، با تمام زرق و برقش، تصویری از جامعه‌ای‌ست که آزادی را با بی‌مسئولیتی اشتباه گرفته؛  

جایی که کودکان، در غیاب آموزش و آگاهی، به الاغ تبدیل می‌شوند.  

و نهنگ، آن موجود عظیم و تاریک، نماد ناخودآگاه یا حتی جهان بلعنده‌ای‌ست که انسان را در لحظه‌های گم‌گشتگی در خود فرو می‌برد—تا شاید در دل تاریکی، دوباره نور بازگشت را بیابد.

 

پینوکیو، در نهایت، با انتخاب صداقت، با پذیرش اشتباهات، و با بازگشت به آغوش پدر، به انسان واقعی تبدیل می‌شود.  

این تبدیل، نه فقط جسمی، بلکه روحی‌ست؛ سفری از چوب به گوشت، از دروغ به حقیقت، از گم‌گشتگی به آگاهی.

 

و در آخر، به نظرم پینوکیو، داستان ما و خالق ماست...  

پینوکیو از جنس چوب است، و ما از خاکیم...  

پدر ژپتو، پس از خلق پینوکیو، او را وارد جامعه می‌کند...  

و خداوند، ما را به زمین فرستاد...

 

گربه نره و روباه مکار، در پی فریب پینوکیو هستند؛  

و اردک همراهش، جینا، همیشه توصیه‌های مفید و راهنمایی‌های خردمندانه به او می‌کند...  

و این سه، درون ما نیز حضور دارند—نفس‌های امّاره، لوّامه، و مطمئنه...

 

پینوکیو، گول می‌خورد و تبدیل به عروسک خیمه‌شب‌بازی می‌شود—بی‌اراده، وابسته، و در خدمت دیگران...  

و ما نیز، گاهی در زندگی، فریب می‌خوریم؛  

عروسک‌هایی می‌شویم در دستان نظام‌ها، افراد، یا امیال‌مان، و خالق خود را از یاد می‌بریم...

 

پینوکیو، به امید ثروت بیشتر، سکه‌هایش را در خاک می‌کارد،  

و همه را از دست می‌دهد...  

و ما نیز، در پی طمع، گاهی آرامش، اعتبار، و حتی خودمان را قربانی می‌کنیم...

 

پینوکیو، به دنبال شادی و آزادی، به شهر بازی می‌رود؛  

و آن‌قدر در لذت غرق می‌شود که به الاغ تبدیل می‌گردد...  

و انسان نیز، وقتی در لذت‌های دنیوی، آزادی‌های بی‌مرز، و مصرف‌گرایی افراطی غرق شود،  

قدرت تعلق، معنا، و اراده‌ی خود را از دست می‌دهد—و برده‌ای می‌شود برای سیستم، برای نمایش، برای دیگران...

 

و پینوکیو، در پایان، پس از عبور از همه‌ی این مسیرها، و پس از لمس صداقت و درک معنای زندگی،  

به جستجوی پدر ژپتو می‌رود...  

در دل دریایی وسیع و پر تلاطم، جایی که ناامیدی در دلش لانه کرده،  

و امید به یافتن پدر کم‌رنگ شده،  

ناگهان با بلعیده شدن توسط نهنگ، پدر ژپتو را پیدا می‌کند...

 

و ما نیز، اگر فطرت خداشناس خود را به یاد آوریم،  

درست در همان لحظه‌ی گم‌گشتگی، در همان اعماق طوفان،  

با کوله‌باری از پشیمانی و ناامیدی،  

اگر باز هم به سمت خدا برویم،  

او را خواهیم یافت...

 و بازهم می توان مفاهیم  زیبا از لین داستان استخراج کرد .

  • Bidar Bidar

در جهان ذرات، قانون‌ها دقیق و بی‌چون‌وچراست؛  

مولکول‌ها تنها در صورت هم‌خوانی ساختاری و ویژگی‌های ویژه، به یکدیگر جذب می‌شوند.  

جاذبه‌ای که حاصل سازگاری الکترون‌هاست،  

پاسخی به خلأهایی که در ساختارشان نهفته است.  

 

اما در جهان انسان‌ها، این پیوندها صورت دیگری دارند؛  

نمی‌توان آن را به سادگی با فرمولی شیمیایی یا نموداری فیزیکی سنجید.  

خلاهایی در دل‌ها هست،  

شکاف‌هایی در روح که هر کسی به دنبال پرکننده‌اش می‌گردد؛  

اما گاهی، پیوند میان دو انسان از جنس «نیاز» نیست،  

بلکه از «شناخت» است؛شناختی ناگفتنی، فراتر از کلمات.

 

انسان‌ها جذب آنانی می‌شوند که پژواک روح‌شان را در وجود آنان می‌یابند.  

نه به خاطر نقابی که به چهره دارند،  

بلکه به سبب نوری که از درون می‌تابد،  

در ذات، در جان، در ریشه‌های نادیده.  

 

و همان‌گونه که انسان‌ها به هم‌ذاتان خویش متمایل‌اند،  

دولت‌ها نیز هم‌پیمانانی را می‌جویند که گذشته‌شان بازتاب آینه‌ی خودشان باشد.  

"تاریخ"؛این نهاد خاموش اما سرنوشت‌ساز؛

شبیه به خاطره‌ای موروثی، پیوندها را شکل می‌دهد.

 

دولتی که پایه‌های اقتدارش بر خاکستر نسل‌کشی بومیان یک قاره نهاده شده،  

بی‌تردید، به پشتیبانی از حاکمیتی برمی‌خیزد  

که آرزوی ساختن ایالات جدید را  

بر روی استخوان‌های خردشده‌ی مردم بومی سرزمین های با هزاران سال تاریخ و قدمت بنا نهاده است.  

 

این هم‌زمانی‌ها تصادفی نیستند.  

همچون مولکول‌هایی که با الگویی نهان در دل طبیعت، به هم می‌پیوندند،  

قدرت‌ها نیز بر مبنای ساختاری مشترک؛گاه سرشار از خشونت، انکار، و خودبرتربینی؛در هم تنیده می‌شوند.

 

در هر دو جهان؛چه علم و چه انسان؛

پیوند، آینه‌ای است از درون.  

و آن‌چه جذب می‌کنیم،  

بازتابی‌ست از آن‌چه در ژرفای وجودمان پنهان کرده‌ایم...

*************

در آشوب و هیاهوی این روزها،  

در صدای مهیبِ جهان،  

در تقلای آنانی که قصد تضعیف و پاره‌پاره کردن کشوری با هزاران سال قدمت را دارند،  

زمزمه‌هایی شنیده می‌شود:  

که ایران، مانند ققنوس از خاکستر برمی‌خیزد...

 

اما حقیقت ژرف‌تر از این افسانه است:  

ایران، ققنوس نیست.  

او ریشه‌دارتر، ژرف‌تر و روشن‌تر است؛  

ایران، سرزمینِ سی‌مرغ‌هاست.

 

همان‌گونه که روزی عطار نیشابوری،  

عارفی برخاسته از خاک ایران،  

در کتاب منطق‌الطیر روایت کرد:  

در دوران تاریکی و گمگشتگی،  

سی مرغ در پی نجات‌دهنده‌ای افسانه‌ای به نام سیمرغ،  

دل به پرواز سپردند.  

از هفت وادی گذشتند،  

رنج و تردید را پشت سر نهادند،  

و در پایان، به حقیقتی سترگ رسیدند:

 

سیمرغ، نه پرنده‌ای بیگانه،  

بلکه خودِ آنان بود.  

آگاهی درونشان،  

اتحادشان،  

و حضورشان،  

همه سیمرغ بود.

 

ایران نیز چنین است.  

تا زمانی که مردمش بدانند خود، همان سی‌مرغ‌اند.... 

تا زمانی که آگاهی در دل‌ها زنده بماند،  

این خاک پاینده خواهد ماند؛  

با شکوه، روشن، و پابرجا.

 

اما اگر این آگاهی خاموش شود،  

اگر نسل‌ها فراموش کنند که رهایی از درون می‌جوشد،  

اگر چشم‌ها به‌دنبال ناجی در بیرون پرسه زنند،  

ایران دچار فراموشی خواهد شد.  

هویتش کمرنگ می‌شود،  

و شکوهش در پرده‌ای از غفلت فرو می‌رود.

 

همان‌گونه که تاریخ نشان داده است...  

روزگاری فرا رسید که ایران، دیگر ایران نبود...  

اما سی‌مرغ‌ها  

دوباره از خاک برخاستند،  

آگاهی را چون بذر در دل زمین افشاندند،  

و پروازشان، معنای ایران را بازآفرینی کرد.

 

زیرا در این سرزمین،  

اسطوره‌ها ریشه در خاک دارند و جان در جان‌ها می‌دوانند.  

نه افسانه‌ای گذرا،  

که حقیقتی جاودانه‌اند.

 

و کلام آخر...

 

هزاران سال است که از این خاک،  

اندیشه‌ها چون سی‌مرغ پر کشیده‌اند،  

در آسمان آزادی و آگاهی پرواز کرده‌اند،  

و نام ایران را با اتحاد و روشنایی گره زده‌اند.

 

این سرزمین، تنها پهنه‌ای از خاک نیست...  

او روحی جاودانه است.  

روحی که در هر نسل،  

با بیداری،  

با پرواز،  

و با روشنایی،  

باز خواهد خاست...

************

شاید... ما نیز آدم باشیم  
از بهشت رانده شده‌ایم  
و محکوم به زندگی در زمین خاکی...  

روح‌ ما، از بهشت آمده  
هبوط کرده... بر جسم‌های زمینی  
از جنس خاک،  
و در خاک گم شده‌ایم...  

فطرت‌مان را فراموش کرده‌ایم...  
و اکنون، در این جسم‌های خاکی  
در این زندگی زمینی  
باید بگردیم  
و زندگی کنیم  
تا شاید خدا، ما را ببخشد...  

شیطان هم، همراه‌ ماست...  
نفس‌ ماست...  
باید بجنگیم...  
برای غلبه نور بر تاریکی...  

باید از منیت رها شویم...  
از هر آن‌چه که جسم را پرورش می‌دهد...  
باید این جسم خاکی را تسلیم کنیم  
تا عبادت کنیم...  
عبادت کنیم،  
تا جسم، روح‌مان را ندرد...  

تا به تقوا برسیم...  
سلطه‌ی نور بر جسم  
اختیار کامل...  
خروج از محدودیت‌ها...  
و در آخر... رستگاری...

و اگر از این جنگ،  
درگیری تاریکی و نور...  
از خود،  
غافل شویم...  

در بیرون نیز، جنگ خواهد شد...  
هزاران هزار، "من"...  
که فقط خودش مهم است...  
هزاران هزار جسم،  
که نیاز به تغذیه دارد...  

پس بی‌رحمانه می‌کُشند...  
غارت می‌کنند...  
فریب می‌دهند...  
تا نور و روح از بین برود...  

و بازگشتی رقم بخورد  
با روحی ضعیف و شکست‌خورده...

و اگر نور پیروز شود...  
هر آنچه هست...  
ما هستیم...  
و ما، از آن خداییم...  

حقیقت جلوه‌گر می‌شود...  
ترس‌ها فرو می‌ریزند...  
پرده‌ها کنار می‌روند...  
و هر آن‌چه هست،  
در مسخر ماست...

و بهشت، به زمین می‌آید...  
و ما،  
برای بازگشت، لحظه‌شماری می‌کنیم...

********

این روزها، طنین «یا حسین (ع)» در کوچه‌ها و دل‌ها پیچیده است...  
از غم حسین می‌گوییم،  
بر مظلومیتش اشک می‌ریزیم،  
و با هر ناله، زخمی کهنه از تاریخ را دوباره می‌گشاییم.

اما...  
اگر ما در آن روزگار بودیم،  
در آن میدان پرغبار، میان نیزه‌ها و ناله‌ها،  
آیا در صف حسین می‌ماندیم؟  
یا در غفلت دنیا، کنار یزید ایستاده بودیم؟

یکی از بلندترین فریادهای امام در عاشورا،  
خطابی بود که وجدان‌ها را بی‌پرده به تماشا نشاند:  
«اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید.»

آزادگی...  
واژه‌ای که حسین (ع) در واپسین لحظات،  
در میان عطش و خون،  
بر زبان جاری ساخت؛  
آیا لشکریان یزید در بند بودند؟

نه، آنان در بند زنجیرهای آهنین نبودند...  
اما یزید، بر پاهایشان زنجیرهایی از زر و زیور بسته بود،  
و بر دل‌هایشان، زنجیرهایی نامرئی:

زنجیر ترس،  
از دست دادن مقام، مال، امنیت...  
زنجیر طمع،  
برای لقمه‌ای چرب‌تر، اندکی بیشتر...  
زنجیر تعصب،  
که چشم را بر حقیقت بست و گوش را از صدای حق دور کرد.

و حسین، فریاد می‌زند:  
ای بنده خدا،  
آزاد باش...  
همان‌گونه که خدا تو را آزاد آفرید.

این بندهای دروغین را در هم شکن،  
ابراهیم وجودت را بیدار کن،  
بت‌ها را فرو ریز،  
و آتش را در آغوش بگیر.

اگر آزاد باشی،  
اگر خدا تنها عشقت باشد،  
آتش بر تو گلستان می‌شود...

اما...  
بت‌شکنی، شجاعت می‌خواهد.  
شکستن بندهای نامرئی، جرأت می‌طلبد.  
ابراهیم درون، در بند زنجیرهای ترس و تردید اسیر است.

و ما،  
در هیاهوی روزمرگی،  
در ازدحام عادت‌ها و تعلق‌ها،  
آیا هنوز صدای آن فریاد را می‌شنویم؟  
آیا جرأت داریم برخیزیم،  
بندها تعلق  را بشکنیم،  
و از مال و جانمان در گذریم ،
و در آتش حقیقت قدم بگذاریم؟

عاشورا، فقط یک روز نیست...  
یک دعوت است،  
به بیداری، به آزادگی،  
به انتخابی که هر لحظه در برابرمان ایستاده است.

و شاید،  
هر دل، کربلاست...  
و هر تصمیم، عاشورا...

آنجاست که این سخن معنا می‌یابد:  
«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»

********

خداوند،  
آدم را آفرید...  
و در سکوتِ بی‌زمان،  
دل به تمنای او سپرد.  

اما آدم،  
محو جلوه‌های دل شد،  
و چشمِ جان از سرچشمه‌ی نور برگرفت.  

پس خدا،  
حوّا را آفرید—  
آیینه‌ای از مهر و انعکاسِ معنا،  
تا آدم،  
در نگاهِ دیگری،  
خویشتن را بازشناسد.  

تا عشق را بچشد،  
تا از راهِ دل،  
به آستانِ حقیقت برسد.  

آدم،  
دل به حوّا سپرد...  
و حوّا،  
دل به نغمه‌ی لذت و رنگِ روزگار.  

پس خداوند،  
او را مادر کرد—  
تا از زهدانِ درد،  
رازِ عشق را بیاموزد.  

تا آدم را بفهمد،  
تا خدا را لمس کند،  
تا عاشق شود،  
نه از سرِ خواهش،  
بلکه از ژرفای جان،  
از آن‌جا که درد،  
دروازه‌ی فهم است  
و عشق،  
راهی به سوی بی‌کران.

************

وصیت‌ها گفته شد،  
میراث‌ها آشکار گشت،  
و گوهرها بر جای ماندند...  

آنگاه که رخت از این دنیا بسته شد،  
وصیت، چشم برهم‌زدنی به فراموشی سپرده شد،  
مجمع‌ها برپا گشت،  
و حق، از صاحب حق ربوده شد...  

فوج‌فوج، شمشیرها و آتش‌ها روانه شدند،  
و حلقه‌ی گرگان، خانه‌ای که مأمن نور بود را در بر گرفت...  
آتش و میخ، بر نورِ چشمِ پدر نشست،  
گوهرها بر خاک ریختند،  
گل‌ها پرپر شدند،  
و دنیا در تاریکی فرو رفت...  

آنگاه، حق در زنجیر شد،  
بیعت ستانده شد؛ از صاحب حقی، برای حقی که بر دیگری نهاده بودند...  

آن زمان، درها به تاریکی گشوده شدند،  
شعله‌های جهنم شعله‌ور گشتند،  
و سکوتی سنگین بر جهان سایه افکند...  

صاحبان حقیقت، یکی پس از دیگری، یا در خون خفتند،  
یا در زندان‌های ظلم، به زنجیر کشیده شدند...  
شمشیرها، بر دهان‌ها قفل شدند...  

اما عطرِ گل‌های پرپر، در جانِ تاریخ باقی ماند،  
و گوهرهای در زنجیر، نورشان از پسِ دیوارها گذشت...  

زمزمه‌ی حق، از پستوها به دل‌ها رسید،   
و در سینه‌های مؤمنان، شعله‌ور گشت...  

  • Bidar Bidar

به نام خداوند بهار

 بهار فصل زنده شدن دوباره، وقتی سرما،شاخه های خشک و سفیدی برف همه جای طبیعت را فرا گرفته است، و باور کردی دیگر شروعی جدید در کار نیست بهار با امدنش حیات و امیدی دوباره را به ارمغان می اورد .

تکرار این فصل ها ، بهار، تابستان، پاییز و زمستان در هر سال انگار میخواهد به تو بگویید در هر لحظه ای از زندگی ات هستی نا امید یا مغرور نباش ، هیچ چیز پایدار نیست و جهان و زندگی در حال گردش است یا به بیان حافظ؛

یوسفِ گم گشته بازآید به کنعان، غم مخور

 

کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور

 

ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن

 

وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور

 

گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن

 

چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور

 

دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت

 

دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور

 

هان مَشو نومید چون واقِف نِه‌ای از سِرِّ غیب

 

باشد اندر پرده بازی‌هایِ پنهان غم مخور

 

ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد

 

چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور

 

در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم

 

سرزنش‌ها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور

 

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

 

هیچ راهی نیست، کـ‌آن را نیست پایان، غم مخور

 

حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیب

 

جمله می‌داند خدایِ حالْ‌گردان غم مخور

 

حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شب‌هایِ تار

 

تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور

*******

بهار، با هوای خوب و تازه‌ای به زندگی ما رنگ و بویی جدید می‌بخشد. در این فصل، قطرات باران به زمین فرستاده می‌شوند تا طبیعت از خستگی خود رهایی یابد و روح ما نیز شاداب و زنده شود. زندگی همچون بهار، پر از زیبایی و بوی خوش است. همانند گل‌هایی که در این فصل از خاک سرد جان می‌گیرند، در روزهای ناامیدی نیز امید دوباره در دل ما شکوفا می‌شود.

عمر، همچون یک فصل بهاری است که با سرعت از دست ما گذر می‌کند و فقط خاطرات خوشایندی را به یاد ما می‌آورد.

زندگی کوتاهه....

 از این لحظات و ثانیه ها لذت ببریم.

 از لبخند غنچه گل و برگ سبز درختان ذوق زده بشویم .

 از آسمان آبی، ابر تپلی سفید ...

 از پروانه ها، کفشدوزک ها، زنبورها، مورچه ها....

از هوای گرم ....

 نور خورشید ...

از باد و باران ....

 از هر چیزی....

 همه چیز را با وجود به آغوش بکشیم انگار این اخرین بار است ...

که چشم هایمان می بیند ...

 گوش هایمان می شوند...

و پوستمان لمس می کند....

زنده ، زندگی کنیم...

 زنده باشیم قبل از اینکه بمیریم...

 

**************

زندگی یعنی عروسک و ملوسک ، خاله بازی ...
 زندگی یعنی قایم موشک،خندهای ریز ریزکی...
 زندگی یعنی بوی باران ، چتر های رنگی رنگی...
 زندگی یعنی بوی سیب، دیگ نذری...
 زندگی یعنی گرمای تابستان،هندونه رسیده توی حوض آبی....
 زندگی یعنی سرمای زمستان، انار سرخ توی سینی...
 زندگی یعنی انتظار،اشک های یواشکی...
 زندگی یعنی نرسیدن،طعم تلخ ناکامی ...
 زندگی یعنی غم،روزهای خاکستری ...
 زندگی یعنی اضطراب ،شب های بی قراری ...
 زندگی یعنی هدف،ثانیه های طلایی...
زندگی یعنی شوق رسیدن ، لحظه شماری...
 زندگی یعنی لبخند، در دل برپا بودن عروسی...
 زندگی همین لحظه هاست...
 همین ثانیه ها و ساعت ها....

*********

 این روز ها بیشتر از هر زمان دیگری معجزه را در زندگی روزمره ام  به چشم می بینم.شاید  بعضی ها   معجزه را زنده کردن مردگان ، یا تبدیل  یک مشت گل به موجود زنده ، یا تبدیل یک تیکه چوب به مار و.... بدانند. ولی برای من معجزه، یعنی تغییر حال، حالی که  فکر میکردی  هیچوقت  تغییرنمی کند .  تغییر روزها و شب های سخت زندگی ،روزهای که تا مرگ رفته بودی، روزهای که به ته خط رسیدی و روزهای که آینده تیر و تار بود  به روزه های و شب های که  در آن پر از شادی است،باز شدن درهای بسته، طلوع آفتاب بعد از یک شب طولانی و سرد،آمدن بهار بعد از روزهای سخت زمستان ..‌.

 این روزها  شاهد  آمدن بهار برای ادم های هستم که زمستون سرد وتاریکشون دیدیم، نا امیدی  و گریه هاشون و دردهاشون و تنهایی ها...

 و حالا  ورق زندگی برگشته،  و خوشبختی آنها را فرا گرفته است.انگار باید ان  روزهای سخت می گذشت که  برای این حال ،آماده باشند.

 شاید این روزها های خوش هم مثل بهار فصلی باشد و دوباره فصل سختی در راه زندگیشان باشد ولی همان سختی هم خودش  معجزه است

تا زمانی که معجزه تغییر حال وجود دارد،هر چند فصل  سرد و تاریک  به درازا بکشد بازهم باید ادامه داد، شاید بهار در یک قدمی باشد .

 قدیمی ها حرف قشنگی دارند ...

  تو کوچه ما هم عروسی میشه....

    یعنی یک روزی هم شادی به زندگی ما میاد .و شاید هم  میخواهد بگه  شادی به سختی بدست میاد. برای یک مجلس عروسی ، از ماه و روزهای قبل  یک خانواده در حال تدارک دیدن و تکاپو هستند تا برای یک شب مراسم شاد برگزار بشود.جمله ظریف و سنجده ای است .

 امیدوارم که تو کوچه ی زندگی شما هم عروسی بشه...

یاعلی 

************************

در روزهای سرگردانی به سر می‌برم؛ روزهایی که در آن‌ها بیش از هر چیز دیگری، به خودم توجه می‌کنم. چه رفتارهایی از خود بروز می‌دهم؟ این رفتارها به چه دلیلی شکل گرفته‌اند؟ و چگونه می‌توانم آن‌ها را اصلاح کنم؟

این روزها در جستجوی خود هستم؛ خودی که سال‌هاست از یاد برده‌ام یا شاید هم خودی که در این سال‌ها به آرامی تلاش کرده تا مرا با عمق وجودش آشنا کند. نمی‌دانم چرا، اما هرچه زمان می‌گذرد، بیشتر در گرداب گیجی غرق می‌شوم. انگار در یک هزار تو گم شده‌ام و هر بار با ویژگی جدیدی از خود آشنا می‌شوم که مانند آینه‌ای، زوایای پنهان وجودم را نمایان می‌کند.

گاهی فکر می‌کنم شاید این سردرگمی نشانه‌ای از تغییر باشد، نشانه‌ای از آنکه باید به عمق وجودم بروم و آنچه را که هستم، کشف کنم. در این مسیر پرپیچ و خم، احساس می‌کنم هر گام به سوی روشنایی است؛ هر شناخت جدیدی که از خود پیدا می‌کنم، مانند چراغی در تاریکی است که راه را برایم روشن می‌کند.

به دنبال آن هستم که با خود صادق باشم، با تمام ضعف‌ها و قوت‌هایم. شاید این سفر به درون، راهی باشد برای یافتن آرامش و پذیرش خود. در این مسیر، یاد می‌گیرم که باید با خود مهربان باشم، چرا که تنها با عشق و پذیرش می‌توانم به آرامش برسم. امیدوارم روزی برسد که بتوانم با تمام وجود بگویم: «من خودم را پیدا کرده‌ام»، و در آغوش این شناخت تازه، زندگی را با تمام زیبایی‌هایش جشن بگیرم.

  • Bidar Bidar

 سلام .

امیدوارم که حال  دلتون خوب باشد. در این پست سعی دارم گاه گاهی از  تفاوت و شباهت های زندگی و سیستم منطقی بگوییم . و افکارضدو نقیض خودم را به اشتراک بگذارم.

*****،*

 در طراحی الگوریتم ها، بعد از بررسی همگرایی الگوریتم به جواب،به بحث هزینه می رسیم .هزینه ذخیره سازی و زمان . 

 برای یک سیستم منطقی اینکه چه اطلاعاتی ذخیره و چه زمانی صرف حل یک مسئله می کند مهم است، زیرا ظرفیت ذخیره سازی محدود دارد و زمان برای کارفرما مهم است .

 و شایداین ویژگی سیستم های منطقی برای ادم ها هم مفید باشد، ادم هایی که زمان محدودی دارند اینکه بدانند چه خاطراتی را ذخیره و چه اتفاقاتی را فراموش کنند . اینکه بدانند چه ادم های را کنار خود نگه دارند و از چه ادم های بگذرند . وزمان خود را صرف انجام چه کارهاو ادم و اهداف کند .

 *************

 یکی از مهم ترین مباحث در بحث طراحی الگوریتم این است که آیا الگوریتم طراحی شده به جواب همگراست یا نه ؟

 بعضی از الگوریتم ها بطور مستقیم به جواب همگرا هستند، بعضی از الگوریتم ها دنباله از اعداد ایجاد می کنند که حد این اعداد هنگامی که به سمت بینهایت میل می کنند به جواب همگراست .

 ولی بعضی از الگوریتم ها نه به جواب اصلی، و نه به دنباله ای از اعداد که همگرا به جواب باشند، نمی رسند،و در یک کلام واگرا هستند .

علت واگرا شدن الگوریتم می توانند چند مورد باشد :

۱_   راه حل مسئله اشتباه است.

 ۲_خطای های محاسباتی(گرد کردن، تقریب زدن و مدل بندی.)

 ۳_ انتخاب نقطه اولیه.(بعضی الگوریتم ها به نقطه شروع حساس هستند و فقط در زندگی جواب، به جواب همگرا می شوند.)

و....

 

  زندگی هم یک سیستم است، که با انتخاب یک راه و روش برای مواجه شدن با مسائل و مشکلات ،روزها را سپری می کنیم . اگر هدف، و یا مشکلی داریم ، ولی هرچقدر تلاش می کنیم و حل نمی شود ، یعنی روش انتخابی ما واگراست.

 یک جای کار ما اشتباه کردیم ....‌

 نباید نا امید بشویم،نباید فقط یک روش  هر روز و هر روز تکرار کنیم  با اینکه میدونم جواب یکسانه....

 باید برگردیم عقب....

دوباره و دوباره طرح بریزیم ...

 مدل بندی کنیم ...

 راه های متفاوتی را  امتحان کنیم ...

 تا زمانی که به نتیجه مطلوب برسد...

 بعضی وقت ها سال ها زمان می گذرد و ما به هدف نمی رسیم ولی باز هم نباید نا امید شد ....

 شاید  راه و روش ما درست است ، ولی زمان و یا نقطه شروع ما اشتباه باشد. و زمان  مناسب رسیدن ما به جواب ده سال آینده باشد و  تلاش این روز ها به شکست مواجه بشود. اگر از راه خود مطمئن هستید ، نا امید نشوید و تلاش کنید ...

 گاهی وقت ها،هم روش ما درست است و به نتیجه مطلوب خواهد رسید ، ولی نه بطور مستقیم ،بلکه باید بعضی اتفاقات  خوب و بد رخ بدهد و در اخر به جواب  برسیم .

 و در آخرزندگی واقعی بر خلاف  سیستم منطقی  برای  شکست ها  و زمان از دست رفته،به ما جایزه ی گرانبها، به نام تجربه هدیه میدهد و  آموختن و به کار گیری این تجربه ها نشان دهندهوش ذکاوت ماست ....

 از شکست ها ناامید نشوید...

 و از زندگی دست نشوید....

 هر لحظه یک تجربه است...

*********

الگوریتم...  
برگرفته از خوارزمی بزرگ...  
مردی که در دل تاریکی، مشعل نظم را برافروخت...  
اولین کسی که نگاه حل مسئله را به مسیر گام‌به‌گام تبدیل کرد...  
تجسم تفکر منظم در جهانی بی‌سامان...

الگوریتم‌ها  
توالی دستوراتی‌اند،  
که با صبوری، ما را از مجهول به معلوم می‌برند…  
گام به گام، نه شتابزده، نه پریشان.  
از دل پرسش، تا آستانه‌ی پاسخ.

این سازوکار منطق،  
همان است که در زندگی نیز حضور دارد—  
شاید خوارزمی،  
الهام خویش را نه از هندسه و عدد،  
که از مراحل رشد گیاهان گرفته باشد،  
یا شاید از پنج مرحله‌ی عشق نظامی…  
که از دیدار آغاز می‌شود، تا فنا در معشوق…

هر چه هست، حقیقتی است ساده و ژرف:  
برای رسیدن به هدف،  
باید آهسته رفت…  
باید گام‌ها را شناخت…  
باید بین صفر و صد، صبور ماند…  
اما ما،  
وارثان عصر شتاب و اضطرار،  
دیگر با «فرآیند» بیگانه‌ایم…

ما خیال می‌کنیم  
می‌توان از بذر به گل رسید،  
بی‌آنکه خاک خورد،  
بی‌آنکه نور گرفت،  
بی‌آنکه ریشه زد…

و این خیال جهش،  
چون افتی بر جان ما افتاده...  
روان‌مان را فرسوده،  
طی طریق را بی‌معنا کرده...  
به گام‌ها ایمان نداریم،  
به صبوری و پیوستگی شک داریم...

ما از غذاهای فست‌فودی لذت می‌بریم  
نه به‌خاطر طعم‌شان،  
بلکه چون منتظر شدن را یادمان رفته…  
چون مراحل را نمی‌خواهیم،  
فقط مقصد را، بدون مسیر.

و شاید…  
اگر کمی بیشتر پشت سیستم‌ها می‌نشستیم…  
و با چشم‌های باز، تماشاگر مراحل پردازش می‌بودیم…  
اگر می‌دیدیم که چگونه الگوریتم گام‌به‌گام،  
با آزمون و خطا، با منطق و حافظه،  
مسیر را می‌پیماید تا به پاسخ برسد…  
شاید آنگاه، این گام‌ها دیگر برایمان خسته‌کننده نبودند…

و شاید…  
اگر به اصل خویش بازمی‌گشتیم…  
به آن نَسَقی که درون‌مان می‌دانست زمان می‌خواهد برای رُستن،  
دستورات نیز برایمان ناخوش نمی‌نمودند…

شاید همین مسیر، با تمام سنگلاخ و پیچ‌و‌تابش،  
برایمان شیرین‌تر می‌نمود...  
و با افتخار، آن را گام به گام،  
با دل آرام و ذهن روشن، طی می‌کردیم…

 

  • Bidar Bidar

"انیمه دکتر استون"

دکتر استون (به ژاپنی:ドクターストーン،هپبورن: Dokutā Sutōn) یک مجموعه مانگای ژاپنی است که توسط رییچیرو ایناگاکی نوشته شده و توسط بویچی، مانگاکایی اهل کره جنوبی مصور سازی شده‌است. این مجموعه از مارس ۲۰۱۷ در هفته نامه شونن جامپ به صورت سریالی تهیه شده‌است و از ماه نوامبر سال ۲۰۲۰، بخشهای جداگانه توسط شوئیشا در بیست و پنج جلد تانکوبون جمع‌آوری و منتشر شده‌است.

در یک روز عادی ، با تابش نور سبز رنگی بر روی سیاره زمین ،تمام موجودات زمین تبدیل به سنگ می شوند .۳۷۰۰ سال بعد سنکو که یک دانش آموز دبیرستانی است و در تمام مدت سعی کرده بود هوشیاری خود را حفظ کند، اولین بشری می شود که از سنگ شدگی رها یی پیدا می کند.سنکو سعی می کند راهی پیدا کند و بقیه ی بشریت را نجات دهد و۶ ماه بعد به فرمول دست پیدا می کند و دوستش تایجو را احیا می کند. سنکو تصمیم دارد امپراطوری علم را بنا گذارد و تمام علم و دانشی که در گذشته وجود داشت را دوباره زنده کند‌. ولی زندگی در طبیعت و مواجه با خطرات آن باعث میشه که قوی ترین دانش آموز دبیرستانی تسوکاسو را به زندگی برگرداند.

تسوکاسا با سنکو مخالف است و معتقد است که حتما این پاکسازی دلیل خاصی داشته است و نباید همه بشریت را احیا کرد ، و بازگشت علم باعث به وجود آمدن جنگ ها می شود.

 تفاوت عقیده این دو باعث جدایی آنها و تشکیل دو قملرو و شروع جنگ می شود. سنکو با استفاده از علم شروع به ساختن وسایل دنیای نوین می کندو سعی دارد با استفاده ازعلم بر قدرت تسلط پیدا کند .

پیشرفت مرحله به مرحله علم و چگونگی ساختن بعضی از وسایل در این انیمه باعث جذابیت داستان شده است .

( قسمت هیجان انگیز فیلم برای من اطلاعات سنکو و حافظه ی قوی که دارد است . اینکه مطالب علمی که گفته می شود و اکثریت در دوران مدرسه خوانده ام ولی متاسفانه هیچ کدام از آنها را به یاد نمیارم و به نظرم این علاقه و انگیزه و کنجکاوی سنکو دلیل بر علت است ویژگی که در من وجود نداشت و یا نه شاید هم در دوران تحصیل کشته شده است. )

امیدوارم که شما هم از دیدن این انیمه لذت ببرید .

*****************************************

سریال *سیلو*

Silo

 

فیلم **سیلو** داستانی پرکشش و هیجان‌انگیز را به تصویر می‌کشد. این اثر علمی تخیلی و درام، به جامعه‌ای در آینده می‌پردازد که زیر زمین و در سیلوهای عظیم و پیچیده‌ای زندگی می‌کنند که ساختاری مشابه با دی‌ان‌ای دارند. در این جامعه، قوانین سختگیرانه‌ای حاکم است و استفاده از بسیاری از ابزارها ممنوع است. هر گونه تخلف با مجازات‌های سنگین روبرو می‌شود.

 

داستان حول محور شخصیت "جولیت" که یک مکانیک است، می‌چرخد. او در یکی از این سیلوها زندگی می‌کند و با تلاش‌های فراوان سعی می‌کند تا رازهای تاریک این جامعه را کشف کند و به سطح زمین پا بگذارد تا دلیل زندگی در سیلوها را بفهمد. فیلم با استفاده از جلوه‌های ویژه‌ی جذاب و داستانی پویا، تماشاگران را به دنیایی خیالی اما ملموس می‌برد.

 

تماشای **سیلو** تجربه‌ای منحصر به فرد و فکر برانگیز است که شما را به چالش می‌کشد و باعث می‌شود تا درباره ماهیت انسانیت و جامعه بیشتر بیاندیشید. 

 

نکته قابل توجه این است که در قسمت آخر فصل دوم، اشاره‌هایی به ایران شده که  این فیلم را دسته فیلم های  ضد ایران قرار میدهد. با این حال، فیلمی پر از کد و رمزهاست که تماشای آن را جذاب می‌کند.

 

 

  • Bidar Bidar

"وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُمْ "

وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضى‌ أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ « ایه 60 سوره انعام»

 

و او کسى است که (روح) شمارا در شب (به هنگام خواب) مى‌گیرد و آنچه را در روز انجام مى‌دهید مى‌داند، سپس شما را از خواب برمى‌انگیزد تا مدّت معیّن (عمر شما) سپرى شود. عاقبت بازگشت شما به سوى اوست پس شما را به آنچه انجام مى‌دهید خبر مى‌دهد.

 

********** 

  وقتی بچه بودم و اتفاقی رخ میداد که باعث ناراحتی ام می شد با خودم می گفتم این خواب است و در واقعیت رخ نداده و اگر شب بخوابم و صبح بیدار بشوم هیچ کدام از این اتفاقات رخ نداده است

 ولی دریغا که این خواب ادامه دارد.

    

*************************

"متنی که خوانده نشد"

سلام امیدوارم که مثل  گرمای تابستان امسال ، قلب های شما هم پر از گرما و امید باشد.

متن زیر ،  یا دداشت پیشنهادی است که پارسال برای جشن فارق التحصیلی نوشته ام . 😁 ولی متاسفانه انتخاب نشد . و چون درد دلم بود خواستم حداقل یکبار خوانده شود .

  چهارسال پیش ۷ تیر ماه ،کنکور کارشناسی  ریاضی را داده و منتظر اعلام نتایج بودیم .
  زمانی که نتایج اعلام شد، عده‌ای خوشحال  بودیم و عده ای ناراحت .
شاید خیلی از ما ها هدفی نداشتیم وحتی شاید هم علاقه ، ولی جبر زمانه (که امان از جبرکه چه در زندگی باشد و چه در ریاضی آدمی را پیر می کند )مارا وادار کرد که در این مسیر قدم بگذاریم .
 در همان روز اول اساتید محترم آب پاکی بر روی دستان ما ریخته و فرمودند شما تا ترم ۸ نصف بیشتر تان انصراف می‌دهید . همان دلخوشی  مدرک گرفتن را هم که داشتیم  از ما گرفته اند. انگار یکی یکی  یکدیگر به چالش آب سرد دعوت می کردند و با حرف هایشان آب سرد را بر سرما دانشجویان می ریختند و این سردی و نا امیدی به استخوان های ما نفوذ می‌کرد شاید آنها می‌خواستند مارا به درس خواندن تشویش کنند ولی در عمل مانند  آن دانشمندی بودن که به دنبال ساختن قوی ترن چسب بود ولی در آخر خروجی تحقیقاتش  ضعیف ترین چسب بود .
 از آن دوران  از کلاس ها بگوییم. از کلاس های که در ترم اول  یک ساعت و نیم بود و هرچه به ترم بالاتر می رفت بر این دوساعت اضافه می شد.از صندلی های چوبی که بعد از یکساعت به صندلی شکنجه تبدیل می شد. از ماژیک های که بعد از دو تخته نوشتن نفسشان بد می‌آمد و گاهی هم بعضی هایشان آه در نفس نداشتند ولی اساتید  دل دور انداختن آنهارا نداشتند .
 از فرض می کنیم ها تا بدیهی ترین ها اساتید می گفتند و مایی که جا مانده ایم و نوشته ها برایمان خطی میخی میشد و از کناری می پرسیدم شما فهمیدی؟ و آن هم درجواب می گفت نه وخوشحال می‌شدیم که فقط من نیستم که نفهمیدم و مشکل از جایی دیگر است .
 حال درد این نفهمید ن ها می ماند برای شب امتحان ( وای از آن شب امتحان )
 تا اینکه کرونا آمد ‌ و ما خوش حال از اینکه حداکثر تا بعد عید تعطیل هستیم ولی امان که این به دوسال بعد از عید رسید . از مجازی ها نگوییم.
 از وضع داغون اینترنت کشور تا مشکلات سامانه ال ام اس  که همگی یکبار حتما از این دو چوب خورده ایم .
 از سختگیری  های اساتید و تمرین ها.
  ومباحث درسی که اساتید  در ۴ جلسه حضوری درس می‌دادند و الان همه را در یک جلسه سر بسته می گفتند و ما می ماندیم و جزوه و کلاس ضبط شده و یک راه ارتباطی با استاد که بعضی اساتید آن راهم نداشتند .
  آه از زمان کم امتحانت به بهانه تقلب ،و حرف های اساتید درمورد آن. که تمام رمغ آدمی را بعد از آن همه درس خواندن در آن‌ شرایط از آدمی می گرفت .
 ولی یاد کلاس های مجازی بخیر که . که کلاس ۷.۵ صبح در رختخواب  گذرانده و در بین خواب و بیداری یکدفعه صدای استاد که در حال گفتن خانم .... یا آقای ...چرتمان را پاره می کرد .
  از اصرار اساتید  برای وصل کردن میکروفون ، در حالی که موقعیت نبود .
  و این ترم که بعد از دوسال حضوری شد و ما اساتید را در مجازی با آنها کلاس داشتیم را  ملاقات کرده و کاملا با تصورات ما متفاوت بودند حتی بعضی اساتید با عکس سامانه خود هم متفاوت اند .
 بعد از دوسال   دوباره کلاس ها برگذار شد و بچه ها هیچ کدام تغییر نکرده بودند و فقط در این مجازی ها از تعدادمان کاسته شده بود .

 

**************************************

"زندگی کوتاه است"

 خداوند متعال در آیه ۲۴ سوره یونس چنین فرموده است: «اِنَّما مَثَلُ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَماء اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الاَْنْعامُ حَتّی اِذا اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها اَتیها اَمْرُنا لَیْلاً اَوْنَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَاَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْیاتِ لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ».

 

مَثَل زندگی دنیا، همانند آبی است که از آسمان نازل کرده ایم که در پی آن، گیاهانِ [گوناگون] زمین - که مردم و چهارپایان از آن می خورند - می روید؛ تا زمانی که زمین زیبایی خود را یافته، آراسته می گردد و اهلِ آن مطمئن می شوند که می توانند از آن بهره مند گردند؛ [ناگهان] فرمان ما، شب هنگام یا در روز، [برای نابودی آن] فرا می رسد؛ [سرما یا صاعقه ای را بر آن مسلّط می سازیم؛] و آن چنان آن را درو می کنیم که گویی دیروز هرگز [چنین کشتزاری] نبوده است! این گونه، آیات خود را برای گروهی که می اندیشند، شرح می دهیم.

*********

 دوران کرونا ، آخرهای  کلاس، صدای استاد را بغضی گرفت و گفتند التماس دعا  و یکباره بغضشون شکست .

 همه ما  آن روز کنجکاو بودیم که چه اتفاقی افتاده و حدس میزدیم شاید یکی از نزدیکشان کرونا گرفتند و حالشون وخیمه .

گذشت، کرونا تمام شد و من در همان دانشگاه  در مقطع ارشد شروع به تحصیل کردم  و با همان استاد کلاس داشتم . 

 آخر  یکی از کلاس ها، درمورد کرونا و سختی شرایط حرف  میزدیم که استاد گفتند برای ماهم سخت بود بخصوص برای من، که مشکل داشتم و بچه ها پرسیدند چه مشکلی؟ استاد گفتند؛ دخترم سرطان داشتند  ولی الان خدا راشکر خوبند.

ترم گذشته که دوباره با ایشان کلاس داشتیم، یک روز حالشون خیلی بد بود، بچه ها پرسیدند استاد حالتون خوبه؟ گفتند نه برای ام دعا کنید.

 جلسه بعد بچه ها پرسیدند استاد اتفاقی افتاده که گفتند دخترم دوباره سرطانش برگشته.

 از خدای شکر گفتن استاد به خاطر حال خوب دخترشون  ۱۰ ماه گذشته است 

   و خبر بازگشت بیماری ۲ماه و ۲۶روز گذشته است.

 و متاسفانه امروز خبر فوت دخترشون را در کانال دانشگاه دیدم ومتاثرشدم.

امیدوارم که خداوند به خانوادشون صبر بده و تحمل این داغ را برایشون آسون کند.

چه زود زمان میگذرد ....

  و چه فاصله غم و شادی کوتاهه....

 برای شادی روحشون صلوات بفرستید

 

*****************************

"الدنیا ضُحْکَةُ مُستَعبِرٍ "

عنه علیه السلام : الدنیا ضُحْکَةُ مُستَعبِرٍ .

امام على علیه السلام : دنیا، مضحکه اى گریه انگیز است .

.......

  دنیا صحنه ای نمایش پر از رنگ و لعاب است ...

  نمایشی که در راس ان عده ای در حال رقص و خوشگذرانی و به پایین دست نگاه می کنند .

 بعد از آنها گروهی هستند که در حال خوردن ولذت بردن که بر پشت آنها رقاصان سوارند .

 بعد از آن عده ای هستند بازهم در حال خوردن ولی بی لذت که آنان صندلی اند برای گروه خورنده ی با لذت.

 عده ای در حال تلاش برای رسیدن به هدف  بی هدف هستند  و انان زیر پای خورنده ی بی لذت اند .

 و عده ای هستند محتاج ، گم شده، و دردمند و انانلگد مال شده  زیرپای  هدف بی هدف اند.

 و در پایین دست خون است....

 خون 

 و خون 

 خون 

 و خون 

و چه مضحکه است این صحنه نمایش.

 

***********************************************

 "برف"

امروز 

 از صبح تا الان ، برف میبارد .

ولی زمین سفید نشد ...

برف روی زمین ننشست ....

  داستان این برف و زمین مانند محبت و ادم هاست ...‌

 محبت هست...

 فراوانم هست ....

 ولی به دل نمی شیند ....

 برفی که  لباس سفید به زمین نمی پوشاند...

  برفی که زمین را سیراب می کند ولی  فرقی با باران ندارد...

 محبت و ادم هم همینطوره ...

 سیراب می کنه ولی با بقیه فرقی نداره ...

 قشنگی نداره...

 بیچاره آنکه محبتش رنگی ندارد .....

 

 

*******************

من از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

 سهراب سپهری 

*************

بسم الله الرحمن الرحیم .
خداوندا از زمانی که انسان را خلق کردی وانسان درنوع خود دچار آسیب رساندن به دیگری شد روح انسان دچارآسیب شد واز آن جا که به او اختیار فرمودی در نوع خودش تو بیشتر نگران شدی وهر روز با مسئله ای تازه روبه  گشتی.وهرچه دنیا را وسعت دادی خشم .حرص آز وطمع وسعت گرفت وچیزی به نام (پول )درمیان بشر به وجود آمد که برایش خون ها ریخته شد .جنگ ها به وجود آمد .وخانه هایی بی خانمان شدند.زن های بی سرپرست آهشان به آسمان رفت ویتیمان خونابه .به عصری رسیده ایم که نه میشود مومن را با حرفایش تشخیص داد نه با اعمالش پول ومنفعت که به میدان می آید منافق که هم می آید وسط دیو دوسر هم که می آید وسط حرام خوار که هم می آید وسط با او هستند .خداوندا هرجا اشکی درآوردیم .خطایی کردیم .باکسی در گناهی هم دست وپیمان شدیم درهر خطایی وگناهی روز جزا همان گونه که بر این زمین بندگانت بر آدمیان ظلم روا داشتند .دروغ گفتند .پنهان کاری کردند .مال حرام خوردند .دزدی کردند .فریب دادند .برای منفعت خود منفعت دیگران پوشیدند ودیگران را خر پنداشتند وتوسکوت کردی.شاغل بودیم برای دستمزدمان اعتراض کردیم گفتند گفتند بیش از این حقتان نیست.کار را با صداقت واحترام انجام دادیم خرده ای گرفتند .راه درست رفتیم نساخت آن ها را واکنون که دراین صفحه ی بسته ی هستیم کارهایی انجام میشود پشت پرده که باچشم بسته هم میشود دید ولی به خاطر منفعت خویش بینایان نابینا میشوند به خاطر منافع خویش وهرآن چه آنان را آگاه میکنی گویی پرده ای سیاه بر چشمانشان کشیده شده وجز منافع ومنفعت خویش را نمیبینند .خداوندا همان گونه که اینان به نظر خود وبه عقل با عدالت باما رفتارکردند روز قیامت با آنان با تمام موجودات هستی باعدالت رفتار کن تا آدمیان قلبشان آرام گیرد ومن این کلمات را هر روز با خود مرور میکنم تا بدانم که تو قهار هستی و به وقت خود پاسخگوی تمام اعمال موجودات وذرات عالم هستی ای
آرامش من باتو ❤️
افسوس که نان پخته خامان دارند .
اسباب تمام ناتمامان دارند.
آنان که به بندگی نمی ارزیدند
امروز کنیزان وغلامان دارند
شیخ بهایی

**********

ﻋﺎﻗﺒﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﻣﻐﺮﺏ ﻣﺤﻮ ﻣﺸﺮﻕ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻏﺮﺑﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻝ ﻧﯿﺰ، ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﻮﺩ

 

ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ ﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﻭ ﺩﻭﺭ،

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ، ﺣﺎﮐﻢ ﮐﻞ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﯿﺸﻮﺩ

 

ﻫﻢ، ﺯﻣﺎﻥ ﺳﻬﻤﯿﻪ ﯼ ﺩﻝ ﻫﺎﯼ ﺩﻝ ﺗﻨﮓ ﻭﺻﺒﻮﺭ،

ﻫﻢ، ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺭﺛﯿﻪ ﯼ ﺟﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻻﯾﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﻗﻠﺐ ﻫﺮ ﺧﺎﮐﯽ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﺎﻓﺪ، ﻧﺸﺎﻧﺶ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺍﺳﺖ

ﻫﺮ ﮔﻠﯽ ﮐﻪ ﻏﻨﭽﻪ ﺯﺩ، ﻧﺎﻣﺶ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﻬﻤﯽ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ

ﺑﺎﻋﺪﺍﻟﺖ، ﺧﺎﮎ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﺧﻼﯾﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﻋﻘﻞ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ، ﯾﮏ ﺟﻮﺭﯼ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،

ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻋﻘﻞ، ﯾﮏ ﻧﻮﻋﯽ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﻋﻘﻞ ﺍﮔﺮ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻮﺍﺩﺍﺭ ﺟﻨﻮﻥ ﺷﺪ، ﻋﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﻋﺸﻖ ﻫﻢ، ﻫﻤﺮﻧﮓ ﻣﻨﻄﻖ ﻣﯿﺸﻮﺩ

 

ﺻﺒﺢ ﻓﺮﺩﺍ، ﻣﻮﺳﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺁﯾﻨﻪ ﻫﺎﺳﺖ

ﻓﺼﻞ ﻓﺮﺩﺍ، ﻧﻮﺑﺖ ﮐﺸﻒ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﺩﺳﺖ ﮐﻢ، ﯾﮏ ﺫﺭه ﺩﺭ ﺗﺎﺏ ﻭﺗﺐ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺵ!

ﻻﺍﻗﻞ، ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﮕﻮ، ﮐﯽ ﺻﺒﺢ ﺻﺎﺩﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟

 

ﻣﯿﺮﺳﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺷﺮﻁ ﻋﺎﺷﻘﯽ، ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﺍﺳﺖ

ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ، ﻫﺮﺩﻝ ﻓﻘﻂ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﻮﺩ

 

 

 قیصر امین‌پور

************

همینطور که در افکار خود غرق بودم، سرم را بلند کردم و به عابر پیاده‌ای خیره شدم که با خود در حال صحبت کردن بود. فرد دیگری را دیدم که نگاهش به گوشی‌اش دوخته شده بود، و دیگری در کنار او مشغول مکالمه با تلفن همراهش بود. نوجوانی با ریتم موسیقی سرش را تکان می‌داد و چیزی را زیر لب زمزمه می‌کرد، و دختری با لباس محلی در حال عکاسی بود. در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد: اگر فردی از صد سال پیش به این زمان بیاید و این صحنه را ببیند، چه فکر خواهد کرد؟ تنها جوابی که به ذهنم رسید این بود که این آدم‌ها دیوانه‌اند. آدم‌ها دنیای واقعی و احساسات حقیقی را که می‌توان با تمام حواس درک کرد، رها کرده‌اند و به دنیای بی‌جان درون گوشی‌هایشان چسبیده‌اند.

افکارم پرواز می‌کردند به روزگاری که ارتباطات ساده و صمیمی بود و آدم‌ها با یکدیگر حرف می‌زدند، نه با دستگاه‌هایی که به‌ظاهر آن‌ها را به هم نزدیک‌تر کرده‌اند، ولی در واقع فاصله‌ها را بیشتر کرده‌اند. یاد مادربزرگم افتادم که همیشه می‌گفت: «یک لبخند گرم و یک نگاه مهربان هزاران بار بهتر از صدها پیام بی‌روح و بی‌جان است.»

در همین فکرها بودم که به مقصد رسیدم و با لبخندی تلخ به این دنیای مدرن نگاه کردم. شاید لازم است که گاهی از این دنیای دیجیتال فاصله بگیریم و به دنیای واقعی بازگردیم، دنیایی که در آن احساسات واقعی و لمس‌های انسانی ارزش دارند.

***********

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
– قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
ـ و نوشداری اندوه؟
ـ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.و حال، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می‌خوردند.ـ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
ـ چقدر هم تنها!
ـ خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
ـ دچار یعنی…
ـ عاشق.
ـ و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
ـ چه فکر نازک غمناکی!
ـ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.ـ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
ـ نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی که
ـ غرق ابهامند
ـ نه،
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.
و او و ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز.
و او و ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.
و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.

 (سهراب سپهری)

*************

نخودی گفت لوبیائی را

کز چه من گردم این چنین، تو دراز

 

گفت، ما هر دو را بباید پخت

چاره‌ای نیست، با زمانه بساز

 

رمز خلقت، بما نگفت کسی

این حقیقت، مپرس ز اهل مجاز

 

کس، بدین رزمگه ندارد راه

کس، درین پرده نیست محرم راز

 

بدرازی و گردی من و تو

ننهد قدر، چرخ شعبده‌باز

 

هر دو، روزی در اوفتیم بدیگ

هر دو گردیم جفت سوز و گداز

 

نتوان بود با فلک گستاخ

نتوان کرد بهر گیتی ناز

 

سوی مخزن رویم زین مطبخ

سر این کیسه، گردد آخر باز

 

برویم از میان و دم نزنیم

بخروشیم، لیک بی آواز

 

این چه خامی است، چون در آخر کار

آتش آمد من و تو را دمساز

 

گرچه در زحمتیم، باز خوشیم

که بما نیز، خلق راست نیاز

 

دهر، بر کار کس نپردازد

هم تو، بر کار خویشتن پرداز

 

چون تن و پیرهن نخواهد ماند

چه پلاس و چه جامهٔ ممتاز

 

ما کز انجام کار بی‌خبریم

چه توانیم گفتن از آغاز

(پروین اعتصامی)

 

  • Bidar Bidar

 گاهی...

 بغضی گلوییم را فشار میدهد .

 و فریادی که از درون گوش هایم را کر میکند و صدایی که هر روز رو به خاموشی میرود .

چشم هایی که هر روز کم نور تر می شود.

 و دنیایی که هرچه بر رنگ و لعابش افزوده تر میشود  همچوخمیر بازی های کودکیمان به رنگ خاکستری در می اید.

 دوست داشتن ، عشق ورزیدن ، محبت کردن ، مهربان بودن و خیلی از  خصلت های  انسانی دیگر ، در روز های  مد و ترند ، کهنه و دمده شده اند. 

 افکار ادم ها با ظاهر پیشرفته شان هم خوانی ندارد و ظاهر و بدن ادم امروزی چغر و بدشکل  است .

  گاهی چنان در پیله خود فرو می روند  یادشان میرود که باید از این مرحله نیز عبور کنند و در پیله خود خفه میشوند.

 علارغم پیشرفت علم ، ادمی در جهالت به سر میبرد‌ جهالت جدیدی به اسم دانستن و ادعای توانستن . 

 رهاشدن  از این جهالت سخت است زیرا اولین قدم رهایی ،دانستن این است که هیچ نمیدانی و در حالی که تو در جهالت دانستن هستی چگونه  خواهی دانست که نمیدانی؟!

**************

از صدای گذر آب چنان فهمیدم

تندتر از آب روان، عمر گران میگذرد

زندگی را نفسی ، ارزش غم خوردن نیست

آنقدر سیر بخند ، که ندانی غم چیست

                             ************

زندگی آب روانی است روان می‌گذرد

آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

زندگی آرام است،مثل آرامش یک خواب بلند

زندگی شیرین است،مثل شیرینی یک روز قشنگ

زندگی رویایست،مثل رویای یک کودک ناز

زندگی زیباست،مثل زیبایی یک غنچه ی ناز

زندگی تک تک این ساعتهاست،زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی راز دل مادر من،زندگی پینه ی دست پدر است

زندگی مثل زمان در گذر است

زندگی آب روانی است روان می‌گذرد

آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

             ***************

سال اول دبیرستان که بودیم، آن زمان که تازه چشمه ی شور و هیجان جوانی در وجودمان شروع به جوشیدن کرده بود. یک بیت شعر ورد زبان همه بچه های کلاس شده بود . درس داشتیم و نداشتیم، خوشحال بودیم یا ناراحت ، قهر بود یاآشتی بچه ها همیشه این شعررا میخوانند

 زندگی اب روانیست روان می گذرد

 تند تر از اب روان ، عمر گران می گذرد

  از روی عادت ،این شعررا با خودم زمزمه میکردم که به ذهنم رسید که یک جست و جوی در اینترنت کنم و شعر کامل این بیت که سال هاست درحال خواندن آن هستم را پیدا کنم . ولی هرچه جستجو کردم شعری با این بیت پیدا نکردم ، یا شعری با چنین بیتی وجود دارد و یا اینکه سرقت ادبی بچه ها از دو شعر بالا بوده است . 

ولی هر کدام بوده باشد وقتی به خاطرات گذشته فکر میکنم این بیت برای من قابل لمس تر می شود .

 دلتون شاد 

***************

 

هیچ جا تا هدف آرام نگیرد چون تیر

 

هرکه را جاذبه شوق عنانگیر شود

*******

 مدتی است که به گذشته فکر می کنم . به دورانی که  پا به دبیرستان گذاشتم، سال اول دبیرستان دورانی که  بدنبال بهترین  انتخاب بودم. انتخاب رشته تحصیلی . 

 و به روز های که تصمیم گرفتم ریاضی بخوانم .

چون معتقد بودم دنیا بر اساس ریاضیات پایه گذاری شده و اگر من  بر ریاضیات مسلط شوم میتوانم دنیا را بشناسمو  می توانم خدارا هم بشناسم .

 ولی الان بعد از ۸ سوال، سوالی که از خودم دارم این است که آیا به خدا رسیدی؟

در بین این معادلات،اعداد، قضایا و لم ها و اثبات ها خدارا دیدی؟

 آیا به درکی درستی از زندگی رسیدی؟

 و یا نه  فقط خواندی، امتحان دادی، و نمره گرفتی . تا به مقطع بالاتر بری؟!

نمی دانم جواب خودم را چگونه بدهم. من با ۸ سال  پیش خود متفاوت ام ، بزرگتر شده ام و شاید هم فهمیده تر ولی نمی توانم  این را فقط  بخاطر ریاضی خواندن و تحصیلات بدانم چون اگر اینها هم نبود از راه های دیگری بزرگ می شدم مسئله ی الان این است که  نرخ همگرائی  به آگاهی، در این مسیری که پا گذاشته ام به چه صورت است؟ آیا باید این راه را ادامه بدهم  و یا نه بدنبال راه بهتری بروم . درزندگی تغییر متغییر ایجاد کنم  یا بعد و فضا را تغییر دهم ؟

چگونه مطمئن بشوم که  راه جدید  بهتر است؟

 کاش می شد زندگی را روی کاغذ پیاده کرد. 

 معادله ای نوشت و ان را  از روش های مختلف حل کرد و بهترین را انتخاب کرد.

ولی....

بیخیال به قول یکی از اساتید راه های رسیدن به خدا زیاده

امیدورام که هر راهی که میروم به خدا برسه.

 یاعلی

 

 

 

************

سلام .

 دیروز که داشتم از  دانشگاه می امدم پشت یک مینی بوس جمله ای نوشته بود. به نظرم  خیلی پر مفهوم بود.

"تا امید هست چرا آرزو...."

 اگر شما هم جمله های دید که به نظرتون جالب بود . خوشحال می شوم به اشتراک بگذارید 

 

**************

  

این ذات ادمیست یا دیوانگی آن 

 گاهی کسی را دوست می دارد و وی را محبت  ورزد 

که دشمن اوست ....

و گاهی کسی را که او را دوست و محبت دارد چنان کند

که حتی دشمن راهم روانیست....

هرچه هست سخت است 

 برای کسی که محبت دارد 

ویا نه

 شاید این مجازات خدا گونه است 

 همانطور که خدا بنده ی خویش دوست  می دارد و محبت کند وی را

 آدمی قافل است وعشق و محبت دگری در سینه دارد

 و آن محبت ببیند و یاد از آن خدای نکند 

 خدای نیز وی  به این درد مبتلا گرداند.

شاید هم.....

 

 

 

***************

بو و رنگ خاک،

 نم باران،

بوی با بونه و ریحان

بوی درخت و کاج 

 بوی غذای مادر و نون در تنور 

 بوی تازگی و نو بودن 

 بوی عید و عیدی 

 بوی یلدا و لبو 

 بوی رفقات و دوستی 

بوی مهربانی و عشق 

و بو و رنگ زندگی

 جان باختند

 بوی دود

و اب سیاه باران کف جوی 

بوی خاک گل ها دروغین 

بوی خشکسالی 

بوی مطبخ خاموش

بوی کهنگی در حال تازگی

بوی بی تفاوتی ، بی حوصلگی و فاصله 

بوی نامردی و زرنگی

بوی دشمنی و نارفیق بودن 

بوی مرگ 

 هر روز متولد میشوند .

 به کجا چنین شتابانیم ...

کمی آرام تر ...

  از نفس های آخر زندگی...

از آخرین رنگ و بو ها ...

 لذت ببریم....

قبل از آنکه به زیر خروار ها

 دود و خاکستر روند ....

 وجز افسانه ...

چیزی نماند ..

 

***********

 به هرچیزی در زندگی خندیدم...

 به غم ....

 به تنفر....

 به حسرت....

 به سرزنش ها....

 به ترس....

 به از دست دادن ها...

 و گاهی هم در شادی ها....

 سرخوش یا اجتماعی نبودم ....

 فقط خنده مانعی برای  اشک  و مهر سکوت بر دهان بود ...

 حال برای هر  چیز و کسی  گریه می کنم ...

 جز خودمم...

  شبیه دختر بچه ای شده ام که بغض خود را نگه داشته ..... 

 منتظره است یک نفر  صدایش بزند و آغوش برایش باز کند...

 تا اشک هایش جاری شود ...

 گاهی احساس می کنم نفسم دیگر بالا نمی آید....

  ولی نمی شکند ....

 این بغض ...

نمی شکند....

 

 

*****************************

     

تقریبا چهارسال پیش اسفند ۹۸، نزدیک انتخابات شورای اسلامی خبر رسید که اولین ویروس کرونا در ایران شناسایی شد .

 و خیلی زود مدارس و دانشگاه ها و ادرات .... تعطیل شدند وشهر ها قرنطینه شدند . ترس وحشت جهان را فرا گرفته بود و کشورها در حال تلاش برای جلوگیری از شیوع بیشتر این بیماری بودند .

 روز های سختی بود. هر روز آمار فوتی ها و مبتلایان افزایش می یافت. و ترس جوامع را فرا گرفته بود .

 پزشکان به دنبال درمان این بیماری بودند و دانشمندان به دنبال یافتن واکسنی برای ایمنی در برابر این ویروس نا شناخته.

و بعد از دوسال این بیماری شکست خورد .

  نوشته های بالا خاطراتی است که از کرونا داریم. ولی آیا واقعا اینطور بود؟

 این روزها هم ویروسی جدیدی آمده است و هر کسی که می بینید به ان مبتلا شده است .

 حتی سویه های جدیدی از کرونا، آنفولانزا، سرما خوردگی و... را داریم .آیا کرونا از قبل ضعیف تر شده است؟ یا بدن ما مقاوم تر شده است؟یا شایدم ترس ما از بین رفته است؟ 

 هر ساله تعدادی از افراد بخاطر سرماخوردگی یا انفولانزا جان خودشان را از میدهند. چرا این امار لحظه به لحظه اعلام نمی شود؟ تعدا کشته شدگان بر اثر سانحه تصادفی، یا بیماری قلبی، دیابت و... چرا این امارها لحظه به لحظه زیر نویس نمی شوند؟ و فقط سالی یک مرتبه و یا اینکه هر چند ماه یکبار گفته می شوند و خیلی از مواقع گفته نمی شوند.

 آیا واقعا کرونا به این مرگباری که به یاد داریم بود؟ یا فقط همه اینها ...

هرچه که بود ...

 این روزها ذهنم بسیار درگیره این موضوع است که چه اتفاقی افتاد.کرونا هنوز پا برجاست و روز به روز در حال تکامله ، ما ادم ها همان ادم ها هستیم بدون ماسک و الکل و دست کش . اگر بگوییم که از اثرات واکسن است، افرادی که هم واکسن نزده اند هنوز زنده هستند.

پس واقعیت چیست؟

 

 

************************

به آخرین نفس های امسال هم نزدیک می شویم

 و یکسال دیگر از عمرمم کم شده و بر تجربه ام افزوده شد .

  سالی که گذشت هم خوب بود و هم بد. هم غم داشت و هم شادی و هم سختی .

   با ادم های جدیدی آشنا شدم .

 چهره واقعی بعضی از ادم ها را دیدیم . 

 بعضی از ادم ها را از زندگیم حذف کردم 

بعضی ها را برای همیشه از دست دادم .

 و بعضی ها هم مرا حذف کردند .

 و تولد نوزادانی که خوشحالم کردند .

 و خبرهای خوبی که لبخند برلبم اوردند .

  خانواده برای ام ارزشمند تر شد .

  بخشیدن برای ام راحت تر شد .

 و با خود آشنا ترشدم.

 امسال خدارا بیشتر دیدیم، وعجز و ناتوانی خودم را.

و قدرت خواستن از اورا ‌.

  امسال هر گونه که بود گذشت....

 و امیدوارم که رنج ها و شادی هایش 

 نقشی مثبت برای آینده ام داشته باشند. 

 امیدوارم سال آینده سالی پر از خیر و برکت ، لبخند و شادی برای همه ی مردم باشد .

 

 

 

 

  • Bidar Bidar

به نام خداوند قلم

معرفی کتاب دزیره
همیشه در کتاب  تاریخ مدرسه در مورد انقلاب فرانسه و تاثیر آن بر شکوفایی تمدن اروپا خوانده بودم. کتاب های مشهوری که داستانش در زمان انقلاب فرانسه رخ داده است و فیلم هایی که  این دوران را به تصویر میکشد بارها بارها دیده ام. همیشه سوالی در ذهنم  بود  که بعد از به ثمر رسیدن انقلاب مردم ،چه حکومتی تشکیل شد؟ چه اشخاصی حکومت را در دست گرفته وچه سیاستی را در پیش گرفتند که باعث شکوفایی جامعه ان زمان شد ؟ ایا خواسته های که  مردم از انقلاب داشتند تحقق یافت؟  اینها سوالاتی بودند که همیشه با شنیدن اسم انقلاب فرانسه  به ذهنم هجوم می آوردند 
.ولی یا جواب کاملی برای آنها  نبود  و یا انگیزه .
 تا اینکه با کتاب دزیره به قلم آن ماری سلینکو آشنا شدم. کتابی که به حوادث تاریخی ثبت شده بی جان و روح، روح دمید و اتفاقات و خشک و تلخ را با قلمی زیبا به داستان عاشقانه تبدیل کرده است. 
 پدر دزیره ،دفتر خاطراتی را برای تولدش به او هدیه داده است. ولی دزیره نمیدانند چه چیزی را باید در آن بنویسد.پدرش پیشنهاد میدهد که خاطرات همشهری دزیره را در آن بنویسدو دزیره ، تا زمانی که بعنوان ملکه سوئد و نروژ تاج گذاری نکرده است خاطرات همشهری دزیره را ثبت می کند.
  در این دفتر دزیره ، روزی را  ثبت کرده که  برای اولین بار با ژوزف بناپارت آشنا می شود و در ذهنش برنامه ازدواج ژوزف با خواهرش ژولی راطراحی می کند و ژوزف را  همراه برادرش به خانه دعوت می کند‌ و اینجا نقطه شروع همه چیز بود چه برای دزیره کلاری و چه برای فرانسه.

 امیدوارم که شما دوستان از مطالعه این کتاب لذت ببرید .

 روز خوش
  دزیره

************

معرفی کتاب بادام

کتاب بادام نوشتهٔ وون پیونگ سون است. این داستان کره‌ای دربارهٔ کودکی است که به بیماری آلکسی تایمیا مبتلاست. این بیماری یک اختلال روانی است که برای اولین‌بار در مجلات پزشکی در دههٔ ۱۹۷۰ و با توضیح «ناتوانی در شناسایی و بیان احساسات» توصیف شد.

  مطالب بالا معرفی کتاب بادام توسط سایت طاقچه است .

 

شاید شما هم تا به حال رمان ها و یا فیلم و سریال هایی را دیده باشید که درروند داستان ، یک شخصیت بی احساس و سرد وجود دارد که در برابر اتفاقات زندگی دارای هیچ نوع عکس العملی نیست. داستان بادام هم درمورد پسری به اسم یون جه است که از تولد هیچ احساسی نداشته است . مادرش که دوست دارد پسرش مانند همه بچه های دیگر زندگی عادی داشته باشد سعی دارد به او احساسات را نشان دهد .

 اما در زندگی یون جه زمانی می رسد که دیگر مادرش در کنار او نیست تا رفتار و احساسات درست را در برابراتفاقات روزمره زندگی به او نشان دهد و بالاخره زندگی عادی یون جه به اتمام می رسد و شایعات در موردبی احساس بودن او پخش می شود.در این زمان است که گان به زندگی یون جه می آید. پسری که سعی دارد خود را بدون احساس و سنگی نشان دهد ولی احساسات در وجودش جاری است . و این رودخانه احساسات باعث آزار و اذیت اوست. او فکر می کند که این احساسات باعث ضعف و ناتوانی وی هستند . ارتباط گان و یون جه بالا و پایین های زیادی دارد باعث رشد بادام های می شود که تمام داستان از آن شروع شده است.

 

 جوایز و افتخارات کتاب صوتی بادام 

منتخب وال استریت ژورنال که در فهرست «داستان‌هایی که می‌تواند شما را به هرکجا ببرد» قرار گرفت.

 

توسط وبسایت Salon به عنوان «بهترین و متهورانه‌ترین» کتاب لقب گرفت.

 

وبسایت باستلز آن را «عالی‌ترین داستان» معرفی کرده است.

 

موفق به کسب جایزه ادبی جوانان چانگبی (۲۰۱۶)شده است.

 

امیدوارم که شما هم از خواندن این کتاب لذت ببرید . 

**************

معرفی کتاب مقبره ساکارا

کتاب مقبره ساکورا نوشته پلین گج است. اگر شما به داستان های که در زمان های خیلی دور اتفاق افتاده اند علاقه دارید این کتاب مناسب شماست . کتابی که روی جلد آن نوشته شده است "با شکوه تر از سینوهه".

 داستانی ساخته ی ذهن نویسنده که در دوران مصر باستان برای یکی از پسران فرعون رخ می دهد.

 

 کائه مواست که با همسر و دو فرزندش در شکوه و شهرت زندگی می کند و علاقه زیادی به تاریخ دارد و از جوانی به اکتشاف مقبره ی گذشتگان پرداخته است با کشف مقبره ای عجیب زندگی اش دگرگون می شود.

 روزی در بازار راه رفتن زنی نظرش را جلب می کند و از آنجا ارتباط خانوادگی کائه مواست با خانواده ی زن شکل می گیرد و هیجان گم شده ی زندگی کائه مواست پیدا می شود.

 ولی با آشکار شدن حقیقت زندگی زن ناشناس ، او تمام زندگی خود را می بازد و این بهایی بود که باید پرداخت می شد.

  معرفی نویسنده 

پلین گج (زاده 11 ۱۱ دسامبر سال 1945) یک رمان نویس کانادایی است که به خاطر رمان های داستانی تاریخی خود از جمله پرفروش ترین کودک The Morning ، Eagle and the Raven ، رمان فانتزی او Stargate و سه گانه مصری اش ، Lords of theTwo Lands و The King's Manمعروف شناخته می شود. او همچنین داستان های علمی تخیلی، تخیلی و وحشت را می نویسد. 13 رمان او بیش از شش میلیون نسخه به 18 زبان فروخته اند. 

امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب لذت ببرید .

با تشکر

.

************

  • Bidar Bidar